• بازديدها: 1 291

دیدار یار غایب


هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن کمال بی ادبیست
 
گذشت ایام انسان ها را به گونه ای از خویشتن خویش دور می کند که جز عنایت الهی و باران رحمتش، غبار هجران را از راه طی کرده و بی حاصل او نمی زداید، براستی نخستین مشوق و معلم و حامی در دین و دانش و اخلاق برای من بنده وجود نازنین عالم عامل، فاضل، عارف کم نظیر، سالک منتهی و مرشد کامل، زبده الافاضل الاعلام، مصباح الظلام، فقیه متبحر و مفسر، طبیب درد تهیدستان، مربی راستان، سیدنا و مولانا و استادنا حضرت حاج شیح محمد سعید نقشبندی «شیخ نقشبند» دامت افاضاته بود، که در آغاز نوجوانی آنزمانی که شوق آموختن داشتم، به سابقه محبت و معرفت که با شادروان پدرم رحمه الله علیه نسبت بطنی داشتند و به احترام تمام پدر را خال خود دانسته و اکثر شیوخ سلسله علیه به همان پیشینه برای تکریم با عنوان (خالو) پدر را می خواندند، مرا نامه ای نوشت که برای ادامه دروس متعارف خدمت این بزرگ رسیدم و در کمال مهربانی و ذره پروری در تکیه جنب مسجد و مدرسه پذیرایم شدند، و سپس مرا به جناب ملا عبدالرحمن رحیمی نجاری نماینده اسبق مجلس شورای اسلامی که امروز به مرضی مزمن منزوی و خانه نشین است و عربّیتی تمام دارد آن زمان از مستعدین مدرسه و به اصطلاح آخر ماده خوان بود، سپردند که عوامل ملا محسن را به من بنده تدریس نمایند، صبحگاهان بعد از نماز صبح هنگام تکرار سُور قرآن کریم بود و عصرها بحث مولانا و جامی و خواجه و ... چه دنیایی، چه بزرگی هایی، چه صفایی، محضر استاد میخانه محبت اهل بیت (ع) و صحابه کرام بود به یاد دارم در همان زمان «پهلوی دوم» به کرمانشاه سفر کرد، مسئولات غوغایی به پا کردند تمام قصبه ها و روستاها را طلب کرده بودند و حکایتی بود که شرح آنرا در خاطرات خویش آورده ام. از جمله مقصد سفر شاه، شهرستان (پاوه) بود که تمام توابع آن فرمانداری را که شامل جوانرود کنونی، روانسر، ثلاث و باباجانی تا مرز قصر شیرین بود همه را بسیج کرده جز سالمندان و معلولان و یکی دو نگهبان احدی در روستاها نمانده بود، همه را با وسایل کندرو و تندرو در روز ورود (شاه) به پاوه کشانیده بودند، آذین طاق ها و ترتیب مراسم پایکوبی و شادمانی تبلیغی و صوری و ... که همین برنامه را هم برای کرمانشاه و شهرستان ها و توابع آن در آن چند روز اجرا کردند، جز یکی دو مینی بوس که مجاز به تردد برای رساندن متفرقین سرگردان و درمانده بودند، پرنده ای در مسیر کرمانشاه به پاوه پر نمی زد، بر حسب اتفاق همانروز باید پس از دیدار خانواده به (مراد آباد) محل سکونت و مسجد و مدرسه و تکیه استاد باز می گشتم، به گاراژ مراجعه کردم مینی بوس آماده بود، اندکی خالی تر از همیشه براه افتاد در مسیر، فضای سکوت روستاهای نزدیک جاده و پارس سگ ها و گله های پراکنده نوعی ترس و بیم را بر اهل گذر و نظر مستولی می کرد، در هر چند متر سربازی یا درجه داری مسلح با تدارکات نظامی ایستاده بودند، سر جاده پیاده شدیم باید از گردنه «بناوچ» به مرادآباد می رفتیم حدود بیست دقیقه تا نیم ساعت پیاده روی داشت، در بناوچ هم سکوت و درهای بسته و معدودی سالمند در جلو آفتاب نشسته و آسمان را نگاه می کردند، گویا هلیکوپتر (شاه) و همراهان بود که از روی روستاها گذشتند، به مراد آباد رسیدم، مسجد و مدرسه علمیه و تکیه اولین ساختمان کنار روستا بود، سکوتی سهمگین بر روستا غلبه داشت، رفتم تا به نزدیک اولین ساختمان که مسجد بود رسیدم، صدایی از درون وضوخانه ورودی مسجد می آمد، وارد شدم، استاد تنها! آستین قبا و شلوار را بالا زده، دستمال ساده ی به سر بسته پیت حلبی در دست مشغول شستن وضوخانه و مسجد و غسالخانه روستا بودند، خدمتشان سلام عرض کردم، سر بلند کرده، جواب دادند و با خنده و تمسخر فرمودند، «شاه بیگ!» آمد، عرض کردم چند هلیکوپتر از روی روستا عبور کرد گویا به (پاوه) رسیده باشد؛ پیت حلبی را در دست راست گرفت، سر به آسمان بلند کرد و به کُردی فرمود: «خدا! شرط باشد از داغ دنیا تنها نوکر تو باشم» - همه رفته بودند، هیچکس نبود، و آنروز را به نظافت خانه عشق و معاشقه با معشوق حقیقی مانند همیشه خلوت کرده بود- آگاه بودم که تنها شخصیت علمی، دینی، اجتماعی و اعتقادی است که دعوت های پی در پی و اصرار برای ملاقات و دیدار با (شاه) را در پاوه نپذیرفته است، هنوز آن جمله بلند و بی بدیل او که بوی (اناالحق) حلاج را می داد، در گوش جانم طنین دارد، هر صبح در لباس شریعت و تدریس و در مدرسه حاضر بود و از نماز عصر به بعد در مسند طریقت و در تکیه جلوس می فرمود با شکوهی که قلم از بیان آن قاصر و ناتوان است، از روستاها و شهرهای دور و نزدیک برای حل مشکلات جسمی و روحی و اجتماعی و اختلافی به محضرش روی می آوردند رایگان و برای خدا به درد همگان دوا بود، و در تمام دوران زندگی درخشانش سنتی و مستحبی از وی قضا نشد تا به واجب چه رسد، چه شامگاهان که با وضوی نماز عشاء به امامت نماز صبح می پرداخت و در طی تمام عمر با برکت دهه پایانی رمضان را احیاء می گرفت و در مسجد اعتکاف می فرمود، در تکیه سراسر نور و سرور و صفای او همیشه تعدادی بی خانمان، کودک بی سرپرست و افراد نابینا بی (من و اذی) نگهداری و پرستاری می شدند- در روزهای تعطیل سه شنبه و جمعه که مدرسه علوم دینیه کردستان به روال متداول تعطیل بود و برای دیدار مومنین و بیماران و وابستگان به همراه از روستا خارج می شدیم و فصل تابستان و برداشت محصول بود، با وجود گرما و آفتاب حتی از عبور و گذر از میان مزارع گندم درو شده بعنوان میان بُر راه و زود رسیدن ممانعت می فرمود، که مبادا صاحبان مزرعه راضی نباشند و دانه گندمی بر پای ما ضایع شود که جواب باید داد! و شگفت آنکه استاد از همان ایام صباوت مادر را از دست داده و پدر نیز در ستم از حد گذشته «پهلوی اول» با رنج و زحمت و شکنجه و آزار دستگیر و در زندان مشهد مقدس پس از طی چند سال به سبب قبول ایذاء و کارهای سخت فقط برای اینکه بتواند از آب وضو استفاده نماید، به شهادت رسیده و در ارض اقدس طوس، غریبانه میهمان شاه خراسان گردید، که شرح مفصل آنرا شادروان پدرم در کتاب (خاطرات سلطانی) آورده اند، و استاد در تمام طول زندگی جز مربی باطنی و راهنمای درونی و ذاتی سرپرستی نداشته است؟! در حالی که بسیاری از نازپروردگان تنعم و صاحب سایه و سرپرست و مربی و راهنما کژ راهه ها برگزیدند، و ... به غبار استاد ما نیز نرسیدند، استاد شیخ محمد سعید نقشبندی در طی زندگی بعنوان عالم دینی و مرد خدا، در یک کلام «به دنیا نباخت» بسیار اندوخته های علمی و عرفانی از محضرش درک کرده ام و آموختم زیرا:
 
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا              ما همه بنده و این قوم خداوندانند
 
اما چه سود که:
 
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند...
 
و از دریای زهد و عشق و عرفان و اخلاق و سلوک و رعایت ایشان بی نصیب ماندیم. پس از مدت ها فراق و هجران در بهار امسال 1396 فرصتی دست داد که گذری از کوی دوست داشته باشم که «حقه مهر بدان نام نشانست که بود» تکیه و مسجد و مدرسه بر قرار بود.
 
استاد مدتهاست مترنم به بیت بابای سوخته همدانی شده است:
 
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
 
و سالهاست با بیماری ضعف شدید که حاصل ریاضت ها و شب نخوابی و تداوم در سلوک است دست و پنجه نرم می کند، سرطان خون را با نظر لا علاج تمام پزشکان به زانو در آورد که...! چند سالی است در حال عشق بازی با محبوب و ساغر درد می نوشد، ساغری که مرد می خواهد و چون شرفیاب حضورش شدم به یاد بیت «متنبی شاعر نامدار عرب» افتادم که گفت:
 
وَ اِذا کانَتِ النُّفوسُ کباراً
تَعِبَت فی مُرادِهَا الاَجسامُ
 
«وقتی روح انسان بزرگ و بلند است- جسم در دنبال روح به رنج و سختی می افتد... »