• بازديدها: 410

پارسی سره از جلال تا جلال - بخش اول

خلاصه
 
سره‌گویی و سره‌نویسی پیشینه‌ای همسال با جهان‌شاهی ایرانی در دورة صفویه دارد و اندیشه‌ای برآمده از جنبش‌های فرهنگی ایرانیان راستین است. مرا در سرآغاز و چند و چون این شیوة فرخنده نوشته‌ای است گسترده که در توان هنگام اندک فراهم آمده نیست و برای همین به نگاهی تاریخی و ادبی از این رشته که بزرگان ادب پارسی، درستی آن را پاس داشته‌اند. (بهار، سبک‌شناسی، ج 3، 1349، ص 292) فرازهایی را با نمونه‌های روشن و آشکار برای پیشکش به یادنامة استاد دانشور نیکوکردار فرزانة فروتن روزگار تیمسار دکتر میرجلال‌الدین کزازی می‌نویسم و یادآور می‌شوم که نوشتاری ویژه در این باره تا آنجا که خوانده و دیده شد برای نخستین بار است که مورد پژوهش و نگرش قرار می‌گیرد.

در این نوشته برای آشنایی، نخست به اشاره، زادگاه و پیشروان سره‌گویی و سره‌نویسی را شناسانده، پس به جلال نخستین؛ (جلال‌الدین میرزا فرزند فتحعلی شاه قاجار) که آغازگر شیوة سره‌گویی و سره‌نویسی در فراز دوم این رشته بوده است و به زندگانی و اندیشه و نوشتة او و پیروانش پرداخته شده است. زندگی و سروده و نوشته‌های پارسی سره از پیروانی چون؛ ادیب‌الممالک فراهانی، فرصت‌الدوله شیرازی، میرزا احمد دیوان‌بیگی، یغمای جندقی، کسروی تبریزی و در پایان به جایگاه جلال دوم (میرجلال‌الدّین کزازی) در این کندوکاو پرداخته شده است.

پیشینة سره‌گویی و سره‌نویسی
 
 طلوع سره‌گویی و سره‌نویسی از دیار «یَمَن» بود که در «هند» به بار نشست و به ایران پرتو افکند. چنان که می‌دانیم یَمَن در دورة ساسانیان در قلمرو جهانشاهی ایران و پرورشگاه بهرام گور بود.(1) حکیم گنجه‌ای فرماید:
 
... با چنین طـالعی که بُردَم نـــام        چــون به اقبال زاده  شد  بهـرام
پـــدرش  یــزدگرد خـــام‌اندیش        پختگی کرد و دید طـالع خویش
کآنچــه او می‌پزد همه خـام است        تخــم بیداد بــدسرانجـام  است
پیش از آن حالتش به سالی بیست        چند فرزنــد  بود و هیچ نزیست
حکــم کــردند راصــدان سپهــر        کـان خلف  را که بود زیبــاچهر
از عجـــم سوی تازیـــان تـــازد        پــــرورشگاه در عــــرب سازد
مگر اقبـــال  از آن طــرف یــابد        هـر کس از بقعــه‌ای شرف یابد
آرد آن  بقعــه دولتش به مَثَـــل        گــــرچه گفتند للبقـــاع  دُوَل
پـــــدر از مهــــر زندگـــانی او        دور  شد  زو  ز  مهــــربانی  او
چـــون سهیل از دیار خویشتنش        تخــت زد در ولایــــت یَمَنش
کس فــرستاد و خــواند نعمان را        لالة لعـــل داد بستـان را ... (2)

و اما این سُهیل یمنی که در هندوستان درخشیدن گرفت، شیخ ابوالفضل دکنی بود. (958 ـ 1013) بهار در چگونگی کارنامه او و فضل تقدم و تقدم فضلش در شروع تجدد نثری در هندوستان آورده است؛ که در هندوستان فضلا به نقص و فساد نثر فارسی پی بردند و قدیم‌ترین کسی که به این عیب متوجه گردید و درصدد اصلاح زبان برآمد، مردی بود فوق‌العاده، موسوم به شیخ ابوالفضل از اهل دکن (958ـ1013). این مرد و برادرش شیخ فیضی دکنی که در آخر فیاض تخلص می‌کرد و لقب ملک‌الشعرایی داشت، پسران شیخ مبارک بودند و شیخ مبارک از اهل یمن بود و این پسران در دکن متولد شدند.

ابوالفضل قدیمی‌ترین کسی است که در حال و فرم لغات دَری سعی کرد و کتاب لغتی به فارسی نوشت و با آن که در اصل عرب بود و زاییدة هند، معذلک بر آن شد که تا بتواند الفاظ عربی را از فارسی بیرون کشیده به جای لغات مذکور از لغات دَری بگذارد. به این سبب فرهنگی ساخت و چون به سمت وزارت و پیشکار شاه بزرگ اکبرشاه (963ـ1014) برقرار گردید به تغییر سبک نثر فارسی آغاز کرد و همان کاری را که در اواخر عهد محمد شاه قاجار ابتدا شده و امروز به وسیلة فضلای ایران به نتیجة واقعی و عقلایی آن یعنی قیام در تکان دادن زبان فارسی از لغات بی‌موجب و دخیل ـ رسیده است، در پیش گرفت.

کتاب فرهنگ و منشأت و چند کتاب دیگر مانند اکبرنامه در تاریخ پادشاهی اکبر و سلسله و نسب او و آیین اکبری در دائرةالمعارف هندوستان آن عصر که یکی از نفایس کتب فارسی است، تألیف و تصنیف کرد و نامه‌هایی که از دربار دهلی به اطراف و ممالک دیگر می‌رسید همه بدان سبک بود ـ و با آن که تعمدی در نیاوردن و حذف لغات عربی و تعصبی جاهلانه مانند برخی که پس از او یا در عهد او در هند و ایران پیدا شدند به خرج نمی‌داد، معهذا بعضی عبارات او به فارسی خالص است و در نثر او لغات عربی که صدی هشتاد سراپای کتب را گرفته بود، به صدی ده دوازده لغت تنزل کرد، نیز کتاب کلیله و دمنه را تهذیب و تلخیص کرد و نام او را بهار دانش نهاد.

فضلای دیگر معاصر او مانند جمال‌الدین حسین انجو مؤلف فرهنگ جهانگیری و پس از او دیگر فضلای هند به تقلید آنان به نوشتن فرهنگ‌های فارسی آغازیدند و هر چند فضلای ایران بیشتر از آنان به لزوم امر پی برده بودند و از آن جمله سروری کاشانی کتاب مجمع‌الفرس را با شواهدی شعری تألیف کرده بود، اما پادشاهان صفوی متوجه این امور نبودند و از رزم و ترویج تجارت و امور مذهبی، فراغتی که به ادبیات بپردازند نداشتند، لیکن در هندوستان، اکبرشاه و پس از او جانشینانش تا اورنگ زیب (1069 ـ 1118) به این امور همراهی و مساعدت کردند.

سبک انشاء ابوالفضل به واسطة این که تقلید از او مستلزم معلومات کافی بود پیروی نشد، مگر بعضی از لغات که ازو به دیگر نویسندگان هند سرایت کرد ـ و بعد از کشته شدن او در سنة 1013 به تحریک نورالدین جهانگیر پسر دائم‌الخمر اکبر، طریقه و سبک او نیز از میان رفت و بجز چند تن لغویان انگشت‌شمار، باقی نویسندگان باز به همان رویة قدیم پس نشستند ـ اما در تدوین فرهنگ از پای ننشستند و کتب لغت نفیس [در این حوزه] از قبیل فرهنگ جهانگیری تألیف جمال‌الدین نامبرده و فرهنگ رشیدی فارسی به فارسی تألیف عبدالرشید الحُسینی معاصر شاه جهان و برهان قاطع تألیف حکیم محمدحسین تبریزی زاییده شدة دکن و بهار عجم و مؤیدالفضلا و غیاث‌اللغات و فرهنگ‌‌های دیگر مانند فرهنگ چراغ هدایت تألیف فاضل عالی‌مقام خان آرزو و فرهنگ‌هایی که هندوان به فارسی نوشته‌اند و فرهنگ کبیر آناندراج و فرهنگ کبیر موسوم به فرهنگ نظام تألیف مولانا سیدمحمدعلی ملقب به داعی‌الاسلام که به اشارة پادشاه ذی جاه دکن حضور عثمان علی خان؛ در چندین مجلد تألیف یافته و در حیدرآباد پایتخت دکن به چاپ رسیده است، مدون گردید و هنوز هم دانشوران هندوستان در نثر این زبان شیرین که یادگارهای شکرین از طوطیان شکرشکن هند با خود دارد، از طلب و سعی ننشسته‌اند ـ وفقهم الله.(3)
 
پارسی سره و نوآیینی
 
از عوارض یا متعلقات پارسی سره؛ ظهور نوآیینی است که هم در عهد اکبر شاه (963 ـ 1014) و هم در عهد پهلوی اول و دوم (1304 ـ 1357 ش) همراه با ترویج سره‌گویی و سره‌نویسی، آیینی نو نیز پدید آمد که در عصر جلال دوم (کزازی) این مسیر به هیچ روی به دایرة آیین ورود نکرد، زیرا ایرانگرایی حوزة متفاوت از گرایش به اندیشه‌های آیینی نوظهور یا پیشینه‌دار است و در این نوشتار به هر کدام در جای خود اشاره خواهد شد؛ در همین باره و در ادامه بررسی گرانسنگ خود بهار می‌نویسد:
 
در این آوان یعنی عصر اکبر و جانشین او جهانگیر نشر کتاب فارسی و لغت در هندوستان تشویق می‌شد و از طرفی نیز مذهب تازه‌ای که اکبر شاه به اسم «مذهب الهی» به دستورالعمل و تدوین ابوالفضل سابق‌الذکر برای تهیه وحدت ملی در هندوستان منتشر کرده از قسمت‌های سادة اصول کیش زردشت و بودا و اسلام ملمعی ساخته و پرستیدن آتش را به طریقی خاص بنیان آنمذهب قرار داده می‌خواست بدین سبب بین هنود و مسلمین وحدت فکری به وجود بیاورد ـ مردم را به هوس افکار و خیالات نوظهور افکند و آزادی فکر و هرج و مرج عقیده را ترغیب نمود،(4) این بود که جمعی رنود که اندک معلوماتی از حکمت مشائی و اشراقی و لغت داشتند، کتاب‌هایی بی‌اساس نوشتند از قبیل «دساتیر» تألیف و ساختة شخص مجهول‌الحالی که خود را زرتشتی می‌دانسته است ولی نه از کیش زردشت آگهی داشته و نه از زبان اوستا یا پهلوی اطلاعی به هم رسانیده بود و لغات مجهول «من‌درآوردی» از خود ساخته و تاریخ‌هایی بی‌بنیاد و سخنانی پوچ آمیخته به اصطلاحات فلسفی به نام گروهی که به زعم او از پادشاهان و انبیاء ایران باستان بوده‌اند وضع کرده است و ملافیروز پسر کاوس زردشتی که مردی شاعر و صاحبدل بوده است فریب خورده و چارچمن و دساتیر را طبع کرده است.
 
این کتاب و کتاب‌های پوچ و بی‌اساس دیگر به نام شارستان و آیین هوشنگ و دبستان المذاهب و غیره از این زمان به بعد یعنی در قرن 11ـ12ـ13 هجری پشت سر یکدیگر به وجود آمد و نیز برخی از فرهنگ‌نویسان مانند محمدحسین مؤلف برهان قاطع فریب آن کتب خورد و به عشوة این دروغ‌زنان و شیادان به دام افتاده گزاف‌های آنان را به اسم لغت واقعی در کتب خود نوشتند ـ صاحب برهان فریب دیگر نیز خورد و آن چنین بود که به طمع گردآوری مجموع لغات پارسی دست به دامان اطلاعات زردشتیان بی‌اطلاع زد و آن گروه نیز مشتی «هزوارش» که از پدران شنیده و معنی آنها را در کتب پازند یافته بودند و از خواندن آنها مطابق واقع آگاه نبودند به مؤلف برهان سپردند و گفتند که لغات «زند و پازند» است و او نیز آن هزوارش‌های مغلوط را که بی‌رویه خوانده شده بود یا با رویه، در کتاب برهان قاطع با تحریف‌ها و غلط‌خوانی‌هایی که نزد او معهود است، ضبط کرد. رفته رفته از این لغات در ادبیات ایران وارد شد و در اشعار شیبانی و ادیب‌الممالک فراهانی، فرصت‌الدوله داخل گردید و قسمت‌های غلط تاریخی دساتیر نیز در بستان‌السیاحة اردبیلی و ناسخ‌التواریخ و نامه خسروان داخل گردید!

از این تاریخ به بعد آن خرافات لفظی و معنوی سربار لغات مغولی و افعال و ترکیبات ساختگی و زشت و شیوة سست و بی‌آهنگ عصر گردیده سبکی تازه پیدا شد که ابوالفضل [دکنی] بیچاره اگر زنده بودی از کرده پشیمان شدی ـ و نمونة سبک مزبور شیوه‌ای است که هنوز هم بدبختانه متداول است و آن را «فارسی سره» نامند(5) و معروف‌ترین کتابی که در این شیوه نگارش یافته و از همه کمتر مغلوط می‌باشد، «نامة خسروان» تألیف جلال‌الدین میرزای قاجار پسر فتحعلی شاه است که تاریخ ایران را از کیومرث تا مرگ نادر و انقراض دودمان او در سه جلد نوشته و از آوردن لغات مشکوک هم تا حدی خودداری کرده است ـ و مضحک‌تر از همه آن است که مردی از پیروان این گروه نادان، در قرن سیزدهم گلستان سعدی را به پارسی سره مانند سیم ناسره سکه فارسی بر سر زده است و به گمان خود کار تازه و سره‌ای از وی سرزده و به ادبیات خدمتی کرده است!(6)

جایگاه جلال در سیر پارسی سره
 
تا زمانی که منابع و مآخذ و زمان و مکان ظهور حرکتی بدرستی مورد بررسی و کندوکاو قرار نگیرد، حایگاه واقعی پرچمدار همزمان که به قول فلاسفه به حجاب معاصرت دچار است، مشخص نخواهد شد و این ستمی چندجانبه به دانش و دانشی‌مردان همزمان ماست. بهارِ بزرگ که در تصنیف بی‌بدیل خود برای امروز و فردا پنجره‌ای فراروی حال و آیندگان گشوده است، در نقد و بررسی آثار برآمده از عهد صفوی تا دورة پهلوی نگاهی شایستة شأن علمی و فرهنگی خویش داشته است که با توجه به این پیشه و پیشینه فارسی سره و نوشته‌ها و سروده‌های ارزنده‌ای که از «جلال دوم» در دست داریم، این موضوع در خور جستجویی شایان برای پایان‌نامه‌های دورة تکمیلی است که بخشی از فرهنگ گرانسنگ ایران و زبان و ادب پارسی را دربرمی‌گیرد و آن گاه جایگاه جلال دوم در سیر پارسی سره و پایگاه کرمانشاه در پیشگاه پیشینه ادب ایران آشکار خواهد شد.

جلال اول
 
جلال‌الدین میرزا از رجال فکور سلسلة قاجار و از روشنفکران و اصلاح‌طلبان نخستین در ایران که پیشقدم حرکت‌های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی منجر به نهضت مشروطیت است. جلال‌الدین میرزا پس از فترت دوران صفویه و افشاریه و زندیه نهضت پارسی‌گویی را که در هندوستان آغاز شده بود، بار دیگر در تهران و سرزمین ایران احیا کرد. دست‌پروردگان او از جمله میرزا جعفر قراجه‌داغی بود که نمایش‌های هفت‌گانه میرزا فتحعلی آخوندزاده را از ترکی به پارسی ترجمه کرد. میرزا جعفر مدت‌ها منشی جلال‌الدین میرزا بود. همشهری دانشور باقر مؤمنی که کتاب تمثیلات فتحعلی آخوندزاده را به ترجمه قراجه‌داغی و با مقدمه و حواشی محققانه چاپ و منتشر ساخته(7) در این باره آورده است؛ [آخوندزاده] از همان سال‌های انتشار تمثیلات، می‌کوشید تا آن را در ایران بشناسند، نمایش بدهند و ترجمه کنند و به پیروی از آن بنویسند. از جمله کسانی که آخوندزاده برای ترجمة تمثیلات خود به آنان مراجعه کرده یکی میرزا آقا تبریزی است، ولی میرزا آقا در نامه‌ای ـ شاید در ربیع‌الثانی 1287 ﻫ . ق به او می‌نویسد؛ که «خواستم کتاب تیاتر را، چنان که خواسته بودید، به زبان فارسی ترجمه بکنم، دیدم که ترجمة لفظ به لفظ حسن استعمال الفاظ را می‌برد، ملاحت کلام را می‌پوشاند، در حقیقت حیفم آمد و ترجمه را موقوف داشتم.» ولی آخوندزاده سرانجام از طریق جلال‌الدین میرزا به این آرزوی خود می‌رسد.

آخوندزاده ابتدا در اوایل سال 1870 میلادی ضمن ارسال یک نسخه از تمثیلات برای شاهزاده جلال‌الدین میرزا از او می‌خواهد که «مجلس تشبیه بعض حکایات آن را گاه گاه در انجمن احبا مانند تیاترهای اروپا با البسه و تشکلات هر یک از افراد مجالس برپا نمایند و محظوظ شوند(8) و در جای دیگر خطاب به او می‌نویسد: « اگر شخصی از فضلای تهران» که بالاصاله فارسی زبان باشد، اما زبان ترکی را کماینبغی بفهمد، این تمثیلات را به همان قواعد و شروط و رسوم که در کتاب اشاره شده است از زبان ترکی به زبان فارسی ساده و بی‌کم و زیاد و بدون سخن‌پردازی و قافیه‌چینی، مطابق اصطلاح خود فارسی‌زبانان در دایرة سیاق تکلم نه در دایرة سیاق انشاء ترجمه کند و به چاپ رسانیده منتشر سازد، هر آینه نسبت به ملت خدمتی بزرگ خواهد کرد و هم خودش از فروش این تصنیف به منافع وافره خواهد رسید.(9) جلال‌الدین میرزا(10) نیز کتاب را به میرزا جعفر قراجه‌داغی(11) که در این زمان منشی او بوده، می‌سپارد. آخوندزاده از سفارش جلال‌الدین میرزا در مورد ترجمة «قومیدی‌های» خود بسیار خوشحال می‌شود. (از نامة مورخ 17 دسامبر 1870 به میرزا یوسف مستشار)، میرزا جعفر ترجمة اولین نمایشنامه (میرزا ابراهیم خلیل کیمیاگر) را در اوایل سال 1871 به پایان می‌رساند و برای اظهار نظر نزد آخوندزاده می‌فرستد. او این ترجمه را بسیار می‌پسندد و سفارش چاپ آن را می‌دهد. (از نامة آخوندزاده مورخ 25 مارس 1871 ـ 5 فروردین 1250 به مستشارالدوله)...(12)

جلال‌الدین میرزا و میرزا جعفر قراجه‌داغی در یک مسیر آنچه به آن بیش از همه می‌اندیشیده‌اند همگانی شدن آموزش زبان و ادب فارسی بویژه در بین کودکان است. در آن عصر کودکان به هیچ شمرده می‌شدند و محلی از اعراب نداشتند. جلال‌الدین میرزا بر روی جلد اصلی کتاب نامه خسروان نوشته است؛ «نامة خسروان داستان پادشاهان پارس به زبان پارسی که سودمند مردمان بویژه کودکان است»(13) ـ میرزا جعفر قراجه‌داغی نیز در مقدمة ترجمة تمثیلات می‌نویسد: «نگارنده خود را برخلاف سلیقة چیزنویسان قدیم از قید عبارات مغلقه و الفاظ مشکله رهانیده، به زبان عوام و سخنان روان و کلمات مأنوس و عبارت معروف، این کتاب مستطاب را نوشته به اتمام رسانید که بی‌سواد و باسواد هر دو به خواندن و شنیدن از قواعد آن بهره‌مند شوند و اطفال مظلوم که همیشه برای یاد گرفتن ترکیب کلمه و آموختن هجی در ورطة عبارات مغلق مستغرق و گرفتارند، به خواندن این کتاب که به زبان خود آنها مسطور است، خلاص یابند.»(14)

نامه خسروان «آغاز»
 
 بر روی جلد اصلی کتاب چنان که یادآور شدیم نوشته شده است؛ «نامه خسروان داستان پادشاهان پارس به زبان پارسی که سودمند مردمان بویژه کودکان است» [سپس آمده است] نخستین نامه، از آغاز آبادیان تا انجام ساسانیان ـ دو ترکیب، نامه خسروان و نخستین نامه با قلم چهار دانگ و توضیحات بعد از آنها با قلم دودانگ نستعلیق نوشته شده است و این مربوط به جلد اول کتاب می‌باشد زیرا، جلال‌الدین میرزا این کتاب را در دو جلد تدوین و تصنیف کرده است. (اما مرحوم بهار سه جلد مرقوم فرموده‌اند؟!) سراسر کتاب از آغاز تا انجام به خط خوش و خوانای نستعلیق؛ عروس خطوط اسلامی و خط اصیل ایرانی خوشنویسی شده است و خوشنویس آن نویسنده‌ای به نام (جلوة یزدی) بوده است؛(15) در کارخانة استاد محمدتقی در شهر تهران در آذرماه 1285 ﻫ . ق = 791 جلالی = 1868 عیسوی [میلادی]، چاپ سنگی و منتشر شده است. پس از عبارت مورد نظر دربارة همگانی نمودن زبان سرة پارسی در اوایل کتاب صفحه‌ای به گراور تصویر جلال‌الدین میرزا اختصاص یافته است. در بالای عکس نوشته شده: «گردآورندة این داستان جلال پور فتحعلی شاه قاجار» و در صفحه بعد این عبارت آمده است: «نامه خسروان بدیدة دوستان خردمند ویژة استادان دارالفنون»

جلد دوم نامة خسروان در تیرماه 1287 ﻫ . ق = 793 جلالی = 1870 عیسوی [میلادی] در کارخانة استاد محمدتقی در شهر تهران با خط شیرین و خوانای نستعلیق هنرمند (جلوة یزدی) چاپ سنگی و منتشر شده و در سبزه میدان نزد ملا ابوالقاسم و حاجی سیدرضا چینی‌فروش به قیمت هر جلد هفت هزار دینار عرضه می‌شده است. (صفحه بدرقه) در جلد دوم هم نثر پارسی سره جلال‌الدین میرزا و هم خط نستعلیق جلوة یزدی پخته‌تر و نیکوتر شده است.(16) آغاز جلد دوم به نامة میرزا فتحعلی آخوندزاده و به انضمام داستان زرتشتیان و معرفی مانکجی لیمچی هوشنگ هاتیریا و نامة او و... که در واقع تقریظی عالمانه بر نامه خسروان است، درج شده است.(17) ـ نگاره‌های چهره پادشاهان از عبدالمطلب اسپهانی است،(18) همان عباراتی که بر روی جلد اول نوشته شده بود و یادآور شدیم، در جلد دوم هم تکرار شده است با این تفاوت که دومین نامه (از آغاز طاهریان تا انجام خوارزمشاهیان) را شامل و بر روی جلد ذکر شده است.

باقر مؤمنی در بررسی ادبیات مشروطه بدون اشاره به نقش جلال‌الدین میرزا در ترویج اندیشة روشنفکران ایران‌گرای عصر مشروطیت و تبلیغ آثار آخوندزاده و... از سوی جلال‌الدین میرزا و حمایت وی از آنها و نادیدن مکاتبات و تقریظ‌های آنان بر اثر نامة خسروان، با تکه‌برداری از یادداشت‌های پیشروان فکری نهضت مشروطه و اندک اشاره‌ای به همدلی‌های آنها در این مسیر تنها به جرم تضاد طبقاتی جلال‌الدین میرزا با تودة مردم عصر مشروطه؟! دربارة پایگاه فرهنگی و اجتماعی فارسی سره در کتاب ادبیات مشروطه(19) دربارة پارسی سره این گونه آورده است که؛

فارسی سره
 
ولی در مسأله زبان در ادبیات مشروطه، به یک بیماری که از همان روزهای اول سرکوب شد و شیوع پیدا نکرد باید اشاره بکنیم. این بیماری «پارسی سره‌نویسی» یا به قولی «پارسی بی‌غش» نویسی بود.

این بیماری ظاهراً می‌توانست یکی از عوارض ناسیونالیسم ایرانی در برابر عرب معرفی شود، ولی حتی یکی از ناسیونالیست‌ترین متفکران این زمان، یعنی میرزا آقاخان هم به قول فریدون آدمیت آن را «کار خنک و لَغْوی» دانست. برای این که این زبان میان متفکر و توده‌های انقلابی فاصله‌ای عمیق می‌انداخت. فارسی سره‌نویسی از مدتی قبل به عنوان یکی از تفنن‌های نویسندگان بی‌درد و غم شروع شده بود، ولی در این زمان به پناهگاه واماندگان دنیای کهن تبدیل شد. گروهی از روشنفکران بودند که موضوع اجتماعی‌شان در حال متلاشی‌شدن بود. آنها این را به خوبی حس می‌کردند و می‌کوشیدند تا دستاویزی برای ادامه حیات گروه اجتماعی خودشان پیدا کنند. آنها روشنفکران وابسته به گروه‌های رشدیابنده، یا توده‌های انقلابی نبودند. به همین دلیل هم نمی‌توانستند به آینده دل ببندند، به انقلابی که می‌رفت سربلند کُنَدْ تکیه کنند. پس به گذشته چنگ می‌زدند و در جستجوی دستاویزی برای توجیه حیات متزلزل خودشان، به ایران باستان پناه می‌بردند.

«پارسی سره» در حقیقت برای آنها دستاویز بود. در نمونة این آدم‌ها جلال‌الدین میرزا یکی از ده‌ها پسر فتحعلیشاه بود که نه می‌توانست امیدی به جاه و جلال پدری داشته باشد، و نه می‌توانست خودش را به دامن بورژوازی نورسیده ـ یا بدتر از آن، مردم کوچه و بازار ـ بیندازد. این بود که در عصر جوشش توده‌ها «نامه خسروان» کهن را به زبان پارسی ـ به اصطلاح بی‌غش ـ سرهم می‌کرد. نمونه دیگر مانکجی نام زردشتی پارسی بود که به گسترش دین نیاکان دلخوش کرده بود و حال آن که آن طور که آخوندزاده می‌گفت: «شما از بابت دین و دولت خودتان عمر خودتان را به آخر رسانیده‌اید.»

البته این توجیه در مورد کسانی است که در انتخاب این زبان صداقت داشته‌اند و گرنه کسانی هم بودند که آگاهانه این مطلب را دکان کرده بودند، یا این که برای انحراف و سردرگم کردن بعضی روشنفکران ناپخته از آن استفاده می‌کرد. اتفاقاً هم گاه این بازی می‌گرفت، مثلاً آخوندزاده و طالبوف این آدم‌ها را تا حدی تحسین می‌کردند و حتی میرزا آقاخان هم مقداری در این بازی لغت پارسی‌سازی شرکت داشت. [؟!!] اما از آنجا که اینها متفکران انقلاب بودند و از میان توده‌ها بیرون آمده بودند و با آنها تماس دائم داشتند، در عمل در مقابل آن ایستادند.

طالبوف هواداران این مکتب را به تعصب و افراط متهم می‌کند و آنها را پرت از مرحله می‌داند و خطاب به آنها می‌گوید:

«هزار مسألة واجبی داریم که از آنها به این پرداختن، به بام هوا سقف ساختن است.»
 
و زندانی کردن افکار مترقی قرن 19 را در دایره محدود زبان عهد باستان، مسخره می‌کند.
او به حق می‌گوید:
 
ـ «زبانی که ده هزار لغت ندارد، گنجایش علوم این عهد را ظرف نیست. ملتی که هنوز از هزار نفر یک نفر سواد ندارد، در میان آنها مسألة تصفیه زبان چه معنی دارد؟ ملتی که الفبای او بلای ظلمت و جهل او است، اگر از اصلاح او صرفنظر نموده به تصفیه زبان پردازند گناه است. ما چگونه [همان طور] که پانصد هزار اسامی قراء و بلاد دیگران را نمی‌توانیم تغییر بدهیم، باید اعتقاد نمود که لغات را نیز نمی‌توانیم. ما باید دیپلمات را دیپلمات و پولیتیک را پولیتیک بگوییم و بنویسیم. معارف معدودة ایران فقط با آرزوی وطن‌پرستی در مملکت بی‌سواد و هزار معایب دیگر تصفیة زبان فارسی را موفق نگردد. در عهد فردوسی، فرنگی در هوا سیر نمی‌نمود، آیرستات نمی‌ساخت، لوکوموتیف، اتومبیل، تلغراف، غراموفون، فئوگراف، کابل، بارومتر و دویست هزار الفاظ نوظهور دیگر مستعمل و مصطلح نبود.»(20)
 
میرزا آقا خان حمله‌ای شدیدتر به این گروه دارد و می‌نویسد: آنها؛

ـ «به اختراع مجعولات و ساختن زبان بی‌مزه مهجوری به نام این که زبان سادة نیاکان ما است، پرداخته‌اند و جان آن که هیچ فارسی‌زبانی بدان سخن نگفته و ننوشته است» ... «قابل فهمانیدن معانی و علوم نیست.»

بعد پیشنهادی انقلابی طرح می‌ریزد و می‌گوید:

ـ « ای کاش مانکجی به جای این کوشش‌های بیهوده لااقل السنه و ادبیات و لغات مختلفه پارسی را از میان قبایل و دهات ایران جمع‌‌آوری نموده، به احیای آن کوشد.»(21)

اما چنان‌که دیدیم استاد مسلم بهار بزرگ از بین آثار فراهم آمده از فارسی سره انگشت تائید بر نامة خسروان نهاده بود و ما به پشتوانه همین راستی عنوان از (جلال تا جلال) برگزیدیم. میرزا فتحعلی آخوندزاده در نامة تقریظ گونه خود برای جلال‌الدین میرزا که در مقدمة جلد دوم نامة خسروان آمده است، می‌نویسد:

«درخصوص مقبولیت کتاب مستطاب شما به غیر از توصیف و تحسین حرفی ندارم خصوصاً این کتاب از این بابت شایسته تحسین است که نواب شما کلمات بیگانگان را از میان زبان فارس بالکلیه برافکنده‌اید. کاش دیگران نیز متابعت شما کردندی و زبان ما را که شیرین‌ترین زبان‌های دنیاست، از اختلاط زبان با کلفت و ناهموار بیگانگان آزاد نمودندی. نواب اشرف شما زبان ما را از تسلط زبان دیگران آزاد می‌فرماید افسوس می‌خورم که من مثل شما نمی‌توانم توضیحات خود را در زبان فارسی بی‌اختلاط الفاظ دیگر نوشته باشم چون که از طفولیت زبان فارسی را بدین طور یاد گرفته‌ام. حالا ترک این عادت برای من نهایت دشواری دارد. خانه بیگانگان خراب شود. من تقصیر ندارم باید در این خصوص مرا معذور داشته باشید.»(22)

نمونه‌های پارسی سره از نامة خسروان
 
 همة داستان‌سرایان بر آنند که کیومرس نخستین کسی است که آیین پادشاهی به جهان آورد. گویند بنیاد شهرسازی از اوست. در آغاز دماوند و استخر بساخت که پیشتر سنگام در آنجا بودی. سال‌ها زیست و چهل سال پادشاهی کرد. پوست می‌پوشید و پیوسته در کوه و هامون می‌گشت. از پشم و موی جامه و زیرانداز ساخت و سنگ از فلاخن انداختن. جشن سده که پارسیان در دهم بهمن ماه گیرند از او دانند. در میان فرزندان خویش به نیکویی سخن سرودی و این سخنان از اوست:

شادی بسیار سرشت را خودپسند کند/ کامرانی بی‌شمار دل را بمیراند / و گفته است؛ اندوه بیماری است که از کمی گرمی سرشت زاییده می‌شود / و دهش شاخی است که هنگام سپاسداری برومند و تازه گردد / آنچه بر داد و دهش بیفزایند روزگار فرمانروایی پیروزتر شود و هر چه در راستی پای پیش نهند کارها بهتر از پیش رود. وی را پسری بود سیامک که در خرد و دانش سرآمد روزگار خویش بود. برخی گویند شیث پیمبر اوست.(23)

به نام خدای جهان‌آفرین
 
 پس از مرگ یزدگرد و دست یافتن تازیان به پارس، پیوسته این کشور پرآشوب و درهم بود و لشکریان جای‌نشینان واپسین پیمبران که خلفا می‌نامیدند بر همة این سرزمین دست یافته از بغداد تا رود آمویه را در زیر فرمان آوردند و از سوی دیگر ترکان نیز آغاز تاخت و تاز کرده ایران را ویران نمودند. اگرچه در برخی از گوش‌های کشور پارس مانند تبرستان و سکستان و کرمان و جاهای دیگر گردنکشی پیدا شده و سرکشی می‌نمودند نه چنان بود که با لشکر تازی برابری کنند و کشور به این بزرگی را از دست اینان توانند بیرون آورد. تا روزگار مأمون که طاهر نام خزاعی برای فرمانفرمایی خراسان برگزیده شده. رفته رفته کارش در آن سامان بالا گرفت و اندیشه پادشاهی کشور پارس نمود و از زیردستی خلیفه بغداد بیزاری جست. نام او را روز آدینه پس از نماز بر زبان نیاورد. گویند در شب همان روز بمرد. چهار تن از نژاد او به پادشاهی سرافراز شدند و از سال دویست و بیست و پنج که طاهر اندیشه شهریاری ایران کرد تا شش صد و سی و شش که لشکر تاتار به ویرانی این کشور آمدند، شانزده گروه در پارس فرمانروایی کردند. شش گروه آنها در بیشترین کشور ایران و ترکستان دست یافته با توانایی بسیار شهریاری نمودند. طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمیان و ده گروه دیر در برخی از گوش‌های این کشور فرمانروایی می‌کردند و چندین تن از ایشان هم فروتنی به این پادشاهان توانا می‌نمودند. 1ـ دیلمیان، 2ـ پادشاهان تبرستان که نژاد قابوس نامند 3ـ پیروان حسن صباح که ملاحده گویند و 4ـ سلجوقیان که در کرمان فرمانروا بودند، 5 ـ قراختائیان که در کرمان کشوردار بودند و 6 ـ اتابکان آذرآبادگان، 7ـ اتابکان پارس که سنقرته گویند 8 ـ فرمانفرمایان سکستانفرمانروایان غور 10ـ اتابکان لرستان.(24)

«دساتیر» هر چند بحثی پیوسته و همگون با پارسی سره دارد، اما می‌بایست بنابه تحلیل و تحقیق اکثر بزرگان ادب فارسی آن را در حوزة نقد و ناسره بررسی کرد، زیرا از بُعد زمانی نیز متقدّم بر سره‌گویی و سره‌نویسی مورد نظر ماست و مرکز اساسی این نوشتار «جلال دوم» هیچ گاه به آن دایره ورود نکرده است و این یکی از نشانه‌های برگزیدگی ایشان در این بابت است، اما شاعرانی فحل و مردانی سخن‌گستر که پیروان سره‌گویی و سره‌نویسی و به گونه‌ای دساتیر بوده‌اند، که به احوال و آثار برجستگانی از آنان تا رسیدن به روزگار امروز و درخشش جلال دوم می‌پردازیم؛ نخست ادیب‌الممالک فراهانی.

ادیب‌الممالک فراهانی
 
ادیب‌الممالک فراهانی قائم‌مقامی(25) از شاعران دورة بیداری در زمامداری امیر نظام گروسی و ابوالفتح میرزا سالارالدوله مدت‌ها مقیم کرمانشاه(26) بود. وی ادیب و شاعر و روشنگر و روزنامه‌نگار و سخندان و سخن‌شناس بود و در لغت در زبان فارسی و تازی تبحر فوق‌العاده و بر ادب و تواریخ و قصص و روایات عرب و عجم مسلط بود ولی همین احاطه بر لغت عرب و تبحر در دانش‌هایی که قدما دانستن آنها را برای یک نفر ادیب لازم می‌شمردند و مخصوصاً دلدادگی او به لغات ساختگی دساتیر، که آنها را جزو معلومات خود می‌شمرده و با تکلف زیاد در اشعار خود به کار می‌بسته، نه تنها قصاید و مدایح بلکه اشعار سیاسی او را نیز ـ هر چند نسبت به آثار دیگرش ساده‌ترند ـ از دسترس عامه خارج ساخته است.(27)

ادیب‌الممالک در عصر خود به سبب دعوت سران کشورها و ممالک و برجستگی در عرصة روزنامه‌نگاری شخصیتی فرامرزی و در خارج از مرزهای ایران شناخته شده و از سفرای فرهنگ ایرانی و زبان پارسی بود که دیوانش شاهد واضح است. ادیب‌الممالک در دهه‌های سوم عمر از پیروان نحلة اهل حق گردید و در آن رشته آگاهی‌های عمیق داشت.(28) در دیوان ارزشمند او بخشی را به فرهنگ پارسی اختصاص داده که اشعار زیر نمونه‌هایی از فرهنگ پارسی ادیب‌الممالک است و چنانچه بخواهیم به سروده‌های دیگر وی در استفاده از واژگان پارسی سره و دساتیر استناد کنیم اسنادی گسترده را در بر خواهد گرفت.

پیوسته فرهنگ پارسی(29)
 
آن بــت شوخ چشم مــــــــه‌سیما        نظـــم فرهنگ فرس جست از مـــا
فـــــاعـلاتن مفـــــاعــلن فعلـــن        شو به بحـــــر خفیــــف چـامه‌سرا
پـــــاک یــزدان و ایزد است خـــدا        هده‌ف؛ حق (ع) زنده؛ حی عیان؛ پیدا
دان نبـــــــی را پیمبــــر و وخشور        خــــاندان اهل بیت و جــــامه کسا
شرع؛ آیین نظام؛ دهنــــاد (ف) است        حکم؛ پرمــــان  روش بـــود یـــاسا
گر زمان؛ عــرش و زیرگه؛ کرسی (ع)        هست کــــرفه و بـــزه ثـواب و خطا
نار؛ دوزخ صــــراط چینـــــود است        بــاغ؛ مینـــوف بهشت؛  روح‌افـــــزا
کار به (ف)  نـازله جنـــب (ف) سنت        نـــــاروا منــــــع شد حــــلال روا
سحر فــرهت و معجـــزه  فرجــــود        نیــز فرجــــــــاد فــــاضل دانــــا
کعبـــه آبـــاد خــوان نوی فرقـــان        گنک دژهــــوخت؛ مسجــــدالاقصی
شه؛ ملــک پـیره (ف)  دان ولیعهدش        تیــــرم (ف) آن بانویست کش به سرا
شسن نامی (ع) و شسته دان محسوس        دیـــم (ف)  رخساره بشن  دان بـــالا
منشی (ف) مـــــــردم طبیــعی دان        نیر نــــودی (ف) است مــــردم مشا
نحــو بربست (ف)  و صرف بخش آمـد        علــم منطــــق شمــــار بــــازگشا
خطــــه  و نقطه چو ذره دان و محیط        کشک و نیـــــل و پنـــــده و پیچـا
کــــره (ع) گـوی است و دائره برهون        مـــرکزش وندسار (ف) و پن؛ امـا (ع)
هج (ف) عمــــودی و کـــج بود مایل        قطــــب بـــاشد نشین و ارض کنـــا
برش دیـــد (ف) دان تــو قطــع نظر        هست بــــر گست (ف) معنی حــاشا
پای خــوان پچوه م پاچمی (ف) نورند        شرح  وستی (ف)  کـــــــانه گـــویا
غرچه؛ نامــــرد و قلتبــــان؛ کردنک        قحبـــه (ع) لولی،  مخنث است بخــا
هست سربــــــار بـــرد و سو تملیت        لیـــک انــــدر میـــــانه بکیــــاسا
کلمــــه واژه دان و نــــوله؛ کـــلام        نطـــق کــــرویز شد نمـار ایمــــاع
وات؛ لفظ آرش است و چـــــم معنی        هـــــم لقب پاچنـــامه، صـــوت آوا
فلـــــک ادراک و فهــــم نیوند است        قــــوه نیــــــرو و بیخرد شیـــدا
منشی آمـــــد دبیـــــر و نیز پنــاغ        کلک و خـــامه قلــــم (ع) نکوشیـوا
جــزوفـــــرشیم  و سیمنـــــاد سور        آیه چمـــــراس و سیمـــراخ دعـــا
شد غـــزل‌گــوی بــاد رنگیـــن باف        رمز گـوی است مــــرد پیچـــه سرا
هجـــو جــرشفت و شعـر سرواداست        سجــــــع سرواده ساختـــــن انشا
هـــــم پساونــــــد قــــافیت باشد        وزن ع سنجــــه  حــدیث دان سروا
بخــــت و تاخیره طالع است و نصیب        فــــــال ع بد مرغوا و خـــوش مروا
ارتجــــــک برق (ع) دان و تندر رعد        باز ینوار جــو (ع) پنـــــاد هـــــوا
هست سوراک آب  مــــوج و حبــاب        همچــــون  کـــوراب دشت آب نما
لجه گــــــرداب دان جـــزیره اداک        شاخ آبـه؛ خلیـــــج (ع) ویم؛  دریـا
حصــن و قلعـــه و حصــار، انباخون        بـــــاز دژ دان و همچنیـــــن او را
منـــــزل اسب بـــاره بنــــــد بود        خــــانه گــــو سپنـــــــد انگژ وا
هست اودر؛ عمــــــــو و کاکو خال        اب و جـــــد را پـــدر شمـار و نیا
ریش والانــه و یقیــــــن واخ است        پـــــور واد است و آش بــــاشد وا
آنـــــج ز عــــرورو شفترنک شلیل        بــه وسیب است آبــــی و توپــــا
اند وافتــــد شگفت  و مـدح شکفت        افتـــدستا شمـــــار و افــــدستا
شهـــــروا زر و سیـم  نـــاسره دان        سره و ویــــــژه هست شهـــر روا
لیت ای کــــاشکی لعــــــل شاید        ان   و   ان   انمــــــا   مـــا    نا

بند دوم
 
  بت مـــن چـــه این داستان میسرود        ببحــــر تقـــــارب تقــــــرب نمــــــود
فعـــولن فعـــولن فعـــولن فعـــول        چه خــوش باشد این سنجه با چنــگ ورود
گــــر یوه بــــود پشته و نهـــر رود        زبـــر از فــــراز است و زیــــر از فــــرود
چو بربت بود بر بط (م) و چنگ، صنج        کمانچه غـــژک دان و عـــود (ع) است رود
ربا به مـــع روانه بو دوجـد (م) وشت        طـــرب  را  مشستــی  و  خنیـــــا  سرود
سیـــاه آبه زاگـاب و آمــه دوات (ع)        سلام  است  زنــــدش  تحیـــــــت  درود
حسد یــــورک غبطــــه  پژهان بود        جگــــر خــــون دل دان و انـــــدوه؛ دود
همــان مرده ریگ است میراث و ارث        زیـــان است خسران و نفــــع است و سود
چــــو نیــــروی پنــداره شد واهمه        همــــان مکــــر و اندیشه  دان نیرنــــود
زره پوش و خفتــان  و خـر پشته شد        دگـــر تَرک و گَبْر است هـــم نـــام خُـود
جمـــاد (ع) و گبیــابسته ورسته دان        بسیط است کامـــود و ضـــد اشکیـــــود
چـــو خدیه مضاف است و مطلق بود        همـــا موکده (ف) بشنــو این نکتـــه زود
(سبک مـــوکده) عنصــر آتش است        (گـــران مــــوکده) عنصر خـــاک بـــود
گـــران خـدیه آب و سبک خدیه باد        سبب رون  و  انـــدیشه و بهــــــره بــود
کشک عقعق و صعـــوه سنگــانه‌دان         بـــــود غـــــاز؛ خربت قطـاع؛ اسفـــرود
هواراست بلبل(م) غراب(ع) است زاغ        کلنگ است (ع) کرکی عقاب (ع) است مود
صنوبــــر (م) بـــود نـاژو و کاژوتوژ        تبر خون چو عناب (ع) توت (مع) است تود
یشین و گهـر ذات و وصف است زاب        چــــواویش هــــویت وجـــود است بـود
همـــان گبـــر و تـرسا و تیداک را        مجــــوس و نصــــاری شمــر با جهــود
بسودن بسفتن چــــو ساییدن است        خـــــراشیدن رخساره گــــویی شخــود
بلارک پــــرند است و آتش زنــــه        بود زنـــد و غــــودان خـــف و پودوهود
هنـــایش اثر حــــاجت آیفـت دان        فلیوه (ف) بــود هــــرزه غــــره فنـــود
تمطی است فنجــــا و خمیـازه خاژ        فـــلاته بود تــــار و پــــوده است پــود
چو ناویژه مغشوش(ع) ویژه است ناب        نبهـــره بـــود قلــب و نـــو نــــــاسود
بنفشه بـــود فرمه (ف) شاهسپــرم        چــــو ریحــــان و سنبــل بود آبرود(30)

چنان که می‌بینیم اکثر واژگان این فرهنگ کُردی است و امروز متداول در کرمانشاهان و کردستان است؛ ادیب‌الممالک در تنظیم و ترتیب این فرهنگ گوشه چشمی نیز به نصاب‌الصبیان ابونصر فراهی داشته است(31) و بدین ترتیب همانند پیشروان سره‌نویسی و سره‌گویی کودکان و نوجوانان منظور نظر او بوده‌اند، ازجمله هم‌اندیشان و همراهان ادبی و فرهنگی و ایران‌گرای ادیب‌الممالک جز فتح‌الله خان شیبانی که او نیز در این قافله جایگاه ویژه خود را دارد،(32) شیخ عبدالعلی مؤبد بیدگلی است(33) که او نیز شاعر و ادیب روزنامه‌نگار و خطیب برجسته‌ای بود که بر ادبیات فارسی و عربی و تاریخ ایران باستان تسلط داشت و بایست او را در مرتبه‌ای فرودین از ادیب‌الممالک فراهانی قرار داد یا به عبارتی دیگر در کادر کوچک‌تر قرار می‌گیرد، در طریقت اهل حق همقدم ادیب‌الممالک بود. ادوارد براون شاعری او را ستوده است، او هم از پیشروان نهضت مشروطیت بود. از آثار او روزنامه مدی و کتاب‌های «خجسته‌نامه»، «مجموعه موبد»، «نسخ موبد»، «صرب موبد» و «هنایش خرد»(34) و تصحیح شاهنامه فردوسی نسخه امیر بهادر و یک دوره کتاب برای کودکان و نوجوان است.(35)
  • بازديدها: 316

پارسی سره از جلال تا جلال - بخش دوم

فرصت‌الدوله شیرازی
 
میرزا محمد نصیر حسینی شیرازی ملقب به میرزا آقا و فرصت‌الدوله و متخلص به فرصت در سنه 1271 ﻫ . ق در شهر شیراز متولد و در سال 1339 ﻫ . ق در سن 68 سالگی در شیراز درگذشت و در حافظیه به خاک سپرده شد. علاوه بر این که اطلاع کامل بر علوم متداوله از قبیل صرف و نحو و بدیع و معانی و بیان و منطق و حکمت از نقاشی او نیز اطلاع داشته است. وی مؤلف کتاب آثار عجم بود.(36) نیای فرصت‌الدوله، میرزا نصیر طبیب کریمخان زند و حکیمی ادیب و شاعر که منظومة پیر و جوان از اوست.(37)
 
دیوان اشعار فرصت‌الدوله با نام دبستان الفرصت در شیراز به خط زیبای میرزا محمود ابن میرزا علینقی شیرازی که هر دو پدر و پسر از خوشنویسان به نام اواسط قاجاریه بودند، به خط نستعلیق خوشنویسی و در سال 1333 ﻫ . ق در بندر بمبئی چاپ و منتشر شد. علاوه بر این، آثاری چون دریای کبیر، اشکال المیزان در منطق، بحور الالحان در موسیقی و عروض، منشأت، رساله شطرنجیه، مثنوی هجرنامه، مقالات سیاسی و علمی از زبان شیخ مجعول و ... مهم‌ترین اثر وی که در رابطه با بحث حاضر است و ادبیات ایران پیش از اسلام را شامل می‌شود، کتاب گرامی یا نحو و صرف خط آریا مسمی به خط میخی قدیم که در کنار رسالة مختصری در جغرافی هند در بمبئی به چاپ رسیده است و...(38)
 
فرصت‌الدوله نیز در جوانی محضر سلطانمراد میرزا را درک کرده است،(39) خط و زبان انگلیسی را به خوبی و زیبایی می‌دانسته و می‌نوشته است. مقدمه‌ای خواندنی بر دیوان خود دارد.(40)
 
علاوه بر غور و تعمق در خطّ ادبیات باستانی، کتاب آثار عجم، سَنَد ارزندة ایران‌گرایی فرصت‌الدوله است. فرصت‌الدوله چون برخی از رجال علمی و فرهنگی ایران در طرح و تحقیقات ادبیات دورة بیداری مظلوم واقع شده و در کتاب از صبا تا نیما تنها در بررسی سفر سیدجمال‌الدین به ایران اشاره‌ای به نام وی شده است که؛ «[سیدجمال] از آنجا روبه شرق آورد و قصد مسافرت نجد کرد و روز شانزدهم شعبان 1303 ﻫ . ق وارد بوشهر شد و در خانه سرتیپ حاجی احمد خان مسقطی منزل کرد و مدتی قریب سه ماه در بوشهر ماند و در آن مدت با میرزا نصرالله اصفهانی (بعدها ملک‌المتکلمین) و میرزا آقا(41) فرصت‌الدوله شیرازی که در آن هنگام در بوشهر بود و...»(42) در حالی که نگاهی گذرا به آثار برجای مانده از وی و بررسی و مطالعة مقدمة ارزندة دیوان او به قلم خودش؛ جایگاه والا و بالای او را در ادبیات بیداری و مبارزه با استبداد و پایگاه روشنگری آشکار می‌سازد.(43) و نباید از یاد برد که علاوه بر این مقامات علمی و هنری، فرصت‌الدوله در تسلط به ادبیات عرب از یگانه‌های عصر قاجاریه است که قصاید غرای عربی در دیوانش آمده است.(44)

نمونه‌های پارسی سره از سروده و نگاشته فرصت‌الدوله شیرازی:
 
نامه‌ای است که به یکی از پارسیان نوشته که تهی از سخنان تازی است
 
جان و تنم برخی تن و جانت شیوانامه زیبانگاری که نگاشته و به فرهنگ پارسی گهرهای گرانبها در آن انباشته بود رسید از رسیدنش سر نامداری بر چرخ برین چهره سپاس داری بر خاک زمین سودم سامان سینه و جان را چون جام جمشید و آئینه خورشید روشنایی بخشید اکنون سزاوار دانسته که چامه در نیایش آن یگانه بزرگمنش و فرزانه سترگ روش به زبان پارسی که تهی از سخنان تازی باشد بسرایم با آن که دست و زبانم را بدین راه و روش چندان آشنایی نبود به یاری یزدان پاک شبرنگ خامه‌ام به تکاپو گستاخ لگامی نمود در دشت این چامه به چند کامی در تک‌وتاز آمد و چنانچه آهو و لغزشی در این تکاپوی باشد از در بخشایش از آن درگذرند و بر این بنده خرده نگیرند از گذارش و زندگانیم پرسش فرموده بودند چه پاسخ دهم که ناهمواری‌های کیهان و ناسازگاری‌های مردمان جهان، دمساز فریاد و نالشم ساخته و در بستر رنج و ناتوانیم انداخته خورشید کامرانیم روی در سیاهی نهاده و اختر زندگانیم سر به تباهی، رامشم سپرده شده و آرامشم رخت بر درخش دربدری گذارده یاری بندگان درگاهت را بنده‌ام و گوهر پاکت را به بزرگواری پرستند.(45)
 
ایضا به پارسی نگاشته
 
«به نام خداوند بخشاینده مهربان»
پس از سپاس یزدان یکتا و ستایش کردگار بی‌همتا و درود بر فرخشور با فرجود تازی نژاد و وخشور فرجاد فرشته نهاد شیوانامه که از آن راستیوران گزین و دانشوران مهین رسید خستگی را از روان بر کران افکند ورستگی از اندوه را به میان آورد. امیدوارم که در این خجسته جشن بزرگ فیروز نوروز که آهوی آتشین ماهی را به دم رسانیده و برة براه را دربرگرفته به زیر سایه تیمسار شهریار دادگر خسروخاوند گیتی‌ستان مهر افسر که بودش مایه زندگانی و نمودش پیرایه کامرانیست همواره به رامش و فرهتی دمساز و به آسایش و خرّمی انباز باشید و از من که در دو خوان این پادشاه ایرانیان پناهم بر شما ها سمیزگوی خسروپرست هر که بوده و هست نیایش باد پایندگی زندگیتان را از یزدان پاک خواستارم. روزمه نوزدهم پروردین یکهزار و سیصد و بیست و سه تازی.

ایضا به پارسی است
یگانه دوست مهربان من
نامه نامی شما رسید و این روز پیروز نوروز کیانی به خجستی و فرهندگی دمساز بوده باشید از شاه بلوت ایران و پستة خندان درخور دندان زندش می‌گویم ویژه از ماهی آویژه و یک دریا خرسند و از دستمال ابریشمین نیز بهره‌مندم. روزمه پنجم پروردین سال یکهزار و سیصد و دویست و هشت تازی(46)

در تاریخ اتمام شاهنامه که استنساخ شده تهی از کلمات عربیه است
 
ایـا خــواستور بـــاستان  نـــامه را        پـــژوهش کـــن داستـــان نامــه را
یکــی ره بشهنــامه از دل گـــرای        بگفتـــار او گـــوش جـــان برگشای
سخن را ببین تا  کجــــا پایه است        سراینده‌اش را چـــه سرمـــایه است
خـــــردمند فــردوسی هـــوشیار        مهیــــن  دانش انـــدوز آمــــوزگار
نگــر تا چـــه داده است داد سخن        بستــــوار بنهــــــاده لاد سخــــن
فــــروهیدة کـــرزة  نیـــر نـــود        هویـــداست از گفـــت او فـــرز بود
نه شهنامه دریـــای ژرف است این        نه افسانه پنــــد شگـــرف است این
فـــری  بر فـــراتین فـــرویده‌اش        خهـــی چــامه‌های ابرخیـــــده‌اش
بفرجـــــودهای   سخــــن‌پروری        تـــــواند زنــــــد لاف پیغمبـــری
به چـــــالشگه  پهلــــوانی سخن        جهــان پهلــوانی است پهلـــوی زن
به کفتــــارهای دری اوستــــــاد        به انـــدرز  وخشور شیـــرین نـــواد
ز گــــویندگان سخـــن  هر کسی        سخن نغــــز و با مغــــز گوید بسی
چه خوش بنگری آن همه مغز و نغز        بود پوست ویـن سر به سر همچو مغز
به هـــر گـویشی زان چم اندر هزار        ز دریـــا بشش رادگــــان ابرکــــار
بهر گنـــج از آن گنـج‌ها اندر است        که هـــر گنجی  آموده از گوهر است
نیــــایش بر آن مـــؤبد پــــارسا        انـــــــوشه بر آن  فرهمنـــــد رسا
بکلـــــک  نگــــــارندة آفـــرین        که این نامه بنوشت نغـــز و گـــزین
چـــون این  نامور  نامه انجام یافت        نگــــارنــــده‌اش را دل آرام یــافت
ز من بنــــده  فرصت یکـی نابکاه        بپـــرسیـــد  از سال این روز مــــاه
بگفتــــم که در این سرای سپنـج        فزون است بر سیزده صد، سه پنج(47)

 مدیحه‌ای است تهی از الفاظ عربیّه
 
مـــاه پروردین رسید و گشت هنگـــام بهـار        جشن جمشیدی درآمد جام خورشیدی بیار
جام خورشیدی هلا درجشن جمشیدی بنوش        بابُتی خــورشید روی و بذله‌گوی و میگسار
کــــرد اسپنـدارمــــذ را شاه پروردین ببند        همچنـــان کـه زال  زر را اردشیر نامـــدار
فــرخجسته فـــروردین ماننــــد پور آبتین        نک برآورده از روان پتــور اسب دی دمـــار
همچــو سودا به بمشکو سرخ گل در بوستان        چون سیاوش اندر آتش ساری انـــدر لاله‌زار
زندخـــوانان بر فــــراز شاخ آتش سار گـل        زند خوان گردیده چون زرتشتیان در نوبهـار
ای بت فــــرخ رخ ای دلدار مینـوچهر چهر        خسروانی بــزم را پـــدرام کن کـــاوس‌وار
آتشین می ده که تا کیــخسرو آسا در زنـم        بر تن افـــراسیاب انـــده از هـــر سو شرار
می بده تا مست گـــردم  وز در پـوزش نهم        رو به خــــاک درگـه دستور شاه کامکـــار
دادگـــــر دستــــور روشندل نظام‌السلطنه        کـــز روان روشنش خورشید باشد شرمسار
بر زبان خــامه‌ام تازی گذشت و باک نیست        زیب یا بد نـامه‌ام از نــام صاحب اختیـــار
آن مهیــــن دانشوری کـز داد و فر و فرهی        اوست شه را دوستدار و شاه او را خــواستار
آن که چـــون بهرام نیو اندرگه چـالش کند        دشمنـان را از دو سر چون گله گوران شکار
شهریار راد چـــون نــــوشیروانست و بــود        او چـــو پور بختگان در  پـای تخت شهریار
نــــوک مشکین خامه او ور بچشم دشمنان        همچـــو تیر رستم است و دیدة اسفنــدیار
تنـدبـار از خشمش ار آگــاه گردد در جهان         از در پوزش نهد رو بر درش چون زندبـــار
پــارس از دادش چنـان  آباد شد کز یاد شد        آنچــه گویند از شهــان دادگر در روزگـــار
داد را از فرصت خــود کن پژوهش کز سپهر        بس پژولیده است و باشد تیره بخت و دلفکار
گاه انــدر بند سختی همچو گرگین پای بند        گه به چاه تیره‌بختی همچون بیژن‌خوار و زار
گـاه بر دارستم همچـــون فـــرامرزم ستوه        گه به کام اژدهــای رنج چون بهمـــن دچار
از دساتیـــر مه‌آبــــاد است تا نــام و نشان        تا که از زند است و استاکیش زرتشت استوار
دشمنت را اهـــرمن پیـوسته بادا رهنمـون        دوستت را باد یزدان در دو گیتی دستیار(48)

سیداحمد دیوان‌بیگی شیرازی
 
سیداحمد دیوان‌بیگی شیرازی(49) نیز از خواص دستگاه شاهزاده سلطانمراد میرزای حسام‌السلطنه بوده است. سیداحمد شیرازی مؤلف یکی از بهترین و برترین منابع ادبی و فرهنگی عصر قاجار است که زنده‌یاد نوایی بزرگ تاریخدان و ادیب و ادب‌شناس معاصر به تصحیح و تکمیل و تحشیه آن همت گماشت و در مجموعه‌ای سه جلدی چاپ و منتشر شد.(50) حدیقـﺔ‌الشعراء که حاوی ادب و فرهنگ در عصر قاجاریه است، در حوزه تذکره نویسی از ویژگی‌هایی برخوردار است که زنده‌یاد نوایی پس از بررسی و شناساندن تذکره‌های پیشین بویژه آنچه در عهد قاجار فراهم آمده است. بدین ترتیب برتری تألیف دیوان‌بیگی را برشمرده است:

1ـ از لحاظ زمانی مدت بیشتری را شامل است. بدین معنی که شعرای ایران و هند را از سال 1200 تا 1310 معرفی می‌کند و از این جهت باید آن را کامل‌ترین ذیل «آتشکده» دانست؛ زیرا چنان که گذشت «آذر» در سال 1195 درگذشته و تذکره را در سال 1193 به پایان رسانده یعنی تقریباً تا پایان قرن دوازدهم و دیوان بیگی تذکره خود را از آغاز قرن سیزدهم بنیاد نهاده.
2ـ حدیقـﺔ‌الشعرا منحصراً مربوط به شعرای معاصر است و در آن از 1440 شاعر و هشتاد شاعره یاد شده و چنین شماری از شاعران در تذکره‌های دیگر بی‌نظیر است.
3ـ مؤلف در ذکر مطالب شرح حال به هیچ وجه کوتاه نیامده و هر چه می‌دانسته نوشته و هر چه می‌توانسته در تکمیل مطالب کوشیده چنان که حتی پس از اتمام تذکره باز هر چه از تاریخ وفات و امثال آن یافته بر کتاب افزوده و بسیاری از مطالبی را که به چشم دیده یا از لغات شنیده در کتاب آورده است.
4ـ نثر کتاب ساده و روان است و مؤلف هرگز به دنبال عبارت‌پردازی و جمله‌سازی نرفته و معنی را فدای لفظ نکرده و از آن مهم‌تر این که کتاب را به فرمان کسی به دست نگرفته یا به طمع صله و جایزه و خلعتی قلم بر کاغذ ننهاده و بالنتیجه از کسی ـ مگر به اعتقاد و تصور خود ـ مدح و ثنایی نگفته و به جانبداری کسی یا کسانی برنخاسته بلکه گاه گاه انتقادات به جایی هم کرده و نفرت خود را از نو دولتان روزگار به تلویح و تلمیح بیان داشته.
5 ـ مؤلف حدیقـﺔالشعرا به تاریخ و مسائل تاریخی توجهی شایان تقدیر داشته تا آنجا که گاه شعر ـ حتی یک بیت ـ را بهانه برای طرح مطالب تاریخی قرار داده و این معنی را بالصراحـﺔ در مقدمه و متن کتاب اعتراف کرده است.
6 ـ در این کتاب تنها به ترجمه حال شاعران اکتفا نشده بلکه مؤلف که خود از دراویش نعمت‌اللهی بوده سلسلة عرفا را نیز تا زمان خود به رشته تحریر درآورده و خلاصه کتابی پرمطلب و مشحون به مسائل تاریخی و شرح حال علما و عرفا و شعرا و خطاطان پرداخته است.(51)

نوایی بزرگمرد فرجاد و سرآمد صفوی‌شناسان معاصر که در قُلة ادب و تاریخ شاهین بی‌همال و بر صاحب این قلم رهنمون و دلیل و استادی آموزگار بود، در گرایش دیوان‌بیگی به سره‌نویسی و شیفتگی او به دساتیر آورده است که؛ «مؤلف کتاب ظاهراً سخت شیفتة کتاب دساتیر بوده که در آن روزگار تازه منتشر شده و مردم بی‌اطلاع آن را گنجینة نفیسی از لغات فارسی شمرده بودند. چنین است که مؤلف با ولعی تمام بدان کتاب روی آورده و به یاری کلمات مجهول و لغات ساختگی ولی تازه و بدیع آن، مقدمه‌ای بر کتاب خود مشتمل بر حمد پروردگار و نعت رسول اکرم نوشته و چون خود می‌دانسته که کسی معانی این لغات تازه درآمد را نمی‌فهمد، در لای مسطور یا در حاشیه گاه با ذکر مأخذ و گاه بدون توجه بدان معانی کلمات دساتیری را به دست داده است.»(52)
 
و سپس لغات را براساس متن اصلی دساتیر روشن ساخته است که برای آگاهی بیشتر و پیوند خواستاران با نوشته سره دیوان‌بیگی در مقدمة حدیقـﺔالشعرا، پس از ارائه نمونة یادشده، در پی‌نوشت‌ها معانی واژگان را نیز می‌آوریم.
 
نمونة پارسی سره نوشتة سیداحمد دیوان‌بیگی شیرازی
 
پیشگفتار مؤلف در سپاس به درگاه پروردگار
 
 
کل امر ذی بال لم یبدؤ ببسم الله الرحمن الرحیم فهو ابتر

شگرف سپاس و بزرگ ستایش شایستة بارگاه بایستة هستی و پرستش سزایی است که سترگش او را هیچ آفریده راه نبرد و پاکش و ویژش جز او بر فرباره‌اش نسزد. تیمساران که نزدیکان دل گاه آفریدگارند و هر تاسبانی که پیوسته به ویژش و ستایش کردگار در این نیرنودند ابرکارند و از بن دریا برکنار. نیاز نیازمندان به سوی اوست و پیدایی هر پیدا و نمایش هر نموده از او. دهشوری که کمین بخشش او زندگی جاوید است و پاینده‌ای که بندگان را هماره از او هرزید. گرور فرتاشی که نخستین لاد آفرینش را بر یک نوله نهاد و ناوران را به همان یک نوله یازند هستی داد و از این روی پایه سخن والا افتاد. تا آنجا که مهین وخشوران گزین و پیامبران بهین را که به راهنمایی مردم فرودین فرستاد. ستوده فراتین خود را به نخشة پیام‌آوری بر نوادشان نهاد و همان را سترگ‌تر فرجود و دهناد آیین آنها نمود و شأن این سخن را یکی از خردمندان گفته:
 
جز سخن گوهری نبود، ار بود        بود وخشور را همان فرجود
 
و چون ویژش آفریدگان فرهی او را نسزد و نیرنود هستگان دریافت آمیغ او را نرسد، پس آن به که این روش را رمش کنیم به زندش فراوان بر پیشگاه پیشوای وخشوران و فرز فرجیشور یزدان بهنام گزین و خرد نخستین و مهین پیام‌آور جهان‌آفرین آن که انگیزه آفرینش است و رسایی به او جیزش نه اندازة دانش. بازدارندة دروندان و خواری ده راست‌پوشان است و برفرازندة آبادکیشان. پیروان و دوستانش در دو جهان رسته و آزادند و دشمنانش در دو گیتی نازاد. آزمایش آرش فراتین نوادش نیرنود ویژه‌درونان گواه است و آنان که سر از فرمانش کشیده دارند خشم یزدان دوزخشان بادافراه که آباد بی‌پایان بر روان پاک و دودة ستوده‌اش باد که پیره و نشاختگان اویند و در همه کنونه و فرخویی میانه پوی. برگزیدگان یزدانند و اروندان بی‌مانند. دریای فرهی آنها بی‌کران است و پایگاهشان بالاتر از فراز آبادیان و همگان در کشور هستی داورند و مرزبان. در پرستش خدای بی‌انبازند و از هر که جز خویش بر افراز و ارای فرسار او در جهان روان و تنان بی‌سار ناوران کرورکارند و پوران شت سروش سالار فرمندان سروش کردارند و آفرینندة خویش را پرستار. با خرد نخستین او جیز آید و آفرینش را انگیز که درود یزدان بر روان ایشان و پیروانشان و سمیز بر دشمیرشان باد.(53)
 
 یغمای جندقی
 
این نامبردار بزرگوار را در پهن‌دشت پارسی سره دفتر و دستک و دستار به سر و سامان دیگر است. او به عشق ایران‌گرایی از آموختن دروس بالای تازی چشم پوشید و در اوج‌گیری سره‌دانی و سره‌خوانی و سره‌نویسی در اواسط قاجاریه به امواج این جریان پیوست. چنان که یحیی آرین‌پور در کندوکاو و کالبدشکافی اندیشه و نشان و نوشته و سروده او به ژرف‌نگری و تلاش در گسترش زبان پارسی سره نمایانده و آورده است؛ یغما از زبان عربی بیزار بوده و بسیاری از نامه‌های خود را به پارسی «سره» نوشته بدین قرار که به جای کلمات رایج عربی لغات فراموش شده فارسی به کار برده است. شاید علت این امر آن باشد که وی تحصیلات عمیق نکرده و به رموز دستور زبان و ادبیات عرب به حد کمال آشنا نبوده است. چنان که خود در نامه‌ای به یکی از دوستان گوید «دریغا که عربی ندانم و بیسوادان را فضیلت‌فروشی بی‌ادبی است» (کلیات/93) و اما این عدم تبحر در زبان و ادب عرب موجب شده که زبان ملی فارسی را به خوبی فراگیرد و بنابراین تنها به تحقیق و تتبع در دواوین اساتید سخن قناعت نکرده، بلکه فرهنگ بزرگ برهان قاطع را با دقت و حوصله زیاد تصفح و حتی ظاهراً تکمله‌ای نیز بر آن نوشته است.
 
یغما در نتیجه این مطالعات عاقبت معتقد شده که ایرانیان می‌توانند از لغات عربی بی‌نیاز باشند. با این همه نمی‌توان گفت که یغما زبان نثری خود را به کلی از لغات عربی پاک کرده، بلکه غیر از نامه‌های «بسیط» یا نوشته‌های «پارسی‌نگار» که در آنها عمداً از استعمال کلمات تازی پرهیز کرده، نامه‌های دیگری هم دارد که به زبان ادبی معمول عهد خود و حتی گاهی آمیخته با لغات غلیظ عربی نوشته و داعیة او بر تصفیه زبان محدود به این است که در بعضی موارد حتی‌المقدور کمتر از لغات تازی استفاده کرده است.
 
ظاهر آن است که در روزگار یغما نهضتی در زمینة پارسی‌نویسی پدید آمده بوده، چنان که وی در نامه‌ای به پسرش میرزا احمد صفایی می‌نویسد «این شیوه به کیش دانش‌اندوزان و هنرآموزان تازه‌کاری و نوبرشماری است. گروهی انبوه نگارندگان قزوین و ری و گذارندگان اصفهان جی بر این منش رخت نهاده‌اند و در این روش سخت ایستاده، داستان‌های ژرف پرداخته‌اند و کاخ‌های شگرف افراخته. کاش تو هم با آن مایه گرفتاری و کار و گرانباری و تیمار، از راه آزمون خم اندر پشت و خامه در انگشت می‌کردی. چنان پندارم در نامه سیم چارم تو نیز دنبال پوی دسته یاران و سخنساز رشته پارسی‌نگاران آیی.» (کلیات / 56)
 
و در جای دیگر به نویسندگانی که در این «تازه روش نودیدار» (به جای نوظهور) تمرین می‌کنند، چنین راهنمایی می‌کند: «زینهار، هنگام نگارندگی پاس هوش‌آور و سراپا چشم و گوش زی تا آنجا که پیوسته سزاست گسسته نیفتد، و جایی که گسسته روا پیوسته نگردد. دیده خوانندگان بیشتر بدین تازه روش نو دیدار است و آسانگران کم‌کار را دانست و دید چیزهای نادیده و ندانسته بر دیده و دل بند و بار، اگر هنگام نگارش، انداز گذارش بر این هنجار نخیزد، ناگزیر آغاز و انجام لخت‌ها را که اندازه و شماری بساز است، با هم بر کنند و دریافت زیبایی گوهر و شیوایی دیدار سخن، برخواننده و نیوشنده هر دو دشوار افتد. درهای خرده‌گیری و درشت‌درایی از هر در بازآرند و بی‌کوتاهی، زبان نکوهش بر آفریننده و نگار شکر دراز، که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند. اگرت چشم هوش بیدار است و پند دانسته پسند من استوار... این همایون کیش را پاس اندیش باش و از بیغارة دوست و دشمن یتاق آرای خویش...(54)
 
سیدعلی آل‌داوود در مجموعه ارزشمند آثار یغمای جندقی که به خوبی تمام و مردانه و محققانه فراهم آورده است در بخشِ نامه‌ها یادآور شده است که؛ ... از او نامه‌ها و منشآت فراوانی در دست است. این نامه‌ها را وی به فرزندان، دوستان، دانشمندان هم روزگار خود برخی شاهزادگان دانشمند قاجاری نوشته است. کوشش او در نگارش این نامه‌ها بر این بود که حتی‌المقدور از لغات و واژه‌ها و اصطلاحات عربی که در زبان فارسی داخل شده استفاده نکند؛ از این حیث نامه‌های یغما در دو دسته جای می‌گیرد. بخش نخست، مکاتیبی است که در آنها مطلقاً کلمه و اصطلاح عربی به کار نرفته و به گفته او پارسی سره است. بخش دوم نامه‌هایی است که تعداد اندکی از واژه‌های دخیل عربی در فارسی در آنها به کار رفته است، اما همهم آنها نثر پاکیزه و روشنی دارند.(55)
احوال یغمای جندقی را چون سایر پرچمداران سره‌نویسی و سره‌گویی در پی‌نوشت آورده‌ایم(56) و در اینجا به ارائه نمونه نامه‌های پارسی سره از یغما می‌پردازیم.

نمونه‌هایی از نامه‌های پارسی سره، نوشته یغمای جندقی
 
 در مورد شیوه و روش پارسی‌نگاری
 
بازگشت و نگاهی سرسری در این نگارش پارسی گزارش کردم. چندان ناهموار و پیچیده و سبکسار و نسنجیده نیست. زنهار هنگام نگارندگی پاس هوش‌اور و سراپا چشم و گوش زی، تا آنجا که پیوسته سزاست گسسته نیفتد و جایی که گسسته روا پیوسته نگردد. دیده خوانندگان بیشتر بدین تازه روش نودیدار است و آسان نگران کم‌کار را دانست و دید چیزهای نادیده و ندانسته بر دیده و دل بند و باز اگر هنگام نگارش انداز گزارش بر این هنجار نخیزد، ناگزر آغاز و انجام دو لخته‌ها را که اندازه و شماری بساز است با هم برکنند و دریابند زیبایی گوهر و شیوایی دیدار سخن بر خواننده و نیوشنده هر دو دشوار افتد. درهای خرده‌گیری و درشت درایی از هر در باز ارند و بی‌کوتاهی زبان نکوهش بر آفریننده و نگارشگر دراز، مصرع: که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند.
 
اگرت چشم هوش بیدار است و پند دانش پسند من استوار، همی نه خود این راه و روش که نگارندگی و گزارندگی بر هر مایه و منش باشد، این همایون کیش را پاس‌اندیش باش و از بیغاره دوست و دشمن تیاق آرای خویش. نامه دیگر نیز بر فرهنگ دری در دست است. چنانچه خوب خیز و خوش نشست افتاد و به خواست پاک یزدان بنورة بنیادش به درستی بی‌شکست آمد. دیگر بارم که به آرام جای سرکاری یاری خاست، چشم‌افکن و گوش‌گزار خواهم داشت. دل زود سیر و روان دیرپذیرت. اگر مهر گیرایی و تلواس پذیرایی رست، از جان و سر نیاز سپار خواهم بود و جاویدان نیز از ننگ نوا پوزش آور و سپاس گزار خواهم زیست. توانگر نهاد از پاس هست و بودت سیر و سرد و با همه درویشی از دسترنج خویشت نیازی به گنج باد آورد مباد.(57)

 به میرزا محمدعلی خطر نگاشته

روزت خجسته باد و اختر بختت به فرهی پیوسته، گویا فرمان آبشخوردم باز امسال برآن درگشته رخت بازگشت کشد و به دستور گذشته روزی چند سرگشته دارد. ندانم در کار تبت و توحید آن مایه کاربند فزایش و آرایش شده که نشان آبادی از بند کاوش و گرفت راه آزادی نماید، یا سردی‌ها که از بی‌دردی‌هاست مایه رنگت زردی خواهد شد. اگر «تختة جهود» را بدان هنجار که نوشتم انباشته و کاشته و جوی و بند گود و بلند افراشته نباشد، کاری که یهود با پیغمبر بی‌پدر کردند و سوکی که برادرهای یوسف بر آن پیر گم کرده پسر تراشیدند بر تو خواهد ریخت.
 
 سنگ‌بند پایان «تبت» باید تا راه چشمه بدان روش که خود چیده‌ام و افراخته ساخته باشد و زمینی که جوی یزدان‌بخش بر آن همی گذرد تا بوم آب نیم‌ارش بالا از خاک پرداخته و در سنگت بند انداخته‌اید. چند کرته از نو یونجه کاشته باشی و هزار درخت گز و هسته و انار و پسته افراشته و همچنین کارهای دیگر که پیرایه کشت و راغ است و سرمایه دشت و باغ اگر سر مویی لنگت افتاده و جوی و کرته از آنچه سزاست فراخ یا تنگت آمده کاری کنم و شماری اندیشم که مرگ را به بهای هستی خریدار آیی و دخمة گور را چون خانة سور ستایشگزار. مردی که در کاری چنین سست فرو ماند و از باری چنان کم کمر دزدد، مصرع: کشتنی سوختنی باشد و گردن زدنی. گاه گویی در آن یزدان گز افراشته‌ام و در این انباشته انار کاشته. انار بی‌پسته شاخ بی‌بار است و گز بی‌هسته کاخ بی‌یار، شعر:
 
ای ریش سفید مــرز تبت        کاندر پی گــز دماغ سوزی
سوگند بدان بروت شبرنگ        کان گزها کز تورسته روزی
گر هسته ارش ارش نروید        دور از تو هــزار گز بگوزی
 
دل در کار پسته و هسته بند و اندیشه جز انار از کشت و کار هر درختی اگر همه شاخش مرجان و بارش گوهر باشد، جسته و رسته‌دار. بسکه گفتم زبان من فرسود.(58)
 
تحریر مجدد قصه‌ای از کتاب زینت المجالس

 عبدالله پسر جعفر طیار گوید: روزی به دیدار معاویه شدم. دریده گریبان و ژولیده موی از خانه برآمد. چون چشمش بر من افتاد سخت پراکنده گشت و گران شرمنده. نشان آشفتگی از رخسارش روشن روشن پدیدار افتاد. گفتم دانم این کار از کجاست و این کالا از کدام بازار. خاتون خانه تو را با کنیزی یافته و بدین بی‌اندامی و گستاخی شتافته. مرا نیز بارها چنین کارها افتاده است و آشوب‌ها زاده. گفت برگوی. گفتم شبی با کنیزی پیمان بستر دادم و خود را نوید پیوندی دیگر. او در چشمداشت همی زیست و من پاس‌اندیش هنگام بودم. چون دیری برگذشت پنداشتم چشم خاتون به خواب است و دیده بخت خواجه بیدار. آهسته آهسته از بستر ساز گریز کردم و انداز آرام جای کنیز. همانا خاتون هشیار بود و با صد دیده بیدار کار، خشم‌آلود از پی روان شد و چشم پالود بر هنجار و اندیشه ما نگران. آواز پای ویم در گوش رفت هوش از سر برکران زیست و پراکندگی رخت در میان افکند. راه بگردانیدم و آهنگ پاگاه کردم. چون از همه راهم پای دست‌آویز شکسته بود و دست پایداری بسته بیخود بر شتری گرگین و بی‌پالان که روغن در او مالیده بودند برنشستم و از جای برانگیختم. خاتون خشم‌آلود فرارسید و از فرازم به زیر انداخت که ای سایه‌پرست سیاه‌نامه این کار و کردت را در ترازوی خرد سنگی نیست و نزد خردمندی رنگی نه. پس کفش از پای برآورد و برکند و کوب من سخت بایستاد چنگم در گریبان زد و چاک جامه‌ام از سینه به دامان برد ودست از دهان برداشت و هیچ از خودکامی و بی‌اندامی فرو نگذاشت.
 
با خود گفتم زنان را فرهنگی استوار و دیدی درست نیست. خوشتر آن که بر این نافرمانی و خودرایی کار بند خودداری و بردباری گردم. و تباه‌کاری وی را به آمرزگاری پاداش سازم. کیش بخشایش آوردم و درگذشت و گذاشت خود و او را هر دو آسایش.
 
 معاویه از این گفت گهر سفت چون باغ از باد نوروزی برشکفت و از هنجار شرم و آشفتگی نیک نیک باز آمد. خندان خندان در خانه شد و خاتون را به پوزش و نوازش‌های روان‌پذیر دل بازجست. چون به خانه رسیدم دو کنیزک دیدم که هر یک کیسه زر بر سیمین سینی نهاده درآمدند که خاتون تو را به خوشی و نیکی یاد کرد و پیام داد که خواجه امروز به فر داستانی که بر وی سرودی از انداز خشم و رنجش باز آمد و بر کرده من در بخشایش فراز افکند. لغزش و گناه را دامن کشید و بر جای بدکاری نیک‌کرداری آورد. این خود کمین پاداش آن پاک دهن است و کمترین نیاز آن پاکیزه سخن.(59)
 
پاسخ نامه‌ای است که به دوستی نگاشته
 
 برخی تن و جانت گردم، نامه روان‌پرور که آورده جان و دل است نه پرورده آب و گل، تارک بختیاری را کلاه کیانی شکست و کام امیدواری را چشمه زندگانی گشود. چندان دیده بر آن سودم که از دوده سیاهی نماند و رخنه از کاوش مژگان سر در تباهی نهاد. سپاس تندرستی و آرامش سرکاری را بوسه‌اندیش آستان نیاز و به رامش و درنگی درخور دلخواه دمساز آمدم. پاک یزدان کارهای یزد را به دستی که خواهش دوستان است و کاهش دشمنان بی آن که درنگ خداوندی دراز افتد و کمند تاب و نیروی بندگان به کوتاهی انباز ساخته و پرداخته باز آیند و در آن کنج دنج که دام و دد را بار و نیک و بد را راه گفت و گزارش نیست، پیوند و آمیز درویشانه ساز گردد. امروز به یاد بوی گل از گلاب جستن شادی اندوز خجسته دیدار سرور مهربان مولازاده شدم تا مگر گرد گسستگی بدین بستگی پرداخته و کار رستن بدین پیوستن ساخته‌اید.
 
 درد آرزومندی را بهبودی نخاست و سودای تاسه و تلواس را سودی نرست. شعر:
 
شب نگردد روشن از نام چراغ        باد فروردین نیارد گل به باغ

تشنة آب از سراب کام نگیرد و پسته شیرین از شاپور آرام نپذیرد. شعر:
 
من نیستم ار کسی دیگر هست         از دوست به یاد دوست خرسند

باز آی که درهای بسته را گشایش و دل‌های خسته را آسایش جز پدیدار سرکاری باد به چنبر پیمودن است و آب به هاون سودن. امید گاهان میرزا ابوالقاسم و شیخ‌الاسلام و دو سرور مهربان ملاحسن و آقا احمد و هر کرادانی بهر زبان که توانی از این خاکسار سیاه نامه درودی درویشانه بر سرای، و پیوند مرا پیدا و پنهان که نهفته آشکار و نگفته فریاد خوان است. باز نموده جداگانه نامه را در خواه بخشایش و هر گونه کاری که بازوی ماش نیروی انجام باشد، فرمایش کن، زندگانی دراز و سامان کامرانی با برکت و ساز باد.(60)
  • بازديدها: 181

پارسی سره از جلال تا جلال - بخش سوم

 سیداحمد کسروی تبریزی
 
با نهضت مشروطه‌ای که نشد و نبود اوضاع تهران را که قلب ادب پارسی سره در آن می‌تپید و از هر سو اهل اندیشه و نوشته از گستره ایران به امواج آن می‌پیوستند به سیلِ خون و گل، آلوده گردید و جنگ جهانگیر یکم نیز شعله برکشید و این سرزمین ستم‌کشیده را تا سالیانی از این خواسته درونی دور داشت تا کار قاجار به پایان رسید و در دور دیگر نیروی مردمی نگهبان آب و خاک و پادشاهی سرزمین را به بازگشت به ادب باستان نیازمند ساخت که فرهیختگانی ایران‌شناس قد برافراشتند. آن کس که پس از خاموشی چند دهه گام در بازگردانی سره‌گویی و سره‌نویسی نهاد، سیداحمد کسروی تبریزی بود که خود در نشریه پرچم در زیر عنوان «در پیرامون زبان» پیشینه سره‌نویسی پیش از خود را چنین گزارش و کالبدشکافی کرده است؛
 
 گردانیدن زبان فارسی و به نیکی آوردن آن یکی از خواست‌های ماست که از سال 1312 که به کوشش برخاسته‌ایم یکی هم این را دنبال کرده‌ایم. اینک بار دیگر به یک رشته سخنانی در پیرامون آن می‌پردازیم.

گذشته از این که زبان یک توده آیینه فهم و اندیشه ایشان است و یک زبان نارسا اندیشه‌ها را نیز نارسا گرداند و ایرانیان اگر می‌خواهند از توده‌های بافهم و دانش جهان به شمار روند باید دارای یک زبان درستی باشند، ما خود در این کوشش‌ها که در راه نیکی جهان آغاز کرده‌ایم، بیش از همه به یک زبان درست و رسایی نیاز می‌داریم.

فارسی یکی از زبان‌های روان و آسان و ساده جهان است. ولی با حالی که می‌بود آک‌های بسیار می‌داشت که گذشته از نابسامانی‌ها و به‌هم‌خوردگی‌ها، آلودگی‌ها، از تنگی بفهمانیدن بسیاری از معنی‌ها توانا نمی‌بود. از این رو می‌بایست آن را به سامان آوریم و راست و درست گردانیم و به فهمانیدن معنی‌ها توانایش بسازیم.
 
 کوشش درباره زبان فارسی تاریخچه‌ای می‌دارد. هنوز پیش از زمان مشروطه کسانی پی به آکمندی این زبان برده آرزوی کوشش در راه آن را می‌داشته‌اند. پس از مشروطه که روزنامه در ایران بسیار گردید و نویسندگانی در این کشور پدید آمدند گاهی کسانی از آنان در این زمینه نیز به گفتارهایی می‌پرداختند و در هر چند سال یک بار گفتگو از این باره در روزنامه‌ها پدیدار می‌گردید و گفتارهایی نوشته می‌شد. تا در بیست و اند سال پیش آقای ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای از هندوستان به ایران آمد و در تهران در این زمینه به گفتگو پرداخت و گفتارهای پیاپی نوشت و خود مهنامه‌ای بنیاد گزاشت و چون با یک گرمی و پافشاری این زمینه را دنبال می‌کرد، یک تکانی در میان جوانان پدید آورد.
 
 چیزی که هست، این کسان چه پیش از مشروطه و چه پس از آن، تنها آمیختگی با کلمه‌های بیگانه را به دیده گرفته یگانه آک زبان فارسی این را می‌شناختند و از آک‌های دیگر آن ناآگاه می‌بودند. از این رو تنها به بیرون کردن کلمه‌های بیگانه کوشیده و راهی که برای این کار می‌شناختند آن می‌بود که در فرهنگ‌های فارسی بگردند و برخی کلمه‌های کهن را همچون اشو، دهناد، فرارون، شوه، آمیغ، سات، و مانند اینها که کسی معنایش نمی‌دانست و بسیار آنها غلط و بی‌معنی است، گرد آورده در نوشته‌های خود به جای کلمه‌های تازی بیاورند و این نتیجه آن را می‌داد که نوشته‌هاشان نافهمیده درمی‌آمد و کسی به خواندن آنها نمی‌گرایید. آقای ابوالقاسم آزاد نیز همین راه را می‌پیمود، و از این رو به نتیجه‌ای نتوانست رسید و پس از دیری ناچار شد از کوشش بازنشیند.
 
 از آن سوی کسان بسیاری با این کوشش‌ها به دشمنی برخاستند و اینان نیز گاهی در روزنامه‌ها به گفتارنویسی پرداختند. یک دسته از روی رشک و خودخواهی، که چنان که با هر کوشش و جنبشی دشمنی نمایند با این جنبش نیز می‌نمودند و زبان از بدگویی باز نمی‌داشتند. یک دسته چون درس عربی خوانده بودند به کلمه‌های عربی دلبستگی می‌نمودند و بیرون کردن آنها را از زبان فارسی به زبان خود می‌پنداشتند. برخی نیز عامیانه این را دشمنی با اسلام می‌شماردند و کوشندگان را بی‌دین می‌خواندند.
 
 یک دسته نیز دست زدن به زبان را سزا نشمارده این کار را مایه تباهی زبان می‌پنداشتند. اینان فارسی را با حالی که می‌داشت آکمند و نارسا نمی‌شناختند و دلیل آورده چنین می‌گفتند: «سعدی و حافظ با همین زبان همه مقاصد خود را فهمانیده‌اند.» اینان درآمیختگی یک زبان را با کلمه‌های بیگانه آک آن زبان نشمارده می‌گفتند: «زبان‌های اروپایی نیز با کلمه‌های لاتین درآمیخته است.» چون در میان این دسته کسان بنامی از آقایان تقی‌زاده و فروغی و محمد قزوینی و مانند آنان می‌بودند که با جنبش زبان آشکاره دشمنی می‌نمودند، ناگزیر جنبش از نیرو افتاده از پیشرفت باز می‌ماند. بویژه با آن راه کجی که خواهندگان جنبش برای خود برگزیده بودند و یک زبان نافهمیده‌ای را به میان می‌آوردند.
 
 در چنین حالی بودکه من در سال 1299 (1339. ق) از تبریز به تهران آمدم و در نتیجه پیشامدهایی به زبان‌شناسی گرایش یافته به آن پرداختم و در پیرامون زبان فارسی به آگاهی‌های بسیاری رسیدم. بدینسان که چند تا از نیم‌زبان‌های شهرستان‌ها را از مازندرانی و دماوندی و شوشتری و سمنانی و سرخه‌ای و کردی و مانند اینها در سفرهای خود یاد گرفتم و یا آگاهی از آنها یافتم و زبان پهلوی را نیک آموختم و به زبان‌های اوستایی و هخامنشی درآمدم و زبان‌های کهن و نو و ارمنی را درس خواندم.
 
  اینها مرا درباره فارسی بینا گردانید و چون درنگریستم، این زبان را پریشان و نابسامان و نادرست و نارسا یافتم. دیگران تنها در آمیختگیش را با کلمه‌های بیگانه می‌دیدند و آن را آکش می‌شماردند. من آک‌های بسیار دیگری در آن پیدا کردم؛ (چنان که خواهیم شمرد). ولی در همان حال این زبان را یکی از روان‌ترین و آسان‌ترین زبان‌ها دیده و آن را برای درستی و آراستگی شاینده شناختم و اینها مرا واداشت که به کوشش‌هایی در پیرامون آن بپردازم. بویژه از هنگامی که به کوشش‌هایی درباره نیکی جهان برخاستم که این زبان را افزار کار خود یافته درست گردانیدن آن را به خود بایا شماردم.
 
 این بود در سال 1312 که مهنامه پیمان را آغاز کردیم، نخست آن را با یک زبان پیراسته‌ای (که کلمه‌های تازی را بسیار کم می‌داشت) نوشتیم و این زبان چون فهمیده می‌بود کسی از آن رو برنمی‌گردانید. برخی گاهی خرده‌هایی می‌گرفتند ولی این نه از راه نفهمیدن زبان، بلکه از روی خودنمایی و به شیوة همیشگی‌شان می‌بود. دیگران آن زبان را می‌پسندیدند و با دلخوشی می‌خواندند. از آن سوی در همان شماره‌های سال یکم پیمان، به گفتارهایی درباره زبان و این که باید پیراسته گردد، پرداخته یک رشته دلیل‌های روشنی را باز نمودیم.
 
 این نخستین بار بود که داستان زبان از یک راه شاینده‌ای دنبال می‌شد و از این رو کسان بسیاری هواداری از آن نمودند و بار دیگر تکانی در آن زمینه پدید آمد که گذشته از خوانندگان پیمان و هواداران آن دسته‌های دیگری در اینجا و آنجا به کوشش‌هایی پرداختند و در روزنامه‌ها گفتارهایی نوشتند. در آن میان شاه گذشته خود هواداری نشان داد و با دستور او در وزارت جنگ کمیسیونی برای دیگر گردانیدن کلمه‌ها و نام‌های آن وزارت برپا گردید.

در این میان بدخواهان نیز به کار افتاده از ریشخند و بدگویی و کارشکنی بازنمی‌ایستادند، ولی چون جنبش تا به اینجا رسید فروغی که نخست‌وزیر می‌بود، به شاه پیشنهاد کرد که انجمنی در وزارت فرهنگ بنیاد گزارده کار به ان سپارد و با دستور او فرهنگستان را بنیاد نهاد.
 
 این از شگفتی‌ها بود که کسانی که دیروز پیراستن زبان را نمی‌خواستند و آن را «تباه گردانیدن زبان» می‌شماردند، اکنون خود به آن پرداختند. شگفت‌تر از آن این بود که ما را که سال‌ها در آن راه کوشیده و رنج برده بودیم، به یکبار کنار گردانیدند. بلکه به زخم‌های زبانی نیز پرداخته سرکوفت دریغ نگفتند. بدتر از همه این بود که گاهی دستورهایی به من فرستادند که فلان کلمه را چنین بنویس و بهمان جمله را چنان ننویس، و من نمی‌دانم به این کار چه نامی دهم.
 
 یک نافهمی ـ یا بهتر بگویم: یک بیچارگی ـ که در ایرانیان هست آنست که راست گردانیدن یا راهنمایی را یک کاری همچون کارهای دیگر، و آن را در دسترس هر کسی می‌شمارند. شما اگر در یک نشستی سخن از پیراستن توده و به نیکی آوردن مردم رانده چنین گویید: «بیایید این توده را اصلاح کنیم» خواهید دید چشم‌ها درخشیدن گرفته همگی خشنودی نمودند. یکی نخواهد گفت: «به نیکی آوردن مردم سرمایه خواهد و ما نمی‌داریم.» نخواهد گفت: «راهنمایی کار هر کسی نمی‌باشد.» این یک نافهمی شگفتی است که دامنگیر مردم گردیده جوانان هر یکی خود را یک راهنما می‌شمارد.
 دربارة زبان نیز همین رفتار را کردند و ما ندانستیم زبان را که «تخریب» کرده بود که آنان به «اصلاح» برخاستند؟! ... همان کسانی که دیروز به زبان آلوده و نارسایی نازیدند، امروز گرد هم نشستند که آن را راست گردانند و یکی نگفت: «ما که آک‌های این را نمی‌شناسیم، پس چگونه به راستی‌اش کوشیم؟! ...» دوباره می‌گویم: این یک رفتار بس شگفتی بود.

همین داستان فرهنگستان بهترین گواه است که راهنمایی با نشان دادن نیک و بد یا براستی آوردن کجی‌ها کار هر کس نیست و این یک نیروی جدایی خواهد سه سال بیشتر چهل و پنجاه تن نشست‌ها کردند و به گفتگوها پرداختند و به این و آن آزارها دادند ولی بیش از این کاری نتوانستند که یک رشته از کلمه‌های عربی و ترکی و اروپایی را بردارند و کلمه‌های فارسی را به جای آنها گزارند. و در این باره نیز خامی بسیار از خود نشان دادند زیرا گذشته از آن که تنها آک فارسی را درآمیختگی با کلمه‌های بیگانه می‌شناختند و از آک‌های دیگر آن ناآگاه می‌بودند در برگزیدن کلمه‌ها نیز جز یک راه کجی نمی‌پیمودند، زیرا به جای آن که به توانا گردانیدن زبان کوشند و پایه‌هایی (قاعده‌ها) در آن پدید آورند، تنها در برابر یک کلمه کلمه دیگری می‌گزاردند که این خود رفتار کج می‌باشد.
 
 مثلاً یکی از کلمه‌هایی که گزارده‌اند «فرا خواندن» می‌باشد که می‌نویسند به معنی «پس خواندن مأمور» است. در جایی که در فارسی خود «پس خواندن» می‌بود ما نمی‌دانیم چه نیازی به کلمه دیگری (به همان معنی) می‌باشد. از آن سوی «فرا» یکی از پیشوندهاست که در بسیار جا به کار می‌رود و آنان می‌بایست معنای این را روشن گردانند که در همه جا به آن معنی آورده شود. نه این که تنها «فرا خواندن» را بگیرند و برایش یک معنای ویژه‌ای گزارند. «فرا» را در اینجا به معنی «پس» گرفته‌اند در حالی که در «فراهم نشستن» و فرا گرفتن و بسیار مانندة اینها آن معنی بسیار نازساگار است.

یک کلمه دیگر که گزارده‌اند، «درآمد» است که به معنی «دخل» می‌باشد. از پیش از این در زبان‌ها روان می‌بود. ولی به آخشیج آن که «خرج» باشد «هزینه» را گزارده‌اند. در حالی که آخشیج درآمد «دررفت» است و این خود یک کلمه شاینده می‌باشد. چنان که در عربی «دخل» و «خرج» و در ترکی «گلیر» و «چخار» و در انگلیسی «Income» و «Outgo» گفته می‌شود، بایستی در فارسی نیز درآمد و دررفت گویند و هیچ انگیزه‌ای برای چشم‌پوشی از این کار اندیشیده نمی‌شد. از آن سوی «هزینه» همان کلمه‌ای است که به رویه «خزینه» و یا «خزانه» به یک معنای دیگری به کار می‌رود. و این خود بی‌معنی است که رویه کهن کلمه‌ها را بگیرند و در یک معنی جدایی به کار برند.
 
 یکی دیگر کلمه «دادرس» است که به جای «قاضی» برگزیده‌اند. در جایی که «دادرس» در زبان مردم کسی است که چون یکی داد می‌زند و یاوری می‌خواهد، به یاری او شتابد. «به داد کسی رسیدن» به معنی یاری کردن است نه به معنی قضاوت. به هر حال «دادرس» برای «قاضی» یک نام (مجازی) است و ما نمی‌توانیم در زبان به کلمه‌های مجازی بس کنیم. این بسیار ناستوده است که در فارسی برای «قضاوت» یک کلمه‌ای نداشته آن را با یک نام (مجازی) بفهمانیم. از آن سوی دادرسی را به معنی «محاکمه» گردانیده‌اند که این نیز غلط است. زیرا «محاکمه» کاری «مدعی» و «مدعی علیه» که به دادگاه رفته‌اند می‌باشد و آنان هر یکی داد می‌خواهد نه آن که به داد می‌رسد. گذشته از این، این خود لغزش دیگری از فرهنگستان است که دادرسی را به معنی محاکمه و «دادرس» را به معنی قاضی می‌گرداند که باید گفت یک ریشه را به دو معنی ناسازگار هم می‌گیرد. اگر «دادرس» قاضی است، باید «دادرسی» هم به معنی قضاوت باشد نه به معنی محاکمه.
 
 باری اگر بخواهیم لغزش‌های فرهنگستان را بشماریم سخن به درازی انجامد. این است که به این سه نمونه بس کرده پی گفتار خود را می‌گیریم. چنان که گفتیم فرهنگستان در میان دیگر کارهای خود به جلوگیری از ما نیز می‌کوشید. چند بار نامه از وزارت فرهنگ یا از دفتر نخست‌وزیر فرستادند که باید پیروی از فرهنگستان نمایید و کلمه‌هایی را که آنها برنگزیده، به کار نبرید. من پروا ننموده در یک پاسخ درازی که به نامه آقای جم (نخست‌وزیر) دادم، لغزش‌های فرهنگستان را باز نمودم و آشکاره نوشتم که اگر پیروی از این غلط‌ها نمایم به دانش ناپاسداری نموده‌ام. بارها سانسور در نوشته‌ها من به کلمه‌هایی خط می‌زد و من نیز به نوشته‌های او خط زده به چاپخانه می‌فرستادم.
 
 با این حال سه سالی گذشت و به یاری خدا فرهنگستان از میان رفت. ولی ما همچنان ایستاده‌ایم و راه خود را دنبال می‌کنیم و در این چند گاه پیشرفت شایانی در زمینه زبان نموده و گذشته از بیرون کردن کلمه‌های بیگانه، گام‌هایی در دیگر باره‌ها برداشته‌ایم که آنها را نیز ... روشن خواهیم گردانید.(61)
 
 احمد کسروی تبریزی،(62) از اندیشوران پیشرو ایران‌گرا در دورة رفرم پهلوی اول و دوم بود که جایگاه علمی او در تاریخ و ادب ایران معاصر انکارناپذیر است. گرچه با تأسف او به پیروی از سره‌گویان و سره‌نویسان هند به اندیشة خام نوآیینی افتاد و همین نیز موجب مرگ او گردید و توسط اعضای فداییان اسلام ترور شد، اما موقعیت دانش و بینش او را حضرت امام رحمت‌الله علیه این گونه در تفسیر سورة حمد تقریر فرموده‌اند که؛ «کسروی یک آدمی بود تاریخ‌نویس، اطلاعات تاریخی‌اش هم خوب بود، قلمش هم خوب بود، اما غرور پیدا کرد. رسید به آن جایی که گفت من هم پیغمبرم. ادعیه را هم، همه را کنار گذاشت، اما قرآن را قبول داشت، پیغمبری را پایین آورده بود تا حد خودش، نمی‌توانست برسد به بالا، آن را آورده بود پایین و...»(63)
 
  بدین ترتیب آنچه را که در عهد صفویه دربارة زبان پارسی سره و نوآیینی چنان که درآغاز این نوشتار اشاره شد به وقوع پیوسته بود، کسروی در دوران پهلوی به تکرار و احیاء آن پرداخت. متأسفانه تاکنون تحقیقی تطبیقی به روی این دو حرکت نوآیینی که، (اکبر) در هند، و (احمد) در ایران آورده انجام نشده است. ما نیز در اینجا با آنچه «کسروی‌گرایی و باورهای آن» است و به روایتی پیروانش آن را «پاک‌دینی» می‌خوانند، نمی‌پردازیم. زیرا از هدف اصلی نوشتار حاضر دور خواهیم شد، اما همان طور که حضرت امام (ره) هم فرموده‌اند، کسروی نه دین‌گریز بود و نه دین‌ستیز بلکه خدا، قرآن، معاد و پیامبر را هم با تفسیر خاص خود قبول داشت و خود را مصلح اجتماعی و دینی می‌پنداشت و به گونه‌ای خود را پیام‌آور اتحاد مذاهب اسلامی انگاشت. ناسیونالیسم ایرانی در اندیشة او صدرنشین بود که بی‌تأثیر از افکار نازیسم که در آن بُرهه رواجی تمام داشت و ایران نیز از پایگاه‌های آلمان نازی محسوب می‌شد، نبود. همچنین از ترشحات وهابیت نیز متأثر بود و...(64) طرفداران بسیاری در زمان خود در سراسر ایران داشت(65) که خود را «پاک‌دین» می‌خواندند.(66)
 
  کسروی با قوم‌گرایی، محلی‌گرایی، دین‌گرایی، گویش‌گرایی و... سر ناسازگاری داشت و در پی ملی‌گرایی و وحدت ملی بود. در پروسه ملت‌سازی تکیه بر اتحاد و یگانگی داشت. وی ضدعرب نیست، به تازیان نمی‌تازد و از این روی با شخصیت‌های معاصر خود از جمله؛ صادق هدایت و دیگران متفاوت است. در برخورد با ادبیات سلیقة خاص خود را دارد و جز حکیم طوس فردوسی بزرگ، شاعران عارف و عرفای شاعر را رد می‌کند. هر چند در دادگاه بر علیه رضاشاه حکم صادر کرد، اما او را یک رضاشاه فرهنگی می‌دانند. در دستگاه قضای آن عصر که مملو از فساد و بی‌عدالتی بود، تا به جایی مقابله کرد تا او را اخراج کردند و ... چون متن گزارش او را در آغاز این بخش آوردیم، در اینجا از ارائه نمونه نثر پارسی سره نوشتة او چشم می‌پوشیم زیرا تمامی آثار سیداحمد کسروی تبریزی به پارسی سره و روان و سخته نوشته شده‌اند.(67)

میرجلال‌الدین کزازی کرمانشاهی
 
کودکان اهل سواد و بیاض و کتاب در کرمانشاه، با نام کزازی از گذشته تا حال انیس و آشنا هستند. نام یکی از بزرگ‌ترین و کهن‌ترین دبیرستان‌های شهر (کزازی) بود. نمی‌دانم این مدرسه و عنوان هنوز باقی است یا نه، اما به هر حال آشنایی عمیق و دوستی من به این خاندان از ایام کندوکاو برای بنیاد نهادن تاریخ کرمانشاهان آغاز شد و آشکار است که یکی از خاندان‌هایی که می‌بایست برای اهل پژوهش و آیندگان خواستار و خوانندگان جویا ثبت و ضبط و درج می‌شد، خاندان کزازی و چند و چون و تحرکات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی آنان بود.(68) در سراسر این سلسله در آن ایام که تعدادی چشمگیر بودند و هنوز هم هستند، شادروان آقا سید محمود کزازی به بزرگمردی و سالاری از سران یگانه خاندان کزازی بود، که در روزهای سالمندی به سر می‌برد و گهگاه در یکی از چند پاتوق محترمین شهر که اصولاً مغازة فروش پارچه‌های مردانه و قماش بود، در پی قدم زدنی در خیابان اصلی شهر کرمانشاه، برای لحظاتی توقف می‌فرمود و چون دربدر به دنبال سرچشمه‌ها بودم، پس از پی‌جویی‌ها، روزی از روزها در همان مسیر ایشان را ملاقات کردم. پس از سلام و صفا و احوالپرسی، طرح تاریخ مفصل کرمانشاهان را ارائه و آنچه را مربوط به خاندان کزازی بود خواستار شدم.
 
سپس در دولتسرای آباد و باصفای خود بزرگانه پذیرایم شدند، که علاوه بر پیشینه و پیشه و داشته و گذشته خاندان کزازی، بسیار نکات در غبار ابهام و ایهام را از حضور این بزرگمرد دربارة کرمانشاه و کرمانشاهی و کرمانشاهان دریافتم. و چه آغاز فرخنده‌ای بود که بارها و بارها تکرار شد. وی نه تنها ستون خاندان بلکه فرهیخته‌ای تاریخدان و آگاه از چند و چون تحرکات کرمانشاهان پیچیده و ناشناخته بود، زخم‌خورده سیاست، عارف و انسان بزرگی که در آسیب‌شناسی راهی که در پیش داشتم و شناساندن گردنه و گریوه و گرگ‌ها، آن بزرگ را بر من حقی عظیم است. خدایش رحمت کناد و همسر مریم‌مآب و کدبانوی فرهنگ‌زاد و فرهنگ‌پرور که پرستار فرشته‌وار همسر بزرگ و پذیرایی واردین را در شأن خانة خاندان و دانش و بینش و سیادت بر عهده داشت و چه غم‌انگیز که شهر ما امروز از این خانه و خانم و خاندان‌ها خالی است! بگذریم ـ که نخستین بار نام شیرین و پرشکوه (جلال) را از لفظ دُررّ بار آن پدر بزرگوار شنیدم، که الهام‌بخش من در انتخاب عنوان این نوشتار شد و نیز سرآغاز پیوندی فرهنگی با جلال بزرگ، در آبان 1368 با ارسال دو کتاب (دُرّ دریای دری) و (از گونه‌ای دیگر) شادمانم ساخت و در پی آشنایی‌های بیشتر مرا سروده‌ای نغز فرموده که در کندوکاو بی‌امان دانشنامه کرمانشاهان برای این جستجوگر قله و کوهستان بال پرواز و در برهوت بیابان بی‌رحم و پر از حرامی رهزنان فرهنگ، توشه راه نیاز بود و زینت‌بخش دیدگاه‌های جغرافیای تاریخی و تاریخ کرمانشاهان شد.(69)
 
 این حکایت از برای آن آوردم تا بر خواننده خواستار آشکار شود که در این نوشته نیز همانند آنچه نوشته و می‌نویسم، سخن از سرچشمه برداشته‌ام و از ریشه با آب و رنگ و میوه برآمده‌ام و از لابه‌لای تالار اندیشه زرین کرانه جلال ادب پارسی، نوشته و نوشتار مرا تاریکخانه‌ای نیست. نشو و نمای جلال در این بوستان بی‌همال بود. به سال 1326 در کرمانشاه(70) متولد شد و در پیروزی انقلاب اسلامی در سرآغاز دهه چهارم زندگی بود و 31 سال داشت و تحصیلات دوره تکمیلی ادبیات فارسی را همراه با تدریس در مراکز عالی نوبنیاد کرمانشاه سپری می‌کرد. او که در نوجوانی زمانی که در دبیرستان رازی کرمانشاه در رشته طبیعی (علوم تجربی) تحصیل می‌کرد و در نشریة دیواری دبیرستان می‌نوشت، چنان که نشریه آنها در مسابقات کشوری در رامسر مقام اول را به دست آورد(71) و نامة جلال به شهریاردر آغاز دیوان شهریار تبریزی که شهریار شعر و ادبِ فارسیِ معاصر بوده و هست، برگزیده و درج گردید.(72) در این بُرهه یعنی پیروزی انقلاب اسلامی در کرمانشاه باری سنگین بر دوش و مسئولیتی توان‌فرسا بر عهده داشت و آن پاسداری از زبان و ادب فارسی بود که در کرمانشاه نیز این پاسداری پیشینه‌ای دیرینه داشت. از دور هنگام یعنی روزگار درخشش کتیبه بیستون تا دوره قاجاریه که پیرمردی شاعر و عارف و ایرانگرا در این شهر به پارسی سره سخن می‌گفت و شعر می‌سرود و مردم عامه او را دیوانه می‌پنداشتند؛(73) بگذریم و... تصمیمات انقلابی و احساسی بعد از پیروزی انقلاب بدون آینده‌نگری، دربارة گسترش زبان و ادبیات عرب، گشایش یکی پس از دیگر کلاس‌های آموزش زبان عربی، تأکید صداوسیمای سراسری و اختصاص برنامه آموزش زبان عربی در روزهای هفته، ضریب چهار درس عربی در کنکور و... و و بی‌توجهی به زبان و ادب پارسی که زبان ملی و یکی از ارکان استقلال ایران اسلامی بود، حتی تسری عبارات عربی در بین عامه مردم پارسی‌گوی که برای انجام امورات روزمره اداره و بازاری و... خود باید جملاتی چون؛ ایدکم الله، و فقه‌کم الله، الکریم اذا وعد وفی، جزاکم الله و... صدها عبارت دیگر را برای اثبات مسجد و مسلمان بودن خود می‌آموخت و به کار می‌برد، هجوم سرسام‌آور و بی‌امان کتاب‌های آموزش زبان عربی و توجه به این زبان با ابزار تبلیغی (زبان وحی) چنان فضایی را ایجاد کرد که اگر تحقیقی درست و آکادمی در تهیه فهرست و نشانی این انتشارات صورت پذیرد مشخص خواهد شد که زبان فارسی تا چه اندازه تحت ستم قرار گرفت و در پشت صحنه این جریان ریشه‌دار که سال‌ها بر روی آن تحقیق و بررسی شده بود، آرزوی چندین قرن همسایگان در انتظار که با اسلام ابزاری جز به شونیسم عربی نمی‌اندیشند، در حال تحقق بود.
 
 ضربه هولناک دیگر حذف زبان فارسی به عنوان زبان واسطه در حوزه‌های علمیه علوم اسلامی شرق و غرب و شمال و جنوب ایران اهورایی بود که پس از قرن‌ها همراهی و ممارست با زبان فارسی در میان اقوام بلوچ و ترکمن و کُرد و ترک و ساکنان بنادر خلیج و تحصیل متون بهشتی شیخ اجل سعدی و دواوین عرفا پایان یافت و به شیوة طلاب شبه جزیرةالعرب باید مستقیماً به سراغ متن عربی می‌رفتند و یکی داستان پرآب چشم که در جای خود بدان پرداخته‌ام،(74) پدید آمد. در حالی که رهبر بزرگ انقلاب اسلامی در سخنرانی‌های ساده و در حد فهم همگان حتی از کاربرد آیات و احادیث دوری می‌کرد و به توضیح و ترجمه آنها اکتفا می‌فرمود.(75) تا سال‌ها بالغ بر یک دهه این جریان وحشتناک بازاری گرم داشت و بیم آن می‌رفت که ایرانیان نیز در هجوم فرهنگی دیگر به سرنوشت مصر و لبنان دچار شوند، در حالی که نه از حوزه‌ها و نه از دانشگاه‌ها نیز در حوزة ادبیات عرب چهره‌هایی چون بدیع‌الزمان فروزانفر، جلال‌الدین همایی، عصار، شهابی، بهمنیار، بدیع‌الزمان مهی کردستانی، ابوالوفاء معتمدی، ترجانی‌زاده و و و هرگز برنخاست، اما دوراندیشی دانشی‌مردان این مرز و بوم تب انقلابی و احساسی این حوزه فرهنگی را فرونشاند که زبان فارسی هرگز نمی‌میرد و نخواهد مُرد.
 
در این میان جلال دوم فارغ از هر وابستگی و پیوستگی با پیرایش زواید آنچه در اقدام گذشتگان در سیاست و نوآیینی و ... با سره‌نویسی و سره‌گویی همراه بود، کمر همت به زندگی دوباره پارسی سره بست. او که از خاندانی زخم‌خوردة سیاست برخاست و بزرگمرد آزاده شهید راه آزادی و آزاداندیشی و تازه شدن؛ سیدحسین کزازی جان بر سر ترقی و تعالی ایران و ایرانی نهاد و مظلومانه فدای تاریک‌بینی احزاب سیاسی عصر خود شد و عوارض آن تا دهه‌ها گریبانگیر بازماندگان بویژه این رشته از خاندان بود و پدر دوراندیش نیز همیشه جلال و سایر جوانان خانواده را به دوری و پرهیز از سیاست سفارش و وصیت می‌کرد و با عشق اجداد و ایران، آموزش و پرورش می‌داد. در این عرصه جلال پرچم رشته زبان پارسی و سره‌گویی و سره‌نویسی را بر دوش گرفت.
 
 وجه تمایز علمی و عملی جلال در این حرکت تاریخی و فرهنگی از پیشینان سره‌گویی و سره‌نویسی چنین است که؛ گزینش راهی در بحران انقلاب و انقلاب بحرانی بود که سرنوشت زبان فارسی تنها و بی‌پناه مانده و باید راهی میزد که آهی برساز آن می‌توانست زد. حرکتی که همگان را متوجه زبان فارسی می‌کرد، جسارت و شجاعتی که حسینی باشد از همه چیز چشم بپوشد تا به هدف اصلی نایل شود. نجات زبان ملی، هر چند پیشینه‌ای ناپیوسته و گسسته از سره‌گویی و سره‌نویسی را در اختیار داشت که در این سیل بی‌امان و امواج گران به فکر و یاد کسی خطور نمی‌کرد، و حتی در دانشگاه‌ها نیز فراموش شده و همه به دنبال علاقه‌های طیف مداربسته آن برهه بودند و تنها استعدادی برتر و ژرف‌بین، آینده‌نگر و ایران‌گرا چون جلال ادب پارسی باید پای در این راه پرمخاطره می‌نهاد و راه دیگری برای نجات زبان ملی می‌گشود و این بود که بررسی و مطالعه و ژرف‌کاوی در آثار ادبی و اعتقادی ایران باستان را وجه همت قرار داد. از اوستا و گاتاها و بندهش و درخت آسوریک و شایست و ناشایست و و... تا نیازمند دساتیر نباشد و آنچه می‌گوید روان و زلال و شفاف و گوش‌نواز و دلنشین، متمایز از سره‌گویی و سره‌نویسی پیشینیان، پاکیزه و پرتوان در گسترة ادبیات ایران از کولاک و یخبندان پوسته‌گرایی بگذرد و برای همین از لحاظ متن و جملات و عبارات سخنان سره و عبارات آثار او، در نقطه اوج قرار دارد و به واقع در تطبیقی علمی و منطقی آثار هیچ یک از پیشینیان تا بدین پایه و مایه بلند و افراشته و درخشان نیست و با این که یکی دو تن از پیشکسوتان آثار متعددی به فارسی سره دارند، اما از لحاظ گستردگی نیز نوشته‌های آموزشی و پژوهشی و... ایشان بسیار گسترده‌تر است. شاید به جرأت بتوان گفت؛ که کتاب‌ها و متونی که در سره‌نویسی آفریده است برابر با تمامی منابعی است که از پیشینیان در حوزه سره‌نویسی در دست داریم و مهم‌ترین از این از عصر جلال اول تا امروز هیچ فرهیخته‌ای در عرصه سره‌گویی همتای جلال دوم نبوده است که آثار صوتی و سخنرانی‌های ایشان شاهد ادعاست.
 
 جلال ادب پارسی به گواهی آثار ارجمندش فکری فلسفی، دلی عرفانی و زبانی ادبی دارد؛ در اینجا برای نمونه کتاب «دُرّ دریای دَری» را ورق می‌زنیم زیرا سپاس خداوند را که نوشته‌های ایشان با چاپ‌های پی در پی همه در دسترس همگان است؛ و نیازی به گواه و ارائه نمونه‌های گسترده نیست. فکر فلسفی در گستره نوشته‌ها موج می‌زند و دل عرفانی او را در جای جای «دُرّ دریای دَری» در عنایت به اهل دل و عرفان شاعر می‌توان دریافت (276/1368) (284/1368) (296/1368) (5/304/1368) و این نوشته دربارة مولانای بلخی همانند سراسر نوشته‌های تراوش اندیشة جلال ادب پارسی، زلال و آرام و روان‌بخش و دلنشین است و پی در پی سفارش این قلم به دانشجویان ادبیات فارسی این که از خواندن این یادگارهای بی‌همانند کوتاهی نورزند...

نمی از یَمِ سره‌نویسی جلالِ دوم
 
بزرگترین سخنورِ انگیزه
 
مولانا، بویژه در غزل‌های دیوان شمس، که چون بانگ نای یکسره آتش است و باد نیست، از بزرگ‌ترین سخنورانِ انگیزه است؛ و این غزل‌ها از بهترین نمونه‌ها در شعرِ شور می‌توانند بود. شعری که نافرمان، بندگسل از ژرفاهای ناخودآگاه جوشیده است. چون یکباره از شور برآمده است، همه شور است. مگر نه این است که پیر شوریدة بلخ، بارها فرایادمان آورده است که شعر بر او چیره است؛ در او می‌جوشد؛ آنسَری است؛ اندیشیده و از پیش جُسته نیست. مگر نه این است که دَمِ گرم و زندگی‌بخشِ نایی است که جانِ نوا را در تنِ افسرده نای می‌دمد. بی آن دَم، نای جز پاره چوبی خشگ و بی‌ارزش نیست.

دریای راز
 
نیز، مثنوی مولانا، بویژه دیباچه آن، از برترین نمونه‌های شعر ناآگاه، شعر ناب انگیزه است. با آن که مثنوی آکنده از اندیشه است، دانش خداشناسی، در سراسر این دریای راز موج می‌زند، گاه شعر، در آن، به فرازنای شوریدگی و انگیختگی می‌رسد.
 
مثنوی در پهنة ادب پارسی، کتابی است یگانه. از درخشان‌ترین نمونه‌ها در آفرینش تپنده و جوشان هنری است. شعر سنجیدة اندیشیده نیست. آیینه‌ای است رخشان و بی‌زنگار که خیزش‌ها و انگیزش‌های درون، جَسته از بند و رَسته از پیوند، بر آن نقش‌ها افکنده است. دریایی است ژرف، پهناور، پرمایه که توفیده است؛ و خیزابه‌ای سترگ از آن، بر کرانه، در هم شکسته است. آری، مثنوی موجی است از دریای راز. به آغاز شگفت آن بنگریم:
 
بشنو از نی چون حکایت می‌کند؛
از جدایی‌ها شکایت می‌کند:
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند،
از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند.
سینه خواهم، شرحه شرحه، از فراق؛
تا بگویم، شرح درد اشتیاق.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش،
بازجوید روزگار وصل خویش.
من به هر جمعیتی نالان شدم؛
جفت بدحالان و خوشحالان شدم؛
هر کسی از ظنّ خود شد یار من؛
وز درون من نجُست اسرار من.

مثنوی، یکباره، آغاز می‌شود؛ از ناکجا، از بی‌زمان.

موج‌های معنی
 
توگویی پیر رازآشنای بلخ، آن جان دردمندِ پذیرا، دمی با موج‌های معنی که در کیهان شناورند همسوی شده است. مغز او، یا آنچنان که او خود خوشتر می‌نامدش، دل او یکباره این موج‌ها را گرفته است. جهان آکنده از اندیشه است؛ جهان جز اندیشة خداوند نیست. او اندیشید؛ از اندیشه‌های او جهان پدید آمد. آنچه پدیده‌های هستی یا آفریدگان خدا می‌نامیمش چیزی جز بازتاب اندیشه‌های او نیست. جهان اندیشه‌ای است که به نمود آمده است. بازتاب‌های اندیشة گونه‌گونند؛ رده‌بندی دارند. آنچه پیرامون خود، در جهان خاک می‌یابیم، پدیده‌های آستومند و تناور، آن اندیشه‌های اویند که افسرده‌اند؛ پیکر پذیرفته‌اند؛ سخت شده‌اند. و ای شگفتا از آدمی! که نغزترین و ژرف‌ترین اندیشة اوست.
 
بافت جهان را اندیشه می‌سازد؛ اندیشة خداوند. موج‌های اندیشه در کیهان شناورند؛ لغزانند. آنچنان که به یاری گیرنده‌ای می‌توان موج‌های نوری یا صوتی را گرفت و بازتافت؛ به یاری گیرنده‌ای که آن را دل می‌خوانیم می‌توان موج‌های معنی را گرفت و بازتافت. دلی پالوده و پیراسته؛ دلی آیینه‌وار و بی‌زنگار که با این موج‌ها همسوی و همگن شده است.
 
هنرمند درویش
 
تباری شگفت از آدمیان که هنرمندانند و درویشان، بیش از دیگران به این همسویی می‌رسند. درویش هنرمندی است از گونه‌ای دیگر. درویشان نیز به یاری رنج‌هایی که می‌برند، آزمون‌هایی ویژه که از سر می‌گذرانند، راهی به نهان و نهاد خویش می‌جویند؛ روزنی به ناخودآگاه می‌گشایند. توان‌های نهفته خود را می‌شکوفانند و بیدار می‌کنند. هنرمند و درویش هر دو از یک دودمانند. بیهوده نیست که بیشتر درویشان هنرمندند. آفرینش هنری در پی هنجاری روانی به انجام می‌رسد که هم درویشان، هم هنرمند آن را در خود می‌آزمایند: بی خویشتنی؛ خلسه.

روزن‌های برونی و درونی
 
بی‌خویشتنی بازیافت خویشتن است. آنگاه که بی‌خویشتن از برون بیگانه شد، با درون اشنایی می‌گیرد. آن گاه که روزن‌های برونی را، روزن‌های حسی را که مایة پیوند ما با جهان برونند بست، روزن‌های درونی را می‌گشاید. به سخنی دیگر، زمانی که سر را فرو نهاد به دل می‌رسد؛ آن گاه که خودآگاه را واگذاشت راهی به ناخودآگاه می‌یابد. چه آن که، دل جز ناخودآگاه نیست.

همسویی و همگرایی نیروها
 
انگیزه‌های نیرومند و تاب‌ربای در هنرمند، و نیز شور و شیفتگی درویش به پیوند با او، با دوست نیروهای درونی و روانی را، در او، گِرد می‌آورند؛ به هم در می‌پیوندند؛ فرو می‌افشرند؛ و همسوی و همگرای می‌کنند. این همسویی و همگرایی است که سرانجام بی‌خویشتنی صوفیانه یا هنرمندانه را پدید می‌آورد. مایة توان‌ها و کردارهایی شگفت و فراروانشناختی در درویش، یا آفرینش شگرف هنری، در هنرمند می‌شود، هم درویش بدین گونه خود را می‌کاود و بازمی‌یابد، هم هنرمند.

این همسویی و همگرایی نیروها در هنرمند یا درویش او را با نیروهای برونی، با موج‌های معنی که در کیهان برهم می‌غلتند، همسویی و همگرایی می‌بخشد. چه آن که ، اگر کسی نهان خود را یافت، نهان جهان را یافته است. از این نهان، به آن نهان می‌توان راه بُرد.
 
برخوردِ هنرمند و درویش با جهان، برخوردی است از درون؛ برخوردی است نابخود. نیز گزارشی که این هر دو از جهان می‌کنند، از این آزمون روانی، از این رویداد شگرف و رازناک، در ژرفای نهادشان برمی‌خیزد. گزارشی است بر بنیاد پیوندی همه سویه، همه رویه.

فنای هنرمند
 
هنرمند با جهان، با آنچه که از آن مایة کار هنری خویش را می‌ستاند، درمی‌آمیزد؛ خود را در آن می‌بازد. آن را بخشی از هستی خویش می‌کند؛ دیوار جدایی را در میانه فرو می‌ریزد؛ ره‌آورد این آزمون شگفت، این پیوند جادویی، آفرینش هنری است. پیوند با جهان، چون از صافی جان هنرمند گذشت به پدیده‌ای هنری دگرگون می‌شود. هنرمند فنای صوفیانه را، بدین گونه می‌آزماید. پدیده‌های هنری پاره‌های جان هنرمند است؛ لختْ لخت‌های دل اوست. او، صوفی‌وار، در هنر خویش رنگ می‌بازد؛ فنا می‌شود.
 
جوشش ناخودآگاه، در مثنوی
 
از این روی، مثنوی مولانا نامة شور و شیفتگی است. رهاورد گشت و گذاری است صوفیانه در ژرفاهای جان. نشانه پیوندی است بی‌جدایی، در میانة مولانا و جهان؛ در میانه مولانا و آنچه از جهان ستانده است؛ آنچه از جهان که در پی بی‌خویشتنی‌ها، در پی از خود تهی شدن و از او آکندن، در آیینه یاد و جان آن سرمست، آن رفته از دست بازتافته است. از آن است که مثنوی بخشی است کوتاه، اندک از جهان؛ از اندیشة خداوند که جهان را می‌سازد، در آیینة رخشانِ جانِ مولانا. بخشی که به ناگاه دریافت شده است و به ناگاه پایان پذیرفته است. تا پیوند هست، تا انگیزه هست، مثنوی هست. چون حسام‌الدین چلبی به سفر می‌رود، مثنوی پایان می‌گیرد. پستانِ شعر می‌خشکد. زیرا دیگر انگیزه‌ای نیست که خون را شیر کند. حسام‌الدین چلبی، بهانه‌ای است برای پیر بلخ تا خود را بازیابد؛ روزنی است که نهفته‌های درون، انباشته‌های ناخودآگاه، جوشش‌های پیوند از آن به بیرون می‌تراوند؛ گاه نیز، دمان و بی‌امان، فرو می‌ریزند. حسام‌الدین چلبی انگیزه‌ای است نیرومند که مولانا را با او آشتی می‌دهد؛ او را در رهگذار موج‌های اندیشه می‌نشاند. از کِة مِة، از قطره دریا می‌سازد.
 
از آن است که چه بسیار بیت‌ها در مثنوی، آتش‌خیز و شررانگیز است! یکباره، در دامانِ جان‌های آشنا می‌گیرد. خامی را به پختگی و پختگی را به سوختگی می‌کشاند و فرا می‌برد. هم از آن است که مثنوی، آن چنان که غزل‌های شمس، سرودی آنسَری است. موسیقی کیهانی را در آن باز می‌توان شنید؛ رقص اختران را در فرازنای آسمان، رقص ذره‌ها را در ژرفنای مادّه، در آن باز می‌توان یافت.
تپش‌های دل هستی را در آن می‌توان آزمود.
 
ستونی را در قونیه نشان می‌دهند که مولوی بر گرد آن می‌چرخیده است؛ و دست‌افشان، بیگانه از خود، یگانه با او، مثنوی را می‌سروده است؛ دیگرانش می‌نوشته‌اند.
 
آری، مثنوی جوش ناخودآگاه است. از ناکجا و بی‌زمان آغاز می‌گیرد؛ تا به ناکجا و بی‌زمان پایان پذیرد. نابی دمی در نای می‌دمد؛ ناله‌ای دردآلود، شکوه‌ای تلخ از جدایی‌ها برمی‌آید؛ سپس، دیگر، هیچ. شعر مولانا صورت‌های دل را بازمی‌تابد:
 
بیا کامروز بیرون از جهانم؛
بیا کامروز من از خود نهانم.
گرفتم دشنه‌ای وز خود بریدم؛
نه آنِ خود، نه آنِ دیگرانم.
غلط کردم؛ نببریدم من از خود؛
که این تدبیر بی من کرد جانم.
ندانم کاتش دل بر چه سان است!
که دیگر شکل می‌سوزد زبانم.
به صد صورت بدیدم خویشتن را؛
به هر صورت همی گفتم: من آنم.
همی گفتم: مرا صد صورت آمد؛
و یا صورت نِیَم؛ من بی‌نشانم
که صورت‌های دل چون میهمانند؛
که می‌آیند و من چون خانه‌بانم.(76)

و در همان نامة نام‌آور دربارة شعر در ایران باستان و شعر پس از اسلام بدرستی و راستی و زیبایی چنین آورده است که؛
ایران در درازنای تاریخ و فرهنگ خود همواره سرزمینِ سپندِ سخن بوده است. نشانه‌هایی چند پیشینة سخنسرایی را در ایران، به روزگار هخامنشیان، حتی پیش از آن، به روزگار ماد باز پس می‌برد.
 
کهن‌ترین نوشته و نامه‌ای که از فرهنگ و ادبِ دیرمانِ ایرانی بر جای مانده است، گاهان زرتشت است. وخشور بزرگ ایران، راز و نیازهای خویش را، با اهورامزدا، آن سرور فرزانه، درگاهان، سروده است. پیکرة یشت‌ها نیز که بنمایه‌های اندیشه‌ای و بنیادهای باورشناختی در آن، به آیین‌های پیش از زرتشت بازمی‌رسد، شعری است.
 
در ادب پهلوانیک و پارسیک نیز، در روزگار اشکانی و ساسانی، به نامه‌هایی در پیوسته باز می‌خوریم، چون: درخت آسوریک، که در آن ستیز و چالش در میانه خرمابُنی و بُزی که هر یک نازان و خویشتن‌ستای خود را بر دیگری برتری می‌دهد سروده شده است؛ نیز یادگار زریری که در آن یکی از تلخ‌ترین و بِشکوه‌ترین رویدادها در افسانه‌های پهلوانی ایران، کشته شدن زریر در پیوسته شده است؛ یا کارنامه اردشیر بابکان، که در آن چگونگی به پادشاهی رسیدن اردشیر بابکان بازنموده شده است.
 
حتی می‌توان انگاشت که شعر عروضی نیز در ایران ساسانی پیشینه‌ای داشته است. یکی از کالبدهای شعر پارسی، ترانه یا دوبیتی است. ترانه در بحر هزج شش تایی کوتاه شده، مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل، سروده می شود. این وزن در کالبدهای دیگر شعری نیز به کار گرفته می‌شود، اما وزن ویژة ترانه است. ترانه از کهن‌ترین گونه‌های شعر پارسی است و از سروده‌های بومی و مردمی شمرده می‌آید. ترانه را سخنوران روستایی، در گوشه و کنار ایران می‌سروده‌اند. از بهترین نمونه‌های ترانه که آوازه‌ای بلند یافته است، ترانه‌های دل‌انگیز باباطاهر همدانی است. زبان ترانه گویش‌های بومی است که با زبان پهلوی پیوندی فزون‌تر و نزدیک‌تر دارند. از همین روی، ترانه را از دیرباز پیوسته با زبان و ادب پهلوی می‌دانسته‌اند و فهلویات (جمع فهلوی = پهلوی) می‌نامیده‌اند.
 
از دیگر سوی، چامه‌ای به زبان پهلوی یافته شده است که به چامه‌های پارسی دری می‌ماند؛ چنان که در پایان پاره های دوم دارای قافیه‌های نونی است. بیت‌هایی از آغاز این چامه پارسیک چنین است:
 
کَدْ بَوات که پیکی آیَذ هَچْ هَندوکان
که مَتْ آنی شبهْ وَهْرام هَچ دُوتی کَیان
که پیل هست هَزار، اَوَرْ سَرانسَر هست پیلبان
که‌آراستکْ دِرَفش‌دارد پَتْ اَدْوین ی هوسْرَوان
پیش ی لشکر برند پَتْ سپاه سرداران
مردی وَ سِیل اَپایَذْ کردن، زیرکْ تَرگُمان
که شَوَذ او بگویَذ پَتْ هندوکان:
که اَماه چه دِیت هَچ دشت ی تاچیکان

برگردان:
کی باشد که پیکی آید از هندوستان،
که رسید آن شاه بهرام از دودمان کیان،
که فیل هست هزار [و] سراسر دارد فیلبان،
که آراسته درفش دارد به آیین خسروان
پیش لشکر برند به وسیله سپاه سرداران.
مردی گسیل باید کردن، زیرک ترجمان،
که شود و بگوید به هندوستان،
که ما چه دیدیم از دشت تازیان:

روانشاد بهار درباره این چامة پارسیک نوشته است:

این قصیده در عالم خود، بعد از اشعار مانی و رسالة درخت آسوریک و قسمت‌هایی از ایاتکار زریران قدیمی‌ترین شعری است که به زبان ایرانی میانه، به دست ما رسیده است؛ و از قضا، امتیازی که بر اشعار دیگر دارد آن است که کمتر دست خورده و هنوز استخوانبندی اصلی خود را از کف نداده است. (ترجمه چند متن پهلوی / 81)
 
آری! شعر همواره در ایران، این سرزمین سپند سخن، چونان یکی از برترین ویژگی‌ها و هنجارهای فرهنگی ارجمند و ستوده بوده است؛ و ایرانیان، پیوسته، در جهان، به شعر، نازش و نام‌آوری داشته‌اند. بیهوده نیست که ایران سرزمین بزرگ‌ترین مردانِ سخن، بلندآوازگانی چون فردوسی، خیام، سعدی و حافظ است.(77)
 
جلال دوم با اين‌كه تا اوج‌هاي بيكرانة اين آسمان ادب به شكوه تمام پر گشود، اما هيچ‌گاه عرب‌ستيز نبود و بدون هيچ تظاهر عربي‌داني او بر بسياري از مدعيان رجحان دارد، اين عشق و زيبايي را تا بيوت مراجع بزرگ عصر نيز پيش راند تا جايي كه هر چند گاه يادگار امام آقا سيدحسن خميني كه عالمي پويا و محققي جوياست چنان‌كه در مطبوعات و رسانه‌ها مي‌بينيم، براي تحصيل سره‌گويي و سره‌نويسي گعده‌اي همراه با جلال ادب پارسي مي‌آرايد ـ اين زيبايي‌ها بدون پيرايه نوآئيني و در كمال تواضع و افتادگي و بدور از سياست و سياست‌زدگي بدرستي واژة فرزانة فروتن را شايستة شأن علمي و ادبي اين دانشي مرد كرمانشاهي كرده است.
  • بازديدها: 165

پارسی سره از جلال تا جلال - نتیجه گیری و کتابنامه

نتیجه
 
1ـ سره‌گويي و سره‌نويسي در هنگام جلال دوم به اوج رسيد
جلال دوم پديدة متمايزي در زبان و ادبيات فارسي بعد از انقلاب اسلامي بود
3ـ نوشته‌ها و سخنراني‌هاي او، تندروان فرهنگي را به موج احساسات محكوم به سقوطشان متوجه كرد
4ـ با اين‌كه همانند نمونه‌هاي پيشين راهروي نيافت و يگانه بود اما چنان توانا به حركت خود ادامه داد كه جاودان خواهد ماند
5 ـ حركت جلال دوم تمامي حواشي و عوارض سره‌گويي و سره‌نويسي چون نوآئيني، عرب‌ستيزي، سياست‌زدگي و... را از اين تلاش نجات‌بخش زدود.
6 ـ سره‌گويي بطور گسترده در قالب سخنراني از نوآوري‌هاي زباني جلال دوم است
7ـ نوشته‌ها و پژوهش‌ها و كندوكاوهای جلال دوم در حوزه سره‌نويسي امروز برابر و بسي بيشتر از آثار به‌جاي مانده از پيشينيان است.
8 ـ بیشترین از دانشمندان و دانشی مردان عرصة سره‌گویی و سره‌نویسی از سادات علوی بودند؛ ادیب‌الممالک فراهانی، فرصت‌الدوله شیرازی، سیداحمد دیوان‌بیگی شیرازی، سیداحمد کسروی شیرازی، میرجلال‌الدین کزازی
9ـ سره‌گویی و سره‌نویسی پنجره‌ای تازه به جهان زبان و ادبیات فارسی است که با بازخوانی متون ایران باستان می‌توان از بسیاری واژگان بیگانه بی‌نیاز بود.
10ـ سره‌گویی و سره‌نویسی به هیچ وجه معارض و مخالف و مقابل زبان عربی نبوده و نیست زیرا ادبیات عرب با ادبیات اعتقادی و عرفانی ما ایرانیان درهم تنیده و به قول علامة دهخدا، شاعر و ادیب ایرانی واژه عربی را از آن ادبیات فارسی کرده است.
11ـ سره‌گویی و سره‌نویسی موجب نزدیکی و هماهنگی زبان و ادب پارسی با زبان و گویش‌های مختلف در جغرافیای ایران فرهنگی است.
12ـ کرمانشاه با نشانه‌های بارز از مراکز احیاء زبان و ادب پارسی بوده و هست.
 
كتابنامه
 
1ـ آخوندزاده، فتحعلی: الفبای جدید و مکتوبات، باکو، 1963
2ـ آخوندزاده، فتحعلی: تمثیلات، ترجمة میرزا جعفر قراجه‌داغی، مقدمه و حواشی باقر مؤمنی، نشر اندیشه، تهران، 1349
3ـ آدمیت، فریدون: اندیشه‌های میرزا آقاخان کرمانی، چاپ دوم، انتشارات پیام، تهران، 1357
4ـ آرین‌پور، یحیی: از صبا تا نیما، جلد دوم، انتشارات فرانکلین، تهران، 1355
5 ـ آرین‌پور، یحیی: از صبا تا نیما، جلد اول، انتشارات زوار، 1356
6 ـ آل‌داوود، سیدعلی: مجموعه آثار یغمای جندقی، جلد دوم (نامه‌ها)، انتشارات توس،‌ تهران، 1352
7ـ آل‌داوود، سیدعلی: منشأت یغما، انتشارات طوس، تهران، ‌1384
8 ـ استادی، کاظم: فعالان «اصلاح الفبا» و «تغییر خط» در دوران معاصر، نشر علم، تهران، 1391
9ـ امام خمینی، روح‌الله: تفسیر سورة حمد، مؤسسه تنظیم آثار امام خمینی (س)، تهران، 1383
10ـ بامداد، مهدی: شرح حال رجال ایران، جلد 4، انتشارات زوار، ‌تهران، 1357
11ـ بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا): دیوان اشعار شادروان محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)، جلد دوم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1356
12ـ بهار، محمدتقی: سبک‌شناسی، جلد سوم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1355
13ـ بیدگلی، موبد: هنایش خرد (دیوان مؤبد)، به کوشش میرزا عباس خان، چاپخانه سیدمرتضی، چاپ سنگی، کاتب مرتضی نجم‌آبادی، تهران،     13
14ـ جعفری، احمد: سالنامه دبیرستان رازی، چاپ سعادت، کرمانشاه، 1346
15ـ جهرمی، میرزانصیر: مثنوی پیرو جوان، به خط استاد کیخسرو خروش، انجمن خوشنویسان ایران، تهران، 1360
16ـ دیوان‌بیگی شیرازی، سیداحمد: حدیقـﺔ الشعراء، جلد1ـ2، تصحیح و تکمیل و تحشیة دکتر عبدالحسین نوایی، انتشارات زرین،‌ تهران، 1364
17ـ دیوان‌بیگی‌شیرازی، سیداحمد: حدیقـﺔ الشعراء، جلد سوم، ‌تصحیح و تکمیل و تحشیه دکتر عبدالحسین نوایی، انتشارات زرین، تهران، 1365
18ـ سلطانی، ‌محمدعلی: تاریخ تشیع در کرمانشاه، انتشارات سُها، تهران،    137
19ـ سلطانی، محمدعلی: جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاهان، جلد اول، چاپ سوم، انتشارات سُها، تهران:   137
20ـ سلطانی، محمدعلی: جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاهان، جلد 4 ـ 5 ، نشر سها، تهران،    138
21ـ سلطانی، محمدعلی: حماسة ملی ایران در اعتقاد علویان یارسان، مؤسسة اطلاعات، تهران، 1394
22ـ شاکری، باقر: تذکرة مختصر شعرای کرمانشاه و انجمن‌های ادبی، مطبوعات، چاپ سعادت، کرمانشاه، 1337
23ـ عسکری، حسین: دربارة موبد بیدگلی کاشانی (چهره نامدار)، ویژه نامه فرهنگی، ضمیمه روزنامه اطلاعات، چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395
24ـ فراهانی، ادیب‌الممالک: دیوان ادیب‌الممالک فراهانی، به تصحیح و حواشی و اهتمام وحید دستگردی، انتشارات کتابفروشی فروغی، تهران، 1355
25ـ فراهی، ابونصر: نصاب‌الصبیان، انتشارات مجمع علمی اسلامی، تهران، 1402 ﻫ . ق
26ـ فرصت‌الدوله، میرزا محمدنصیر: دبستان الفرصت (دیوان فرصت‌الدوله شیرازی)، انتشارات کتابفروشی محمودی، تهران، افست،    13
27ـ فضایی، یوسف: شیخی‌گری، بابی‌گری، بهایی‌گری و کسروی‌گرایی، نشر آشیانه کتاب، تهران، 1387
28ـ قاجار، جلال‌الدین میرزا: نامة خسروان، جلد اول، نگارش جلوه یزدی، چاپ سنگی، کارخانه استاد محمدتقی، تهران، 1285 ﻫ . ق
29ـ قاجار، جلال‌الدین میرزا: نامة خسروان، جلد دوم، نگارش جلوه یزدی، چاپ سنگی، کارخانه استاد محمدتقی، تهران، 1287 ﻫ . ق
30ـ کزازی، میرجلال‌الدین: دُرّ دریای دَری، نشر مرکز، تهران، 1368
31ـ کزازی، میرجلال‌آلدین: تقدیم به شهریار، نوروزنامه (ویژه‌نامه نوروزی روزنامه اطلاعات)، دوشنبه 24 اسفند 1394
32ـ کسروی، احمد: آیین، چاپ رشدیه، نشر و پخش کتاب جار، 1356
33ـ کسروی، احمد: دین و جهان، کتابفروشی پایدار، تهران، 1366
34ـ کسروی، احمد: ما چه می‌خواهیم، چاپ رشدیه، تهران، 1358
35ـ کسروی، احمد: ورجاوند بنیاد، بی‌جا، 1348
36ـ مؤمنی، باقر: ادبیات مشروطه، نشر گلشایی، تهران، 1352
37ـ مصاحب، غلامحسین: دائرة المعارف مصاحب، جلد دوم، بخش دوم (م ـ ی)، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1383
38ـ مقصودی، فریبا: آداب آل‌حق، نشر سُها، تهران، 1374
39ـ نظامی گنجوی، الیاس بن یوسف: خمسه نظامی، به اهتمام و تحریر حسن میرخانی (سراج‌الکتاب)، نشر رودکی، تهران، 1363
40ـ نواب صفا، اسماعیل: قصه شمع، نشر البرز، تهران، 1377
41ـ یزدانیان، حسین: نوشته‌های کسروی در زمینه زبان فارسی، مرکز نشر سپهر، تهران، 1357
  • بازديدها: 204

پارسی سره از جلال تا جلال - پی نوشت ها

پی‌نوشت‌ها:
 
1ـ یمن از شمال به عربستان سعودی و ربع الخالی، از جنوب به عدن و از غرب به بحر احمر محدود است. آثار تاریخی شهر مأرب در خاک یمن است. دولت‌های معین و مأرب قبل از میلاد مسیح در یمن پیدایش یافتند. از اواخر قرن 3 ماقبل میلادی با الحاق حضر موت به دولت سبا مملکت وسیعی شامل یمن کنونی و اراضی زیادی مجاور آن تشکیل شد. تمدن عربستان جنوبی را از قرن هشتم ماقبل میلاد تا انقراض دولت سبا می‌توان تمدن یمنی نامید. در زمان ذونواس، یمن به دست حبشی‌ها افتاد و حکومت اینها 50 سال دوام کرد حدود 570 بعد میلاد دولت ایران به تقاضای سیف ابن ذی‌یزن امیر معروف یمن که از دربار ایران استمداد کرده بود، یمن را تصرف کرد و این وضع تا ظهور اسلام ادامه داشت.
 در قرن دوم هجری که مذاهب اسلامی ایجاد شد، نواحی کرانه‌ای (تهامه) پیرو مذهب شافعی شدند و ارتفاعات در تصرف شیعیان زیدی قرار گرفت، و قرن‌ها در کمال دوستی تا ظهور وهابیان سعودی با هم زندگی کردند. قرن 9 نهم میلادی در تاریخ یمن اهمیت خاص دارد. در این قرن امام زیدی، یحیی الهادی الی الحق، سلسله‌ای از امامان (فرمانروایان) یمن را تأسیس کرد که تا نیمة دوم قرن بیستم میلادی ادامه داشت، چون بنابر اعتقاد زیدیان، عالم بودن شرط اصلی امامت است، بسیاری از فرمانروایان یمن مردمان دانشمند و نویسندگان پرکاری بوده‌اند و مجموعه عظیمی از تألیفات ایشان مخصوصاً در علم کلام و مناظره، فراهم شده. اصل جانشینی از طریق وراثت به صراحت رد شده بود و به همین جهت تاریخ قرون وسطای یمن، تاریخ مغشوشی از تعارض امام‌های محلی مدعی امامت بوده است.
 در قرن 11 یازدهم امامان اسماعیلی به کمک فاطمیان مصر، بر این سرزمین مستولی شدند. صلاح‌الدین ایوبی در 1173 میلادی آنجا را مسخر کرد پس از انقراض دولت ایوبی کُرد، سلسلة رسولیان یمن (از اصل کُرد و ترک) از 1230 تا قرن 15 پانزدهم میلادی بر یمن حکومت داشتند. با ظهور عثمانی‌ها، امامان زیدی تا قرن نوزدهم میلادی بر مرتفعات یمن حکومت می‌کردند و کرانه‌های ساحلی در دست عثمانی‌ها بود و در همین زمان (قرن نوزدهم) یمن مورد تاخت و تاز وهابی‌های عربستان سعودی قرار گرفت که محمدعلی پاشا خدیو مصر به دستور سلطان عثمانی‌ها آنها را بیرون راند و سپس اروپاییان از جمله انگلستان به دخالت در امور یمن پرداخت و... (دایرۀالمعارف مصاحب، ج 3)
 
2ـ نظامی گنجوی، خمسه نظامی، به اهتمام و تحریر حسن میرخانی (سراج‌الکتاب)، رودکی، تهران، 1363، ص 359
3ـ محمدتقی بهار (ملک‌الشعراء)، سبک‌شناسی، ج 3، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1355، ص 290
4ـ همان، ص 292
5 ـ مقصود استاد ملک‌الشعراء بهار، احمد کسروی است. چنان که از دیوان اشعار این بزرگ برمی‌آید، به هیچ روی از وی دل خوش نمی‌داشته. چنان که در نکوهش وی سروده است که؛
 
کسروی تا رانـــد در کشور سمنــــد پارسی        گشت مشکـــل فکرت مشکل‌پسند پـارسی
هفــت اختــر را ستارة هفت گــردان نام داد        زان‌که خود بیگانه بود از چون و چند پارسی
فکــــرت کوتـاه و ذوق ناقصش را کــی سزد        وسعت میـــدان و آهنــــگ بلنــد پـارسی
یافت مضمــــون از منجم‌باشی تُرک و سپس        چنـــد دفتــر زد  به قـالب در روند پـارسی
پــارسی‌گویــان تبریـــز ار بما بخشند عُمــر        باشد این تبریـــزی نـــادان گــزند پـارسی
گـر ازین بنّای ناشی طـــرز معماری خـــرند        خشت زیبـــایی درافتــد از خــرند پـارسی
ترکتــازی‌ها کند اکنون سوی پازند و زنــــد        وای بر مظلــومی پـــازند و زنــــد پـارسی
لفظ و معنی را خُناق افتد  کجا این تُرک خام        افکنـــد بر گـــردن معنی کمنـــد پـارسی
طــوطی شکرشکن بر بست لب کز ناگﻫــان        تاختند این خـــرمگس‌ها سوی قند پـارسی
اعجمی ترکان به جای قاف چون گفتند گـاف        گشت قنـــد پارسی یک باره گنــد پـارسی
خوی گرفت از شرمساری چهر قطران و همام        تا که گشت این ننگ تبـریز آزمنــد پـارسی
خطـــه تبریز را گــویندگان بودست و هست        ﻫر یکی گــــوینده لعل نوشخنـــد پارسی
پس‌چه شد کاین احمدک زان‌خطة مینونشان        احمـــدا گو شد به گفتــــار چــرند پارسی
 
(دیوان اشعار شادروان محمدتقی بهار(ملک‌الشعرا)، جلد دوم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1356، ص 550 ـ 551)
و باز زیرِ عنوان (تازی، ترک،‌کسروی) سروده است:
 ای تـازی! ترک معنوی از چه شدی        وی ترک محقق نبوی از چه شدی
ور بودی تُرک  و بعـــد سیّد گشتی        ای سیّد ترک! کسروی از چه شدی
(همان، ص 557)
6 ـ محمدتقی بهار،‌ سبک‌شناسی، ج 3، ص 292ـ293
7ـ فتحعلی آخوندزاده، تمثیلات، ترجمة میرزا جعفر قراجه‌داغی، مقدمه و حواشی: باقر مؤمنی، نشر اندیشه، تهران، 1349
8 ـ فتحعلی آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، باکو، 1963، ص 173 باقر مؤمنی، همان، ص 13
9ـ همان، ص 182 همان، ص 13
 
10ـ جلال‌الدین میرزا پسر پنجاه و هشتم فتحعلیشاه قاجار و مؤلف کتاب تاریخ‌نامه خسروان به فارسی سره می‌باشد. میرزا ملکم خان پسر میرزا یعقوب ارمنی جلفایی که متدرجاً ملقب به ناظم‌الملک و ناظم‌الدوله و نظام‌الدوله گردید و به مقامات عالیه نیز رسید در سال‌های بین 1273 و 1278 ﻫ . ق انجمن فراماسونری به نام فراموشخانه در محله عودلاجان تهران نزدیک مسجد حوض منزل جلال‌الدین میرزا به طور پنهانی دایر کرد.
 در تأسیس و تشکیل فراماسونری یا فراموشخانه پدر و پسر یعنی میرزا یعقوب خان و میرزا ملکم خان هر دو نفر دخالت داشته‌اند و انجمن مزبور مدت هفت سال طول کشید و در این مدت جمعی از رجال و شاهزادگان درجه یک آن زمان عضویت انجمن مزبور را پذیرفتند چون جمعی از آنان که دور هم جمع می‌شدند صحبت از اصلاحات و انتقاد از اعمال بی‌رویه دولت می‌کردند کم‌کم این راز پنهانی آشکار شد و این مطالب به گوش ناصرالدین شاه رسید و نگران گردید و حکمی در 1278 ﻫ . ق مبنی بر انحلال و تعطیل انجمن مزبور صادر کرد و در آن امریه شاهانه تذکر داده شده بود که در صورت تجدید این قبیل انجمن‌ها مؤسسین و اعضای آن به مجازات و عقوبات سخت گرفتار خواهند شد. از جمله اعضای معنون و باایمان فراماسونری همین جلال‌الدین میرزا که از شاهزادگان مطلع و دانشمند آن عهد بود، می‌باشد و با وجود این که از سال 1277 ﻫ . ق سمتش آجودان مخصوص حضور شاه بود، جلسات به طور سری در خانه او تشکیل می‌یافت. پس از انحلال و تعطیل انجمن فراماسونری یا فراموشخانه، این شاهزاده اصلاح‌طلب مورد سخط سخت شاه واقع و مدت‌ها خانه‌نشین شد و خود و اعمالش تحت نظر و مراقبت مأموران قرار داشت. آقا ابراهیم نواب بدایع‌نگار در رساله عبرۀالناظرین و عبرۀالحاضرین تألیف خود در این باب این گونه می‌نویسد: «در سال 1279 ﻫ . ق جمعی از شاهزادگان و آزادگان بر دولت بشوریدند و شاه را سخت نگران ساختند. به امر دولت جمعی از اصحاب او را بگرفتند. عده‌ای فرار اختیار کردند و دسته‌ای به روضات مطهره التجا بردند.»
 جلال‌الدین میرزا عقیده‌اش بر این بوده که باید ایرانی فارسی سره را در گفتن و نوشتن خود به کار برد و لغات بیگانه مخصوصاً عربی باید کنار گذاشته شود و تألیفات و نوشته‌های او هم به فارسی خالص بوده و از این جهت بسیاری از مردمان هم‌عصر او عقیده داشتند که شاهزاده به دین زرتشتی گرویده است و او را زردشتی می‌دانستند.
جلال‌الدین میرزا در اوایل سال 1289 ﻫ . ق بدرود حیات گفت.  (مهدی بامداد، تاریخ رجال ایران، جلد اول، انتشارات زوار، تهران، 1357، ص 254)
 
11ـ میرزا جعفر قراجه‌داغی در اواخر سال 1286 ﻫ . ق منشی جلال‌الدین میرزا بود و تمثیلات آخوندزاده را به سفارش او ترجمه کرده است. جلال‌الدین میرزا در سال 1289 می‌میرد و میرزا جعفر به عنوان «منشی تحقیق» در خدمت وزارت عدلیه درمی‌آید. اما بعد در سال 1293 او را در وزارت انطباعات می‌بینیم که در نوشتن «مرآت البُلدان» به اعتمادالسلطنه کمک می‌کند. او «تاریخ کرت» را نیز در اوایل سال 1294 ترجمه کرده که نسخه خطی آن در کتابخانه ملی ضبط است. بکتاش در مجله فردوسی به تاریخ 26 خرداد 1348 می‌نویسد: که میرزا جعفر بعدها به عنوان سفر حج از ایران خارج شد و در تفلیس اقامت کرد و وارد سازمان دولتی روس شد. در آنجا با جمعی از دوستداران فلسفه مأنوس بود، ... و در 1262 شمسی در همانجا مُرد. (مؤمنی، همان، ص 13)
 
12ـ آخوندزاده، تمثیلات، ص 14
13ـ جلال‌الدین‌میرزا پورفتحعلیشاه، نامة خسروان، جلد اوّل، چاپ سنگی، کارخانه استاد محمدتقی، طهران، 1285 ق.
14ـ تمثیلات، ص 14
15ـ در جستجوها نشانی از این خوشنویس نیافتم. خطی خوش و خوانا و شیرین دارد، با توجه به نام و نشان وی (جلوة یزدی) دور نیست، زردشتی کیش بوده باشد!؟ (رک. مهدی بیانی، احوال و آثار خوشنویسان، مجلدات 1ـ4، انتشارات علمی، تهران، 1358)
16ـ جلال‌الدین‌میرزا پورفتحعلی شاه، نامة خسروان، جلد دوم، چاپ سنگی کارخانة استاد محمدتقی، طهران، 1287 ق ـ مؤلف در دیباچه آورده است: «خداوندان دانش پس از نگریستن به نامة دومین نامة خسروان دانند که این از نخستین نکوتر نگاشته شده زیرا بندگان در نگارش پارسی زبردست‌تر شده هر چه پیش می‌روم بهتر می‌نگارم، ص 6»
17ـ همان، ص 1 ـ 68
18ـ همان، ص 431 ـ این نگاره‌ها پیوندی تاریخی، فرهنگی و هنری با شهر مألوف ما کرمانشاه دارد؛ (رک. محمدعلی سلطانی، تاریخ اجتماعی کرمانشاهان از عهد صفویه تا عصر حاضر ...)
... چیزی که از نامه نخستین کم دارد نداشتن چهره پادشاهان است آن هم کوتاهی از ما نشده هر چه می‌بایست در جستجوی آنها چه در ایران و چه در پاریس و لندن که امروز پایتخت بزرگ‌ترین کشورهای فرنگستان است، کوشیده نیافتم. در اندیشة من چنین می‌نماید که چون پس از دست یافتن تازیان به ایران کشیدن چهره را مانند بت‌پرستی در آیین خود گناه می‌دانستند از آن روی چهره‌شان را به روی پول نکندند برای این یافت نگردید... (ص 7 ـ 8)
 
19ـ باقر مؤمنی، ادبیات مشروطه، نشر گلشایی، ‌تهران، 1352، ص 52 ـ 55
20ـ عبدالرحیم طالبوف، مسالک المحسنین، ص 40 همان، ص 55
21ـ فریدون آدمیت، اندیشه‌های میرزا آقاخان، ص 220 همان، ص 55
22ـ میرزا فتحعلی آخوندزاده، دیباچة نامه خسروان، ج 2، ص 11ـ13
23ـ جلال‌الدین میرزای قاجار، نامه خسروان، ج 1، ص 21ـ26
24ـ همان، ج 2، ص 11ـ14
25ـ این شرح حال را شادروان ادیب‌الممالک فراهانی در مقدمة دیوانش آورده است که؛
پوشیده نماناد که کنیت این بنده ابوعیسی است به نام پسرم (عیسی) که در سن ده سالگی در قصبه بیجار گروس در سال 1308 هجری به مرض آبله وفات یافت. نامم محمدصادق است که به عنوان (میرزا صادق خان) اشهار دارد. لقبم از نخست (امیرالشعرا) بود و اکنون (ادیب‌الممالک) است. پدرم (حاجی میرزا حسین) پسر «میرزا صادق» که پدرش «میرزامعصوم» متخلص به محیط از معاریف ادبا و بلغای صدر سلطنت قاجاریه که ذکرش در دفاتر آن عصر از قبیل کتاب « انجمن خاقان» تألیف فاضل خان گروسی و (گنج شایگان) اثر خامه (میرزا طاهر دیباچه‌نگار) با مختصری از شعر شیرینش درج شده.
وی برادر «میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام» است که صاحب دیوان و منشئات و وزیر محمدشاه قاجار بوده. مادر پدرم نیز دختر میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام است. همچنین مادرم از هر دو سو فرزند برادر میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام بوده. و میرزا ابوالقاسم از اعاظم وزیرا و دانشمندان قرن سیزدهم هجری و نوزدهم میلادی به شمار می‌رود. در ماه رجب سنه 1250 هزار و دویست و پنجاهم هجری مطابق سنه 1834 هزار و هشتصد و سی و چهارم مسیحی بعد از رحلت پدرش، میرزا عیسی قائم‌مقام، به مقام وزارت و صدارت نائل شده در شب شنبه آخر ماه صفر سنه 1251 هزار و دویست و پنجاه و یکم هجری مطابق سنه 1835 هزار و هشتصد و سی و پنجم میلادی در باغ نگارستان از اثر سعایت حاسدان و غمازان بفرموده محمدشاه غازی او را خفه کردند و تا چهل روز کشتن او را از بیم شورش و هیجان ملت مستور داشتند. سپس با احترام تمام جسدش را به زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام نقل کرده و در آنجا مدفون ساختند. میرزا عیسی قائم‌مقام که پدر میرزا ابوالقاسم بود اول کسی است که در این سلسله به لقب قائم‌مقامی ملقب گردید و مناسبت این لقب آن بود که پادشاه ایران او را قائم‌مقام صدارت فرمود. و کار صدارت با میرزا شفیع شیرازی بود اما یکسره کارها با رأی و مشیّت و امضای میرزا عیسی تمشیت می‌گرفت. رحلت میرزا عیسی در ماه صفر 1238 هجری مطابق سنه 1822 میلادی در دارالسلطنه تبریز به مرض وبا اتفاق افتاد و اکنون مرقدش که در جنب بقعه حضرت امامزاده حمره بن موسی الکاظم علیه‌السلام واقع شده است، زیارتگاه انام می‌باشد. میرزا عیسی مردی خردمند و دانا و سخنگو بوده و در زهد و ورع و علم و عمل ثانی و تالی نداشته برخی از مؤلفات و مصنفاتش در مجموعه منشئات پسرش میرزا ابوالقاسم به طبع رسیده و پاره [ای] در خانة احفادش حاضر و موجود است. میرزا عیسی را چهار پسر و یک دختر بود.
اکبر آنها میرزا حسن وزیر جدامی این بنده است که مادرم پسرزاده اوست. دوم میرزامعصوم که پدرم پسرزاده اوست و مادرم از بطن دختر او پدید آمد. سوم میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام است که پدرم دخترزاده اوست و مادر آن دختر همشیره مرحوم میرزا حسن مستوفی‌الممالک بوده. چهارم حاجی میرزا موسی خان متولی روضه حضرت علی بن موسی‌الرضا(ع) در خراسان بود که از او فرزندی به جای نماند. اما دختر میرزا عیسی حاجیه تاج ماه بیگم خانم معروفه «به حاجیه عمه» بود و با شاهزاده ملک قاسم میرزا فرزند فتحعلی شاه قاجار عقد زوجیت بست و طبیعت ایشان با یکدیگر سازگار نیامد. اولادی از او بر جای نماند. املاک موقوفه آذربایجان غالباً از اثر خیرات حاجیه خانم است.
میرزا عیسی معروف به میرزا بزرگ بود و وزارت را از پدران و نیاکان میراث داشت، زیرا که آبای عظامش در دولت زندیه و افشاریه و صفویه تا عهد مغول و آنسوتر دارای مقام وزارت بوده‌اند و چون خاتم حضرت سیدالساجدین علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام که امام چهارم اثنی عشریه و جد اعلای این سلسله می‌باشد. در نزد اکابر این خاندان بوده و اکنون نیز در این خانواده مضبوط است. لهذا اجداد امجاد قائم‌مقام را در هر دوره با وجود وزارت، میر مهردار، می‌خواندند و نسب میرزا عیسی بر طبق شجره‌ای که نزد نگارنده موجود است،‌ به سی و شش پشت تا علی بن الحسین پیوسته شود. اما ولادت این بنده از قرار زایجه که مرحوم میرزا مهدی منجم‌باشی خراسانی که از اساتید سنه 1277 هجری مطابق سنه 1860 میلادی و از قرار تصریح درجه طالع به نمودار بطلمیوس واقع شده است.
این رباعی را یکی از معاصرین که با پدرم رسم منادمت می‌پیمود در تاریخ ولادتم سروده و لفظ مبارک (پیغمبر پاک) را به حساب جمل دال بر تاریخ دانسته و رباعی این است:
 
فرخنده نژاد (صادق) آن اختر پاک        دارای نــــژاد فــــرخ و گـــــوهر پــاک
(پیغمبر پاک) سال میــلادش شد        چون هست ز خاندان پیغمبر پاک (1277)

مسقط الرأسم قریه کازران از قرای بلوک «شرا» از توابع عراق که حکومت‌نشین آن سلطان‌آباد است امتیازی که بنده و برادرانم را از سایر افراد خانواده میرزا عیسی قائم‌مقام می‌باشد آن است که امهاتم همگی از خواتین زمان و جلایل نسوان جهان بوده چندان که در نسب و نژاد آنان تفتیش کنند یکتن کنیز و برده و زرخرید یا سوقه وداه و پرستار و از طبقات پست درجدات و امهاتم دیده نشده. برخلاف سایر خویشانم که سراسر خونشان با خون این گونه کسان آمیخته شده و هیچ یک از ایشان محض و خالص و صافی نیستند.
ـ ادیب‌الممالک روز چهارشنبه 28 ربیع‌الثانی سال 1335 ﻫ . در تهران به سن 58 سالگی درگذشت. (دیوان ادیب‌الممالک فراهانی قائم‌مقامی به تصحیح و حواشی و اهتمام وحید دستگردی، کتابفروشی فروعی، 1355، تهران)
 
26ـ رک. محمدعلی سلطانی، جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاهان، جلد 4ـ 5 ، نشر سُها، تهران، 1381، ص 376 به بعد
27ـ یحیی آرین‌پور، از صبا تا نیما، جلد دوم، انتشارات فرانکلین، 1355 تهران، ص 139
28ـ رک. (فریبا مقصودی، آداب آل حق، سرودة ادیب‌الممالک فراهانی، حاج وهاب جیحون‌آبادی، نشر سُها، تهران، 1374 ـ محمدعلی سلطانی،‌ حماسه ملی ایران در اعتقاد علویان یارسان، انتشارات مؤسسة اطلاعات، تهران، 1394)
29ـ در خلال سطور [حرف] (ع) علامت عربی ـ [حرف] ف علامت فارسی ـ (مع) علامت معرب ـ (ت) عالمت تُرکی است و این علامت‌ها در جاهایی که احتمال اشتباه می‌رود، گذاشته شده است.
30ـ دیوان ادیب‌الممالک فراهانی قائم‌مقامی، به تصحیح و حواشی و اهتمام وحید دستگردی، انتشارات کتابفروشی فروغی، تهران، 1355 ـ ص 726ـ 729
 
31ـ نصاب‌الصبیان کتابی است در لغت، از ابونصر فراهی بدرالدین محمد فراهی سجزی. گویند که وی کور از مادر بزاد و بسال (640 ﻫ . ق) وفات یافت.
این نخستین کتاب در لغت فارسی از قرن هفتم هجری برای آموختن واژه‌های عربی است به مبتدیان که در مدارس علوم دینی مورد استفاده قرار می‌گرفته و هنوز ادامه دارد. از مزایای این کتاب منظوم بودن آن است که حفظ و ضبط و بازشناسی اشعار در ذهن نوجوان، آسان و پردوام است.
این کتاب شامل 200 بیت و در عین حال متضمن بحور مختلف از اوزان علم عروض در 37 بند می‌باشد که با گذشت زمان شماره ابیات آن از 200 تا 500 بیت فزونی یافته، و علاوه بر لغات، اسامی ماه‌های عربی، ایرانی و رومی و اطلاعاتی درباره ازواج و اعمام نبی (ص) و فرزندان پاکش و امثال اینها نیز در آخر کتاب افزوده و به نظم کشیده شده است.
از این کتاب تقلیدهای گوناگونی شده، برای نمونه منظومه تقلیدی «نصیب الفتیان و نشیب التبیان» را از حسام‌الدین خویی از ادبای نیمه دوم قرن هفتم آذربایجان می‌توان نام برد و دیگر منظوم «زهرۀالادب» از شکرالله بن شمس‌الدین احمد است که در همان سال (640) تألیف یافته و شامل پراکنده‌هایی از چند دانش: نجوم، ادب، رمل، پزشکی، اعتقادات و غیره می‌باشد و بسیاری دیگر از فرهنگ‌ها که بعد از آن تدوین یافته است. رک. ( ابونصر فراهی، نصاب‌الصبیان، انتشارات مجمع علمی اسلامی، تهران، 1402 ﻫ . ق)
 
32ـ يحيي آرين‌پور، از صبا تا نيما، جلد اول، انتشارات فرانكلين، 1355 تهران، ص 133 و 212
فتح‌الله خان شيباني بركشيدة سلطانمرادميرزا حسام‌السلطنه بود و از ياران حسينقلي‌خان سلطاني كرمانشاهي كه حسينقلي‌خان نيز بواسطه انتساب به سلطانمرادميرزا، تخلص (سلطاني) را برگزيده بود و...، و سره‌گويي و سره‌نويسي، سري در دستگاه سلطان مرادميرزا داشت.
 
33ـ رك. ( ادوارد براون، تاريخ جرايد و مطبوعات ايران، ج 4، ص 197 و 220 و 279؛ كتابچه چراغان، ص 34؛ تاريخچة علم و ادب، ص 34/ روزنامة ادب، سال 1320 ق، ش 37/ روزنامة تربيت، سال 1320 ق، شمارة 258 ) استادي كاظم، فعالان «اصلاح الفباء» و «تغيير خط» در دوران معاصر، نشر علم، تهران، 1391، ص 74 ـ 72/ دربارة موبد بيدگلي كاشاني (چهرة نامدار)، حسين عسكري، ويژه‌نامة فرهنگي، ضميمة روزنامة اطلاعات، چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395، ص 2
34ـ هنايش خرد (ديوان موبد) به كوشش ميرزاعباس‌خان، چاپخانه سيدمرتضي، چاپ سنگي، كاتب مرتضي شريف نجم‌آبادي، تهران،    13
35ـ محمدعلي سلطاني، حماسة ملي ايران در اعتقاد علويان يارسان، مؤسسة اطلاعات، تهران، 1394 ص 144 ـ 148
36ـ مهدي بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 4، انتشارات زوار، تهران، 1357، ص 15
37ـ ميرزانصير جهرمي، مثنوي پير و جوان، به خط استاد كيخسرو خروش، انجمن خوشنويسان ايران، تهران، 1360
38ـ دبستان الفرصت، ديوان فرصت‌الدوله شيرازي، انتشارات كتابفروشي محمودي، تهران، ؟13 (افست نسخة بمبئي) 1333 ﻫ . ق، ص 7
39ـ همان، ص 19 ـ 20 و 310 ـ 313
40ـ همان، ص 20
41ـ شادروان ميرزا محمدنصير حسيني فرصت‌الدوله شيرازي چون همنام نياي خود (ميرزا نصير حكيم جهرمي) بوده به (ميرزاآقا) هم شهرت داشته است.
42ـ يحيي آرين‌پور، از صبا تا نيما، ج اول، همان، ص 375
43ـ رك. دبستان الفرصت، ديوان فرصت‌الدوله شيرازي، همان، ص 1 ـ 186
44ـ همان، ص 274 ـ 283
45ـ همان، ص 527 ـ 528
46ـ هما، ص 528
47ـ همان، ص 462 ـ 463
48ـ همان، ص 309 ـ 310 ـ فرصت‌الدوله اين قصيده‌ را در مدح حسينقلي‌خان نظام‌السلطنه مافي سروده است.
 
49ـ حاجی میرزا احمد ایشیک آقاسی باشی خلف الصدق غفران مآب آقا ابوالحسن تاجر شیرازی در سال هزار و دویست و چهل و یک در شیراز متولد گشته. در اوایل مراحل زندگانی به مناسبت شغل اجدادی مشغول تجارت گردیده مدتی در یزد توقف کرده، عَوْد به شیراز نمود و چون عالی‌جان خلاصـﺔ‌‌الاشباه آقا محمدعلی کدخدای این محله میدان شاه که جد مادری حاجی میرزا احمد بود از پسر خود رنجش داشت منصب کدخدایی را به حاجی میرزا احمد واگذاشت و سال‌ها بر این منوال گذشت و در سال هزار و دویست و هفتاد و هفت، حاجی میرزا احمد منصب کدخدایی را به خالوی خود عالی‌جاه آقاجانی واگذاشت و خود در رکاب نواب اشرف والا حسام‌السلطنه سلطان مراد میرزا قاجار از شیراز به خراسان رفت و منصب ایشیک آقاسی باشی را تصاحب نمود و در سال هشتاد و دو در رکاب نواب معزی‌الیه، عود به شیراز نمود و در سال هشتاد و شش، باز در رکاب نواب معزی‌الیه، از شیراز به طهران و از طهران به منصب امیر دیوانی به شهر یزد رفت و در سال نود و یک باز در رکاب نواب معزی الیه به منصب ایشیک آقاسی باشی عود به شیراز نمود و در سال نود و دو، باز در رکاب نواب معزی الیه از شیراز به تهران و از طهران به کرمانشاهان برفت و در سال نود و هشت، بعد از وفات حسام‌السلطنه، عود به شیراز نموده در کنج قناعت گنج راحت یافته گذرانی دارد و از مآثر او کتاب «حدیقـﺔ‌الشعرا» و «تاریخ یزد» و کتابی در مصائب اهل بیت نبوت است و این چند شعر از اوست:
 ای سخنـــور که  نـــزد اهل خرد        مدحتت فرقی از هجــا نکند
زان که از مـدح و هجو هر چه بود        کس به گفتارت اعتنــا نکند
با چنیــن پایه شعـر، خوشتر آنک        شعر گفتن  کس ادعــا نکند
گرچه گویی که چون تو ممدوحی        شعر از این بهتر اقتضـا نکند
با چنین شعر پس به مـدحت من        به که شاعر  طمع عطـا نکند
بـاز فی‌الجمــله هـــدیه‌ای دادم        گرچه خرجی تو را وفـا نکند
 
ولد الصدقش عالی جاه خلاصـﺔالاشباه میرزا خلیل در عنفوان جوانی به سرپرستی مزرعه ملکی خود اشتغال دارد.  (فارسنامه ناصری، جلد دوم، ص 130)
 
از این گذشته در تلو کتاب، حاجی میرزا احمد از اشعار خود ابیاتی آورده یا اطلاعاتی درباره آثار و حیات خود به دست داده است ... دکتر عبدالحسین نوایی، مقدمه حدیقـﺔ‌الشعراء، ج 1، انتشارات زرین، تهران، 1364، ص 14ـ 15
50 ـ سیداحمد دیوان‌بیگی شیرازی، حدیقـﺔ الشعراء، با تصحیح و تکمیل و تحشیه دکتر عبدالحسین نوایی، ج 1ـ3، انتشارات زرین، تهران، 1364
51 ـ همان، صص (یازده و دوازده)
52 ـ همان، ص 2
53 ـ همان، ص 1ـ2
 
شادروان استاد دکتر عبدالحسین نوایی مرقوم فرموده‌اند؛ «... چون رعایت آن ترتیب سخت دشوار بود، ما با استفاده مستقیم از کتاب دساتیر و به عین عبارت معانی لغات دساتیری را به دست می‌دهیم، به ترتیبی که لغات مزبور در مقدمة مؤلف آمده است از لحاظ پیشی و پسی» ـ و لغات را بدین ترتیب با معنی آنها آورده‌اند:
بایستة هستی: ترجمه لفظ واجب‌الوجود است. در کتاب برهان قاطع معنی بایستة هستی ممکن‌الوجود مسطور و آن غلط صریح است
سترگش: به ضم اول و ثانی و کسر گاف به معنی جلال است. بدان که صفات عالیات حضرت یزدان والا بر دو نوع است: یکی صفت جمال و دوم صفت جلال، آنچه در وی لطف و رفق باشد آن را صفات کمالی گویند و هر چه در وی قهر و جبر باشد، آن را صفت جلال سرایند
پاکش: به کسر کاف به معنی تقدیس است که به پاکی صفت کردن باشد
ویژش: به کسر اول و زای فارسی به معنی تقدیس است که به پاکی صفت کردن و پاک خواندن باشد
فرباره: شأن و شوکت و عظمت
تیمسار: ترجمه لفظ حضرت، اگر گویند تیمسار پیغمبر مراد حضرت پیغمبر است
هرتاسب: به فتح اول، سالکی که در راه یزدان پاک رنج برد و به مربی مجاهد و مرتاض گویند
نیرنود: به کسر اول بر وزن سیربود به معنی فکر و نظر و اندیشه
ابرکار: بر وزن اشکبار،‌ حیرت و متحیر و سرگردان
دهشور: به کسر اول و ثانی و فتح واو [= دهش‌ور] خداوند بخشش که به تازی ذوالجود گویند
هرزید: اهانت و مدد و حمایت
گرور فرتاش: به کسر اول و فتح واو و فاء، ترجمة واجب‌الوجود، چه «گرور» به معنی «واجب» و «فرتاش» به معنی «به وجود آمده»
لاد: بنا و بنیاد هر چیز را گویند و در مقام جهت و سبب نیز گفته می‌شود
نوله: بر وزن لوله به معنی کدام است. اعم از آن که خالق باشد یا مخلوق
ناوران (ناور): ممکن که در برابر واجب است
وخشوران (وخشور): بر وزن دستور، پیغمبر و رسول خدا
فراتین: گفتار و سخن آسمانی باشد. چه فراتین نواد به معنی آسمانی زبان است در لغت دساتیر
نخشه: به فتح اول، برهان و حجت و دلیل
نواد: به فتح اول به معنی زبان که به تازی لسان گویند
دهناد: به فتح اول نظام و نسق در کارها
فرهی: به فتح اول و تشدید ثانی، بزرگی و دبدبه و شوکت
هستگان (هسته): موجود که برابر معدوم است
آمیغ: به معنی حقیقت باشد که در برابر مجاز است
رمش: به فتح اول و کسر میم، تبدیل که از بدل کردن باشد
زندش: سلام و درود و آفرین
فرز فرجیشور: به فتح هر دو فا و واو و کسر جیم برزگر پیغمبر چه فرز به معنی بزرگ و فرجیشور به معنای پیغمبر است و این بزرگ پیغمبر پیش محققین حضرت عقل و خرد است
بهنام: به فتح اول نام آفریده نخست که فارسیان بهمن و حکمای تازی عقل اوّل گویند
انگیزه: سبب و باعث چیزها
اوجیز: بر وزن موریز، حقیقت و ماهیت چیزی
دروندان: به ضم اول و فتح واو، بدکار و بدکردار
راست‌پوش: پوشنده آنچه راست باشد و به تازی کافر گویند
نازاد: مخفف ناآزاد یعنی نجات نیافته و خلاص نشده
آرش: به کسر ثانی به معنی «معنی» که مقابل لفظ است
ویژه‌درون: آن که دلش از کدورت‌ها و آلایش پاک باشد و صوفی را نیز گویند.
آباد: به معنی معمور که مقابل ویران است و درود و ثنا ...
پیره: خلیفه و ولیعهد
نشناخته: به کسر اول به معنی نصب کرده و نشانیده در معین و مقرر گشته
کنونه: به ضم اول و ثانی به معنی حال و حالت است
فرخویی: به فتح اول به معنی خلق است که جمع آن اخلاق باشد
اروندان (اروند): به ضم اول، عین و خلاصه و زبدة هر چیز باشد
فرازآباد: عالم علوی که افلاک است
افراز: به معنی بلند که به تازی علو گویند
فرسار: بر وزن دربار به معنی قوت عدل و نیروی داد است و آن از اختیار نمودن حد وسط در عقل و شهوت و غضب و تهذیب قوه عملی حاصل گردد
سار: شبه و نظیر و مثل و مانند
پوران: خلیفه و جانشین
سروش سالار: عقل اوّل
فرمندان (فرمند): صاحب شوکت و خداوند بزرگی؛ مردم نورانی، پاکیزه وضع
سروشی کردار: کسی که اعمال و افعالش نیک باشد
سمیز: دعا که در برابر بد دعا و نفرین است
دشمیر: ضد و دشمن. (همان، ص 3ـ4)
 
54 ـ یحیی آرین‌پور، از صبا تا نیما، ج اول، ص 114ـ 115
55 ـ سیدعلی آل‌داوود، مجموعه آثار یغمای جندقی، ج 2 (نامه‌ها)، انتشارات توس، تهران، 1362
56 ـ يغماي جندقي ـ در جواني «مجنون» تخلص مي‌كرده و بعد تغيير داده به يغما، اسمش ابوالحسن است و از اساتيد فن... در قواعد و رسوم شاعري و وضع و وزن شعر خيلي باخبر و از لغات قديمه و غيرمصطلحة فرس بي‌نهايت مستحضر، چنانچه رسايل و مكاتيب چند كه ملتزما به فارسي باستان نوشته و هيچ كلمة خارج از آن زبان در آن نياورده در ديوانش مسطور است، عربيتش قدري كم اما توان طبعش در سراييدن اشعار لطيف زياد بود، ... (حديقـﺔ الشعرا، ديوان بيگي شيرازي، ج 3، صص 2121، 2126) ـ يغما خلف حاجي ابراهيم من جملة اعيان جندق... (تذكرة اختر، احمد بيگ افشارگرجي، ص 245 ـ 248) ـ رك ايضا: انجمن خاقان (انجمن چهارم)، نگارستان دارا (ص 278)، مجمع‌الفصحا (ج 6 ص 1204)، مراة ‌البلدان اعتمادالسلطنه ذيل كلمة «جندق»،‌ ريحانـﺔ الادب (ج4 ص 339/ 340) تاريخ يزد يا آتشكدة يزدان از عبدالحسين آيتي (ص 350/ 351)، «شرح حال يغما» از انتشارات كلالة خاور (محمد رمضاني طهران)، تاريخ ادبيات اته (ترجمه دكتر شفق ص 203)، تاريخ ادبي ايران از براون (ج 4 تلخيص و ترجمة رشيد ياسمي ص 217 تا 222) مقالة حبيب يغمايي تحت عنوان «شرح حال مرحوم يغما» (مجلة ارمغان سال 5 ص 485 تا 501 و 626 تا 462) و مقدمة خوب سيدعلي آل داوود بر «مجموعة آثار يغمايي جندقي» كه خود تصحيح كرده و انتشارات قومس در تهران به سال 1357 ﻫ . ش منتشر نموده، ـ از مجموع این مآخذ برمي‌آيد كه يغما در 1196 ﻫ . ق در ناحية خور مركز جندق و بيابانك متولد شده نامش در ابتدا ميرزا رحيم و تخلصش «مجنون» بوده، ولي پس از رهايي از زجر محضر و رنج خدمت ذوالفقارخان سردار كه مردي تندخو و بددهان بود، اسم و تخلص سابق را رها كرده نام ابوالحسن و تلخص يغما را برگزيده و در سن هشتاد سالگي پس از زندگي پرنشيب و فراز، در روز شنبه شانزدهم ربيع‌الثاني سه ساعت از طلوع خورشيد گذشته در همان قرية خود درگذشت و در بقعة سيدداود مدفون شد... ( استاد دكتر عبدالحسين نوايي، حواشي و تعليقات حديقـﺔ‌الشعراء، ج 3، ص 2125ـ 2126 )
57 ـ سيدعلي آل داود، منشأت يغما، انتشارات طوس، تهران 1384، ص 74
58 ـ همان، ص 130
59 ـ همان، ص 131
60 ـ همان، ص 60 ـ 61
61 ـ احمد كسروي، نشرية پرچم نيمه ماهه، ص 23 ـ 28 نوشته‌هاي كسروي در زمينة زبان فارسي، به كوشش حسين يزدانيان، نشر سپهر، 1357، صص 463 ـ 469
62 ـ سیداحمد کسروی در سال 1308 هجری قمری در تبریز متولد و تحصیلات خود را نیز در تبریز نمود. در سال 1333 قمری در مدرسه مموریال اسکول (Memorial School) که آمریکایی‌ها آن را دایر کرده بودند، زبان انگلیسی را آموخت و ضمناً در همان مدرسه ادبیات عربی و فارسی را نیز تدریس می‌کرد. در سال 1298 خورشیدی عضو وزارت دادگستری شد و بعد کناره کرد و مدتی معلم زبان عربی در مدرسه ثروت بود. سپس دوباره وارد خدمت وزارت دادگستری گردید. در مدت خدمت ده ساله خویش در دادگستری مراحلی را طی کرد: عضو استیناف مازندران، ریاست دادگستری اردبیل، زنجان، خوزستان، دادستان تهران، خراسان، عضویت دیوان عالی جنایی، ریاست محاکم بدایت. سپس از کار قضاوت دست کشید و به وکالت دعاوی مشغول شد و در 20 اسفند سال 1324 خورشیدی که به اتفاق منشی خود حدادپور در شعبه 7 بازپرسی دادگستری حضور داشت، ناگهان مورد حمله دو نفر مسلح به نام امامی واقع می‌شوند. این دو نفر که ظاهراً اهل بازار بودند، به وسیله هفت تیر و خنجر کسروی و منشی او را به طور بسیار فجیعی به قتل رسانیدند و دولت وقت هم (کابینة احمد قوام) از کشندگان بازخواستی ننمود. لکن بعدها امامی به واسطه قتل عبدالحسین هژیر وزیر دربار وقت که در سال 1328 خورشیدی به دست او صورت گرفت، با جمعی دیگر تیرباران شدند.  (مهدی بامداد، رجال ایران، ج5 ، ص 21)
63 ـ امام خميني، تفسير سورة حمد، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(س)، تهران، 1383، ص 192
64‌ ـ دكتر يوسف فضايي، شيخي‌گري، بابي‌گري، بهايي‌گري و كسروي‌گرايي، نشر آشيانة كتاب، تهران 1387، ص 256 به بعد.
65 ـ ترويج گسترده و خلق‌الساعة انديشه‌هاي كسروي در آن زمان علماي اعلام و مؤمنان متعهد را به تكاپو واداشت. در شهر ما كرمانشاه، شادوران استاد علامه حيدر قلي‌خان سردار كابلي؛ براي جلوگيري و خنثي‌سازي اين گسترش كه به وسيله كتاب و روزنامه در شهرها پخش مي‌شد، سلسله درس‌هايي را برگزار مي‌كرد كه بخش‌هايي از تقرير علامه در نهايت با عنوان «كجروي‌گري» از سوي شادوران حاج آقا مرتضي مهدوي چاپ و منتشر شد، ـ زيرا مرحوم علامه، كسروي را در حد پاسخ خود نمي‌دانست.
66 ـ ديدگاه‌هاي نوآئيني كسروي در كتاب‌هايي چاپ و منتشر شده است؛ 1ـ احمد كسروي، ما چه مي‌خواهيم، چاپ رشديه، تهران 1358/ 2ـ احمد كسروي، دين و جهان، نشر كتابفروشي پايدار، تهران 1336/ 3ـ احمد كسروي، آيين، چاپ رشديه، نشر و پخش كتاب جار، 1356/ 4ـ احمد كسروي، ورجاوند بنياد، بي‌جا، 1348 و.../ ـ شيوه سخنراني و كتاب‌آرايي كسروي در دهه‌هاي 40ـ 50 از سوي حركت‌هاي اعتقادي در تهران تقليد شد و...
67 ـ براي آگاهي از بهترين نمونه و مأخذ در اين زمينه و شناخت ميزان چيرگي و ژرفاي دانايي وي در زبان فارسي بويژه زبان پارسي سره رك. (نوشته‌هاي كسروي در زمينه زبان فارسي، به كوشش حسين يزدانيان، مركز نشر سپهر، تهران، 1357)
68 ـ براي آگاهي بيشتر از پيشه و پيشينه و تحركات سياسي و اجتماعي و فرهنگي خاندان كزازي، رك. محمدعلي سلطاني، تاريخ تشيع در كرمانشاهان، ج 6 و 7، ص 479
69 ـ رك. (محمدعلي سلطاني، جغرافياي تاريخي و تاريخ مفصل كرمانشاهان، ج 4 و 5 ، ص 23
 
70ـ استاد دكتر ميرجلال‌الدّين كزازي فرزند شادروان آقا سیدمحمود در روز 28 دی‌ماه 1327 شمسی در در كرمانشاه متولد شد. در همین شهر دورة دبستان را در مدرسة آلیانس به انجام رسانید و از همین مقطع با زبان و ادب فرانسوی آشنا شد. دورة متوسطه را در دبیرستان رازی کرمانشاه در رشته تجربی به پایان بُرد و برای ادامة تحصیل راهی تهران شد. در دانشکدة ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران تا پایان مقطع دکتری زبان و ادبیات فارسی به تحصیل ادامه داد و در سال 1371 پایان‌نامة دکترای خود را با موضوع نمادشناسی در شاهنامه ارائه نمود.
دکتر میرجلال‌الدین کزازی همراه با موضوع به تدریس در مقاطع مختلف آموزش عالی اشتغال داشت. وی عضو هیأت علمی دانشکدة ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است، به زبان‌های فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی و انگلیسی آشنایی دارد. مترجم، نویسنده و شاعر است و در شعر (زروان) تخلص می‌کند. چون در این یادنامه باید به تفصیل با احوال و آثار ایشان پرداخته شده باشد، به همین اندک اکتفا می‌شود.
 
71ـ سالنامة دبيرستان رازي سال تحصيلي 1346 - 1345، ادارة كل آموزش و پرورش استان كرمانشاهان، از انتشارات انجمن همكاري خانه و مدرسه با كمك انجمن ادبي دبيرستان، كرمانشاه 1346
در اين سالنامه در معرفي نشرية ديواري دبيرستان كزازي، يادداشتي همراه با تصوير نويسندة آن آمده است؛
نشرية ما
از سيدجلال‌الدين كزازي
دانش‌آموز سال ششم

 
گوياترين نشانگر فعاليت‌ها، پيشرفت‌ها، آفريده‌هاي ذهني و كوشش‌هاي هر مؤسسه‌اي در نيل به مرزهاي تكامل روزنامه و يا نشريه‌اي است كه آن مؤسسه نمودار مي‌سازد، واژه‌ها نمايندگان پيام‌آور دريافت‌هاي فكري و ويژگي‌هاي اخلاقي و برداشت‌هاي ذهني نويسندگان آن به شمار مي‌روند و روزنامه مجموعه‌اي است از واژه‌ها كه به دنبال هم همچون اشتران كاروانی روان و در صحرا آرام گرفته‌اند و چه زيبا و پرشكوه و گيراست اين دنباله‌روي كاروان سياه واژه‌ها بر زمينه صحراي سپيد كاغذ چه رازهاي نهان كه اين هماهنگي دلپذير كلمات در خود نهفته است و چه پوشيده‌هاي پنهان كه بدين‌گونه از آن پرده برگرفته نمی‌شود؟ بدين‌سان مي‌توان نقش شگرف يك روزنامه، روزنامه‌اي را كه در خدمت نشان دادن آنچه كه واقع شده است مي‌باشد دريافت.
دبيرستان ما نيز چون ديگر مؤسسات فرهنگي به زيور آرايي يك نشريه زيبا مزين است. هر چند گاه صفحه سپيدي كه آغشته به واژه‌‌هاي سياه است بر ديوارهاي دبيرستان نمودار مي‌گردد كه گوياي زيبايي‌هاست و چه‌سان دل‌‌انگيز است همگرايي اين سپيدي و آن سياهي.
ناشرين اين نشريه دانش‌آموزان دبيرستانند آنها كه فرهنگ به‌وجودشان پايه گرفته آنها كه از نزديك با آنچه روي مي‌دهد آشنايند، آنها كه صميمانه اين رويدادها را به مدد كلمات به ديگران مي‌نمايانند. ابزار كار آنها يك قلم است و يك صفحه كاغذ سپيد و برپاي دارندة انديشه‌هاي آنها واژه‌ها هستند، نام نشريه‌ ما «چكيده‌ها» است و این چه نغز نامی است بر اين روزنامه، زيرا كه نوشته‌هاي آن زاييده كوشش نويسندگان در نمودن چكيده انديشه‌ها و اندوخته‌هاي معلوماتي آنهاست. (سالنامة دبيرستان رازي، ص 138 ـ 139)
 
72ـ استاد دكتر ميرجلال‌الدين كزازي در سال 1344 آن هنگام كه دانش‌آموز سال چهارم دبيرستان رازي بود اين نامه را به استاد شهريار تبريزي نوشت با اين‌که دانش‌آموزي نوخاسته بود، نامه‌اش مورد توجه شهریار قرار گرفت و استاد شهریار از ناشر دیوانش خواست که نامه را در مقدمة جلد دوم دیوان شهریار چاپ کند، در این یادداشت بخش‌هایی را از آن نامه که در نوروزنامه روزنامه اطلاعات درج شده است، می‌آوریم:
استاد عزیز! خواندن آثار شما آن سان مرا تحت تأثیر قرار داد که بر آن شدم نامه زیر را که نماینده احساسات من به شماست، بنویسم.
 
تقدیم به شهریار
 
ای شهریار ملک سخن که با شانه نبوغ، گیسوان مواج و در ریز عروس طبع را شانه می‌زنی
ای رب‌النوع احساس! آیا تار و پود تو را از عشق ساخته‌اند؟ که این سان با اشعارت شور می‌افکنی و قلب‌های پرمهر را از تنگنای خفقان‌آور مادیت به فراخنای فرح‌انگیز معنویت می‌بری؟
ای نسیم روح‌نواز شعرا که از شادی‌کده قلب شهریار میوزی و از فراز گل‌های خوشبوی شور می‌گذری و هنگامی به ما می‌رسی که یکپارچه وجد و هیجان گشته‌ای! تو رابطی هستی بس کوتاه بین ما و شهریار ما.
ای بلبل نغمه‌پرداز؛ کیست که شعر زیبای انشتین تو را بشنود و در برابر عظمت روح تو سر تعظیم فرود نیاورد؟
نمی‌دانی زمانی که آن را شنیدم چه حالی پیدا کردم. تو گویی بر بال‌های لطیف فرشتگان خدا نشسته‌ام و در میان آسمان‌ها پرواز می‌کنم و به سویت می‌آیم... ای شهریار بر آستان پرشکوه تو، سر از سعادت می‌سایم زیرا توانسته‌ام به عقیده خودم ذره‌ای از احساس پرابهت تو را درک کنم. نمی‌دانم چطور این همه موهبت را با بدن نحیف خویش تحمل کنم. این عطیه زیادتر از ظرفیت حقیر من است... از چه چیزت سخن رانم ای شهریار؟ از شکوه‌ات؟ از معشوق؟
 
از تو نگـــذشتم و بگــذاشتمت با دگران        رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی        تو بمان و دگران وای به حال دگـران
 یا از طرز تلقی‌ات از مرگ عاشق؟
 
گرچه دانم آسمان‌کردت بلای‌جان ولیکن        من به جان خواهم تو را عشق ای بلای آسمانی
گر حیـات جــاودان بی‌عشق بــاشد [؟]        لیگ مـــرگ عاشقان باشد حیــات جــاودانی

کدام یک؟ من نمی‌دانم از میان زیبارویان سخنت، کدام را رعناتر بدانم و یا از شکوفه‌های طبیعت، یکی را خوشبوتر معتقد شوم و فقط آنچه را که می‌دانم این است: تو شهریاری، شهریار شعر.
 
با تقدیم بهترین احترامات
میرجلال‌الدین کزازی
دانش‌آموز کلاس چهارم دبیرستان رازی ـ کرمانشاه

(نوروزنامه، ویژه‌نامه نوروزی روزنامه اطلاعات، دوشنبه 24  اسفند 1394، ص 63 )
 
73ـ اسدالله متخلص به مَحْرَم كه بعدها تخلصش را به (جاوداني) تغيير داد، در 1232 شمسي در كرمانشاه متولد شد. پدرانش كفشدوز بودند، مراحل تحصيل طي كرد و سرانجام در تاريخ و جغرافيا مسلط و مسلم شناخته شد، اما به سبب علاقه به شغل پدر و آزادمنشي به همان پيشة پدري اكتفا كرد و كفشدوزي او تا اواخر سال 1280 شمسي داير و پاتوق اهل شعر و ادب بود. با تأسيس مدارس جديد به تدريس پرداخت. در سال 1297 از درس و بحث چشم پوشيد و تخلص خود را از (مَحْرَم) به (جاوداني) تغيير داد و از همين ايام سره‌گويي و سره‌نويسي را آغاز كرد. اهالي او را مبتلاي به مرض رواني تصور مي‌كردند. رنج فراوان ديد و اين مرحله از زندگي او به طول نينجاميد، تا در هشتم آذرماه 1306 شمسي = 1346 قمري در كرمانشاه ديده از جهان فروبست. آثار او پراكنده و به سبب زندگي نابسامان شعرها و نوشته‌هايش از ميان رفت، حتي شادروان ميرزا باقر شاكري، غزل كاملي از وي به دست نیاورد. جاوداني از پيروان شاخه صفي‌عليشاهي طريقت نعمـﺔ‌اللهي بود و در خانقاه اخوت كرمانشاه تردد داشت. استاد دكتر ميرجلال‌الدين كزازي در چامة ارجمند دُرّ درياي دري به نام و ياد او اشاره كرده است و شادروان استاد نواب صفا در كتاب خاطرات هنري قصة شمع تصوير او را با همقدمان طريقتي درج كرده است. شادروان شباب كرمانشاهي در رثاي جاوداني قطعه‌اي سروده است كه آیينه‌اي تمام‌نماي زندگي آن شاعر تلف شده است:

شش چو افزون بر هزار و سيصد و چـل سال گشت
(محــــرم) از اين دار فـــاني سوي جنـــــت شد روان
(جــاوداني) چـــون سجلّ حـــال بود او را يقين
جــــاودان اوراست جــــا  انـــدر بهشت جــــــاودان
گــر به نــــزد جـــاهلان دوره او بي‌قـــــدر بود
قـــــدر دانستـنــــد او را عـــــالمان قــــــــدردان
خـــوار در انظـــار بود و جـــان بخواري هم بداد
علــــم آري خـــــوار شد در دورة آخـــر زمـــــــان
گفت با زاري (شباب) او از جهان چون رخت بست
«اي دريغا (جاوداني) را به سر آمد زمان» = 1346ﻫ . ق
 (شاكري. 1338/ 120ـ 121) ـ (كزازي. 1368/ 52 و 297) ـ (نواب صفا. 1377/22)
74 ـ ميرجلال‌الدين كزازي، دُرّ درياي دري، نشر مركز، تهران، 1368، ص 16ـ 21
75 ـ همان، 34 ـ 35
76 ـ همان، 21ـ22
77 ـ همان، 35ـ36